تبليغاتX
خدایان شیطانی
خدایان شیطانی
خدای تراشیده شده از روی قواعد ذهنی قابل پرستش نیست
Home Email Archive Designer

در مطلب پیشین بطور مختصر و بعوان مقدمه برخی سوالات را در مورد دانشگاه و سیستم آموزشی دانشگاهی مطرح نمودم ؛در ادامه ضمن همان بحث به چگونگی آغاز بکار دانشگاه در ایران و چیستی آموزش دانشگاهی می پردازم.

اولین دانشگاه ایران که همان دانشگاه تهران باشد در زمان رضا شاه و بدست علی اصغر حکمت و محمدعلی فروغي به سال 1313 تاسیس گردید. جالب اینکه هر دوی این افراد از محصلان غرب و سردمداران فراماسونری در ایران بودند و طبیعتا هدفشان ایجاد پایگاه برای اندیشه سکولاریستی در مقابل اندیشه های دینی بود.نباید چنین پنداشت که این افراد فقط بقصد تربیت دانشمندان ایرانی چنین دانشگاهی را با این همه تفاوت از جامعه ایرانی بنیان گزاردند؛ این افراد بطور اتفاقی دست به تاسیس دانشگاه نزدند؛ هر دوی آنها از اساتید فلسفه غرب بوده و اولین کتب فلسفی غرب را بفارسی ترجمه کردند( کتاب سیر حمکت در اروپای فروغی هم اکنون نیز از منابع سوالات کارشناسی ارشد رشته فلسفه است؛ جالب اینکه فروغی در همین کتاب نیز اشاره کرده است که در پی نشر تفکر فلسفی غرب در ایران است و سعی در تغییر دیدگاه ایرانیان با انتشار این کتاب دارد). آنها بخوبی از تفاوت ماهوی این سیستم آموزشی و پارادایم درونی آن مطلع بودند؛ در حقیقت آنها می دانستند برای تغییر مسیر جامعه ایرانی باید ابتدا شیوه آموزش و تفکر نخبگان را تغییر داد.

و جای گفتن هم ندارد که بخوبی به مقصود خویش دست یافتند؛ با کپی کردن منابع درسی غرب که پارادایمی دقیقا متضاد با پارادایم ما دارد چه اتفاقی می افتد؟ بسیار ساده و واضح است :

اگر دانشجویان ما دانشجویان سر بزیری باشند و آنچه استاد از روی منابع غربی تدریس می کند را خوب بفهمند و بپذیرند هر ساله ما هزاران روشنفکر تربیت شده پارادایم اومانیسم در کشور خود و با بودجه داخلی تر بیت کرده ایم که در پی بر اندازی پارادایم اسلامی هستند. متخصصینی که طبیعی است احساس همگرایی بسیاری با اساتید غربی دارند تا با مردم خود! جالب اینجاست که از این سیستم بسته هر کسی نمی تواند خارج شود و اصلا خروج از سنت دانشگاهی مساوی است با طرد شدن از دانشگاه؛ یک مثال کوچک همه چیز را روشن می کند:

یکی از بزرگترین آرزوهای هر دانشجوی دکتری و ارشد نوشتن چند مقاله در مجلات معتبر دانشگاهی است که خود ضوابط خاصی دارد یکی از ضوابط بسیار مهم استفاده از منابع و رفرنس های مختلف است یعنی اگر ما در مقاله خود راه گذشتگان را ادامه ندادیم و در مقاله خود به مقالات دیگر که خود در داخل همین سیستم تولید شده اند رفرنس ندادیم مقاله ما از اعتبار علمی برخوردار نیست؛ این یعنی کسی حق ندارد هیچ موضوع جدیدی مطرح کند و یا راهی دیگر برای طرح مطالب انتخاب کند.یعنی کسی حق تفکر ندارد جز در چارچوب تعیین شده و این یعنی این نهاد بظاهر متجدد خود سنت پرست ترین نهادهاست!(1)

اما یک سوال اساسی:

مگر دانشگاه چه می کند که اینگونه دشمن ماست؟ چه باید تدریس شود در دانشگاه؟ حالا چه تدریس می شود؟

برای پاسخ به این سوالات یادآوری چند نکته لازم است:

اولا باید دانست چیزی به نام پارادایم وجود دارد.(2) و باید توجه داشت آنچه دانشگاه های غربی ما آموزش می دهند مفاهیم و آموزه های درون پارادایم اومانیسم(3) هستند و مغایر با پارادایم اسلام. برای فهم و قبول آموزه های این دانشگاه باید پارادایم اومانیسم را جایگزین پارادایم اسلام نمود. نمونه اش را بسیار ذکر کرده ام مثال بسیار ملموس و آشنایش تکامل زیستی است که یکی از پایه های مهم تمام علوم غرب است در حالی که ما در پارادایم اسلام چنین تکاملی به هیچ وجه نداریم.(4) حال اگر بخواهیم بر پایه پارادایم اسلامی این علوم را حلاجی کنیم با حذف تکامل از علوم غرب بسیاری از پیکره این غول عظیم فرو خواهد ریخت.

ثانیا بالاخره ما باید تکلیفمان را با خود روشن کنیم یا باید زندگی بر پایه اسلام تاسیس کنیم و از برنامه زندگی که اسلام برایمان تدارک دیده بهره مند شویم یا به دامن مکاتب غیر الهی متوسل شویم. ذاتا راه سومی متصور نیست. اگر بدنبال زندگی الهی هستیم همه چیزمان باید از یک منبع تغذیه شود و شرک در کارمان وارد نکنیم. این دانشگاه یعنی اینکه ما علاوه بر معارف الهی یک سری معارف غیر الهی هم خودمان کشف کرده ایم و برای زندگی روزمره که خدا نتوانسته نسخه بدهد خودمان قدم پیش گذاشته ایم!!

از طرف دیگر جالب اینجاست که در خود غرب این آموزه های آکادمیک صرفا به عنوان نظریه های برخی افراد مطرح شده و تدریس می گردد اما در دانشگاه های ما این مشهورات اومانیستی و ایدئولوژی های مختلف غربی به عنوان وحی منزل به دانشجو القا می شود و هر کس در مبانی این گفته ها شک کند فورا به جرم علم ستیزی و عقل ستیزی محکوم به سخت ترین توهین ها می گردد! یعنی این ها هنوز حرف پدر معنوی خود کارل پوپر را هم نشنیده اند که علم صرفا قضایای ابطال نشده است که ممکن است همین فردا ابطال شود.(5)

***

البته راهبران الهی ما پس از انقلاب اسلامی که در همه جبهه ها در پی برانداختن سیستم شیطان بودند دانشگاه ها را فراموش نکردند؛ بعد از برداشتن گام اول که همان پس زدن سیستم سیاسی اومانیسم بود(که ساده ترین بخش کار نیز بود)فورا ندای انقلاب فرهنگی را سر دادند و البته در آن روزها تنها امام خمینی و چند نفر از خاصان او بودند که ماجرا را درک کرده بودند؛ بقیه در پی اسلامی کردن دانشگاه ها با کشیدن پرده میان کلاس ها بودند!!

اما انقلاب فرهنگی هیچگاه میسر نشد و طبیعی بود که نشود. چون اگر ما علومی تولید کرده بودیم که بتوان جایگزین علوم سکولار کرد به انتهای راه رسیده بودیم! و این مسیر بسیار طولانی تر و زمان بر تر از این است که به این زودی ها بتوان طی کرد. این کار نیاز به خیل متفکرین متعهد در ضمینه های گوناگون دارد تا بتوان دست به جایگزین کردن علوم زد. که البته گام هایی هم در این زمینه به پیش برده ایم. ان شا الله که این میسر بزودی راه خویش را باز نموده و هر چه سریع تر محصولات خود را نمایش دهد.

پی نوشت:

1.       خدا رحمت کند شهید آوینی را که در چه زمانی به چه درک والایی رسیده بود:ایشان در همین مورد می گفت این سیستم تکنسین فرهنگی می پروراند نه متفکر.

2.       پارادایم را در سه مطلب با عنوان جهان بینی پیشتر شرح داده ام.

3.       اومانیسم بطور مختصر یعنی انسان محوری؛ یعنی همه چیز را با محوریم انسان ببینیم؛ خوب و بد همه چیز متناسب با این باشد که برای انسان لذت بخش است یا دردآور البته در اومانیسم خود این لذت و درد هم در سطحی ترین معنای خود بکار می روند.

4.       شهید آوینی مقاله ای تحت عنوان "تکامل یا ترقی" دارند که بسیار زیبا این مفهوم را تببین نموده اند؛ توصیه می کنم حتما بخوانید.

5.       نتیجه همین است که تا می خواهی از حقایق دینی صحبت کنی می گویند آقا وقت این حرف ها گذشته علم ثابت کرده است که فلان فلان بوده است و آدم میمون بوده است!و تا میخوای بفهمانی که علم چیزی را ثابت نمی کند از مراحل تاریخ برایت نسخه می پیچند که فلانی هم در مرحله بینش اسطوره ای مانده است!!

*برای مطالعه بیشتر در این زمینه علاقمند را به کتاب علم دینی دیدگاه ها و ملاحظات ارجاع می دهم.

**گفتاری از دکتر سعید زیباکلام در مورد چگونگی تولید علم دینی هم قابل استفاده است.

 

لينك مطلب | نوشته شده در شنبه هجدهم خرداد 1387 ساعت 14:20 توسط احسان |


 

چند روز پیش در کلاس جامعه شناسی خانواده بحث در مورد تحولات خانواده و انواع خانواده های سنتی و مدرن بود؛ و در نقد خانواده های سنتی و مسایلی مانند ازدواج موقت سخن ها رانده می شد. درس به آنجا رسید که مدرس پس از توصیف خانواده های همجنس (همجنس بازان) گفت: "نباید نگران از بین رفتن خانواده یا به فکر احیای خانواده های سنتی بود ،بل که باید به این درک برسیم که نهاد خانواده در حال تحول است! "در پایان کلاس یکی از دوستان رند فرمود:" به این نتیجه رسیدیم که همجنس بازی از ازدواج موقت بهتر است!!"

***

از زمانی که وارد دانشگاه شده ام یکی از اصلی ترین دغدغه هایم بررسی سیستم دانشگاه بوده است.

-          دانشگاه های ما از کجا آمده اند؟

-          بنیان گزاران دانشگاه کیستند؟

-          هدفشان چیست؟

-          دانشگاه با کدام پارادایم جهان را توصیف می کند؟

-          دانشگاه طبق کدام منطق سخن می گوید؟

-          چه کسانی را تربیت می کند؟

-          و ...

چرا دانشجویان ما اغلب بریده از سنت و دین هستند؟ چرا پس از ورود به دانشگاه فکر می کنند روشنفکر شده اند؟(1)

جالب اینجاست که خود دانشگاه های غرب به بررسی متد می پردازند و در روش هایشان هم شک می کنند. اما دانشگاه های ما هنوز شک در پایه های مدرنیته را بر نمی تابند( مانند فیلوزوف های خیال باف عصر روشنگری هنوز از خواب خرگوشی بیدار نشده اند؛ گویا قرن ها با برادران ناتنی خود- دانشگاه های اروپاییی- در اروپا عقب هستند)

این علم سکولار چه بر سر ما خواهد آورد؟

                  در انتظار رشد درخت علم!!

یعنی واقعا فارغ التحصیلان این دانشگاه ها می توانند برای ما برنامه ریزی کنند؟ مگر این دانشجویان تنها نسخه ی ضعیفی از فارغ التحصیلان هاروارد و اکسفورد و ییل نیستند؟ پس چگونه خواهند توانست هم بر آنها غلبه کرده و هم طرحی نو در علم و آگاهی و دانش و زندگی در اندازند؟؟!

مگر ما انقلاب نکردیم تا انقلابی در زندگی را ایجاد کنیم؟ تا شیوه ی صحیح زیستن را عملی کنیم؛ تا بگوییم هدف آفرینش نه این اوهام است که غرب به آن مبتلاست؟؟؟ پس چرا انتظار داریم به دست تربیت شدگان خود غرب از شر غرب خلاص شویم؟؟!

با اندکی تامل پاسخ مشخص است؛ این دانشجویان نه می توانند با همتایان غربی خود رقابت کنند و نه طرحی نو در اندازند ؛آنها فقط تقلیدی کاریکاتور وار از غرب انجام داده و منتظر روش های جدیدی خواهند بود که برادران غربی شان برایشان نسخه پیچی می کنند. اینان تنها با توهم غرب به سنگ اندازی و مشکل تراشی مشغولند تا انقلاب اسلامی را از راه اصیل خود باز دارند و انصافا هم تا کنون موفق بوده اند. (2)

اینها هیچکدام چمران نیستند که با درجه ممتاز دکترای فیزیک پلاسما از معتبرترین دانشگاه امریکا(برکلی) به همه این فنون و علوم ن بگوید و به حیات طیبه اسلامی بیاندیشد.(3)

آوینی هم نیستند که در اوج درخشش دانشگاهی در دانشکده هنرهای زیبای تهران دانشگاه را رها کرده و در پی حقیقت زندگی رود.(4)

***

اگر مدیران درجه اول کشور را بتوان استثنا کرد، بجرات می توان گفت تمامی مدیران میانی و حتی وزرای ما نیز از همین دانشگاهیان بوده اند؛ همین تکنو کرات هایی که درک نکرده اند دانشگاه چیست و از کجا آمده است و برای چه آمده است.

همین هایند که می گویند رییس جهمور اشتباهی رییس جمهور شد؛ آخر او با این که استاد دوره ی دکترای دانشگاه امیرکبیر بوده ولی این تخصص ها را به کناری نهاده و در پی روشی جدید است... .

بامید آنکه پیش از آنکه خیلی دیر شود فکری بیشتر از آنچه می کنیم برای دانشگاه ها کنیم!

                                                           ادامه دارد ... .

      دانشگاه ما هم کارخانه انسان سازی است؟؟!

پی نوشت:

1.       همان گونه که مونتسکیو (از سردمداران جنبش روشنگری) می گفت ما روشن شده ایم ؛ ما روشنفکریم! یکی از همین ها به من می گفت:" برات واقعا متاسفم این همه ادعا داری و دانشجو هستی اماهنوز از این خرافات دست نکشیده ای!!"

2.       اولین بارقه هایش را پس از جنگ بخوبی می توان مشاهده کرد: دوران سازندگی!! که انصافا همه مان را خوب ساختند! دسته ای متخصص فنون غربی(تکنو کرات) که بی هیچ دغدغه ی انسانی در پی توسعه مادی دویدند و بحمایت شیخ اکبرشان فریاد بر آوردند که: "هیهات همه به توسعه اقتصادی رسیده اند و ما مانده ایم،بشتابید!! بشتایبد و ژاپن و ترکیه را الگوی خود قرار دهید"!! و کسی نتوانست بگوید از کِی ژاپن اسوه حسنه ما شده؟؟؟!

3.       برای خواندن زندگی نامه شهید چمران به سایت ایشان مراجعه فرمایید: شهید دکتر مصطفی چمران

4.       برای آشنایی بیشتر با شهید آوینی به زندگینامه شهید سید مرتضی آوینی مراجعه فرمایید.

  

لينك مطلب | نوشته شده در پنجشنبه دوم خرداد 1387 ساعت 12:36 توسط احسان |


 

 

می توان گفت تفاوت انسان ها بنوعی تنها تفاوت در روش زندگی آنهاست؛ آنها که در زندگی سخت کوشند، آنها که تنبل هستند، آنها که پولدارند، آنها که درس خوانند و آنها که عیاشند! هر کدام یک جور زیستن را انتخاب کرده اند.

انسان ها همه تا حد زیادی رسم زندگی خویش را، خود اختراع می کنند.

اغلب روش های زندگی تنها منبعشان سنت است، یعنی فرهنگ(1)؛ و در این میان فرهنگ پذیری مختلف شیوه های مختلف زندگی می آفریند.

معمولا فرهنگ رو به سوی مشخصی دارد و هدف خاصی را معهود پیروان خود قرار می دهد(2). به همین خاطر اغلب هدف های زندگی مردم یک جامعه همسان است و البته شیوه زندگی (که افراد خود اختراع کرده اند) متفاوت؛ اینجاست که عده ای لقب موفق، خوش شانس و... می گیرند، آنها که برای این هدف مشترک طرح خوبی ریخته و روشی کار آمد ترسیم کرده اند. مثلا در فرهنگ کنونی ما پول دار بودن و همچنین شهرت دو خصیصه عالی محسوب می شود، کسی که دروس دانشگاهی را بخوبی طی کند و به این دو صفت نایل شود فردی موفق از نظر این فرهنگ است.

 

***

در روش زندگی همه اعمال با یکدیگر تناسب دارد. بهمین خاطر است که تغییر شیوه زندگی بسیار دشوار و برای برخی غیر ممکن است، چون برای ایجاد تغییر باید کل سیستم را عوض کرد، نه فقط یک چرخ آن را! منی که از ابتدا با کتابخوانی زندگی ام را تنظیم کرده ام، مطالعه کردن برایم یک مسله عادی همچون غذا خوردن است، چرا که همه زندگی ام را حول مطالعه تنظیم کرده ام .چون سیستم را این چنین تعریف کرده ام. و فردی که شهوتران است زندگی اش را حول شهوت رانی نظم می دهد.هدفش و مسیرش همین است و اگر بخواهد بعنوان مثال نماز بخواند برایش بسیار دشوار خواهد بود چرا که نه فقط 10 دقیقه از وقتش را صرف نماز می کند بلکه باید روش زندگی و هدف آن را تغییر دهد.

بسیاری را می بینیم که از روش زندگی خود "خسته" هستند، و گاهی می شود بسیار به حال دیگران و روش زندگی آنان غبطه می خورند اما عاجزند از مثل آنها زندگی کردن و می گویند "عادت کرده ایم!" و نمی بینند سیستمی را که در آن می زیند.

روش زندگی یک سیستم است؛ سیستمی که قطعا باید یک هدف داشته باشد. سیستمی که هر یک از اجزای آن در کنار جزء دیگر معنا می یابد و کار می کند. نماز به سوی خالق مطلق در سیستم یک اومانیست- که خود را محور زندگی می بیند و هدف و ذکر و فکرش خودش است- بی فایده خواهد بود . نماز جزیی از سیستم یک بنده است یک بنده که بندگی بخدا را به اثبات برساند! کسی که دوست دارد نماز بخواند اما نماز برایش دلچسب نیست باید سیستم زندگی خویش را تغییر دهد.او باید مقصد زندگی خود را تغییر دهد.

 ***

وای از روزی که درک نکنیم ما درون پارادایم هستیم.

وای از روزی که سیستم هایی که ما را احاطه کرده اند را نبینیم.

وای از روزی که ندانیم سیستم زیستن ما را چه کسی طراحی کرده است.

وای از امروز که همه چیزمان تلفیقی شده است و سیستم زندگی ما را به گند کشیده اند با تلفیق اهداف خودشان در آن.

و وای از این که ما همگی مشرکیم! و هر روز هزار بار بدروغ می گوییم:

"لا اله الا الله"... "ایاک نعبد و ایاک نستعین" ... و ...

                                                                                                ادامه دارد... .

پی نوشت:
1. یعنی اینکه من چشم باز می کنم می بینم پدرم بعد از غذا سیگار می کشد و مادرم بعد از غذا ظرف می شوید و این می شود روش اتمام غذا برای من و برای خواهرم! یعنی تنها سنت گذشتگان است که به ما می گوید چه کنیم. همان گونه که مشرکان به پیامبر می گفتند ما پدرانمان را بت پرست یافتیم و ما هم بت می پرستیم.همانطور که بسیاری از ما پدرمان را مسلمان یافته و فکر می کنیم مسلمانیم!

2. یعنی مثلا فرهنگ هند زهد و بی نیازی از مردار دنیا را هدف مردم خود قرار می دهد و فرهنگ امریکایی حریص بودن و رفاه پرستی را.

 

لينك مطلب | نوشته شده در شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387 ساعت 22:51 توسط احسان |


 

تا کنون در مطالب مختلف و با طرق مختلف پارادایم را تشریح کرده ام.هر پارادایم با اصول بینش خود به هستی، در عمل و در سطح اجتماع نوعی شیوه زندگی را بوجود می آورد "life style " که همه چیز در آن دیده می شود. مبدا زندگی، مقصد زندگی، هدف زندگی و چگونگی زندگی.

غرب لایف استایل خاصی برای خود دارد که با توجه به فلسفه زندگی اش آن را ساخته.هر چند مجال اینجا بسیار کمتر از آن است که این شیوه ی زندگی را عمیقا بررسی کنیم اما اجمالا اشاره میکنم که شیوه خاص زندگی غربی وسایل خاص خود را می طلبد. فلسفه زندگی غربی اومانیسم است و هدفش خوشی و راحتی و ولنگاری و شهوت. و به دنبال مقصدی و مبدایی نیست جز آنچه فراهم کننده همین خوشی و راحتی و لذت باشد. اصول بنیادی و چهار چوب این شیوه زندگی این هاست ؛گاهی از معنویت و عرفان و گاهی از مادی گرایی برای رسیدن به این مقصود استفاده می کند. گاهی مسیحیت پروتستان را باب می کند و گاهی مولوی می خواند و خود را تسکین می دهد.(1) گاهی با راسیسم هیتلری فردای روشن تر را ندا می دهد و گاهی با کمونیسم لنینی انسان را بیچاره می کند.(تنها بخاطر ادعایش در روش زندگی اش که میخواهد "خطر کند و مستقل بیاندیشد!"(2)) فرقی نمی کند همه اینها، هر چند ظاهرا شوروی و آلمان با هم جنگ می کردند اما هر دو پرورده انسان محوری مدرنیته اند. هر دو می خواستند انسان را به گونه ای بهتر به آن راحتی معهود خویش برسانند.هیتلر در پی آن بود که اَبرَ مردی را که نیچه وعده داده بود بیابد و استالین بهشت زمینی کمونیسم را می ساخت!

اما شیوه زندگی اسلامی را کجا باید جست؟ بر فرض که فهمیدیم پارادایم غربی یک سره باطل است چگونه می توان به شیوه زندگی اسلامی راه یافت و هدف و مقصد و فلسفه و شیوه خود را بکمک اسلام بدست آورد.

جدا از اینکه کل اسلام و کتاب قرآن آموزش روش حیات طیبه است در این نوشتار می خواهم به داستان های قرآن اشاره کنم.به تاریخی که خداوند در قرآن از آن حرف زده. تاریخی که اگر اسلام را یک پارادایم مستقل بدانیم می فهمیم که نه قصه و افسانه است و نه فقط مثال هایی برای درس گرفتن(که البته این هم هست)؛ بلکه عین واقعیت است که می تواند برای زندگی ما بزیبایی یک الگو بسازد.بهتر بگویم می تواند یک مدل و الگوی کامل برای زندگی با تمامی جزییاتش باشد. بعقیده من یکی از مهم ترین علل تاکید فراوان قرآن بر این روایات تاریخی و مطالعه تاریخ همین است. برای اینکه ما نمونه کامل یک زندگی راستین را مشاهده کنیم و الگو بگیریم.

اجازه دهید مقصود خود را با بیان یک مثال روشن کنم. فیلسوفان اگزیستانسیالیست مانند "ژان پل سارتر" برای توضیح فسلفه خویش و بیان نظریات و مقاصد خود از رمان استفاده می کردند. امسال سارتر معتقدند که وقتی در مورد انسان سخن می گوییم باید همه هستی او را در نظر بگیریم و هستی را بشکافیم و (همان گونه که "میلان کوندرا" می گوید) تنها از عهده رمان بر می آید که با تمام وجود درگیر زندگی انسان می شود و به مخاطب اجازه می دهد آنگونه از زندگی را با عمق فهم خود لمس کند.

در مورد بحث ما هم وضعی مشابه این داریم.برای اینکه زندگی را یاد بگیریم باید نمونه یک زندگی در برابرمان باشد؛ و آنچه قرآن از زندگی پیامبران و مردان خدا برایمان نقل می کند برای همین مقصود است، و اینها نمونه آرمانی از زندگی توحیدی است.

 

تازه با مطالعه این شیوه ی زیستن است که می فهمیم راه کجاست و ما کجای کاریم! و حتی فراتر از این گاهی نمی توانیم باور کنیم که زندگی واقعا باید این گونه باشد و آنرا قصه و حکایت پند آموز می خوانیم!!غافل از اینکه با نگرشی غیر دینی به آن مسلمانان نگاه می کنیم و آنها را از این روست که غریب می بینیم.

اگر می خواهید بدانید چقدر اسلامی زندگی می کنید، قرآن را باز کنید و ببینید بینش انبیاء خدا کجاست و شما کجایید!

                                                                                                ادامه دارد... .

پی نوشت:

1.       غرب برای چه در جست و جوی مولوی است؟ قطعا نه از ایران دل خوشی دارد و نه از اسلام! او به دنبال مُسکّن؛ برای آلام وحشتناک خودش است؛ بدنبال معنویت های پوشالی، به دنبال خدایی که برایش گریه کنی اما به حرفش گوش ندهی! حال بیا و ببین ما را که کجای کاریم و بیخبر از همه جا برای مال خود کردن مولوی سینه می چاکیم!! غافل از اینکه اصل ماجرا چیست.

2.        این جمله ی معروف کانت خطاب به باصطلاح روشنگران رنسانس بود.

 

لينك مطلب | نوشته شده در دوشنبه دوم اردیبهشت 1387 ساعت 22:7 توسط احسان |


وجود پست مدرنیسم نشان گر چیست؟
نویسندگانی که از مدرنیته قهر کرده اند؟
روشنفکرانی که ترجیح می دهند متحجر باشند!؟
فیلسوفانی که از دست خودشان به جنگل پناه می برند!؟
شاعرانی که دیگران نمیخواهند رها باشند و بسته به هوای نفس خود؛ آنهایی که دیگر از انسان محوری نمی گویند!

و مایی که یک روز برای کوچکترین پیوند با دنیای مدرن حتی در حد تکنوکرات بودن و روشنفکری دینی زمین و زمان را به هم می دوختیم! اینک با دوچرخه بر راه های بی نقشه چرخ می گذاریم!! تا لحظه ای خود را از همه مسله ها رها کنیم؛ تا مسله هایی که برای ما ساخته اند را فراموش کنیم و تکالیف دانشگاهی را رها کنیم و بفکر تکمیل پروژه نباشیم تا بتوانیم ببینم مساله چیست؟ تا مسله حقیقی را بیابیم و انبوه دیتا را کنار بگذاریم و فطرت خود را بیدار کنیم. تا بخود نشان دهیم چگونه می توان بی دغدغه زیست و آرمان داشت. چگونه می توان بیاد اس ام اس های گوناگون تبریک سال نو نبود و حیات را تنفس کرد؛ آنجا بخود نشان می دادیم که می توان برای یک روز هم که شده سی ان ان و 8:30 را ندید و زیر موج شیطان قرار نگرفت. می توان شهروند امروز و همشهری را نخرید و بدون فکر کردن به پشت پرده ی خاطرات سیاسی به آسمان نگاه کرد.من آنجا فهمیدم یک روز می توان هیجان های دیوانه کننده سرعت و صدا و تصویر نداشت و خلاهایی را به وسعت هستی در درون خود حس کرد. می توان یک روز سرگرمی نداشت و صدای خدا را شنید.

 

         بر ساحل رود ارس- عکس از محمدحسین طاهری

 

این فلسفه؛ این تجربه، این حس و این ترولرها (گردشگران ) آخرین محصولات مدرنیته اند، زیبا ترین محصولات آن که دیگر از مدرنیته بریده اند. خسته اند از انبوه اطلاعات بدرد نخور. خسته اند از پیشرفت(!!) های تکنولوژی که هر روز یک سیستم کاپیوتری جدید تحویلمان می دهد که چند روزی هم صرف بازی با آن شود. خسته از انبوه تفکرات تولیدی که فقط شنیدن نام هایشان تمام عمرمان را پر می کند! خسته از وبلاگ هایی که مانند ویروس هر لحظه چند برابر می شوند و آزادی دسترسی به اطلاعات نام گرفته اند.

آخرین محصول مدرنیته وبلاگی است که با فونت قرمز می نویسد: "مرگ بر وبلاگ!!"

و این بیهوده نیست که یک جهانبینی در نهایت از خودش زده می شود و "پوچی" خودش را اثابت می کند .

 

یک توضیح:

در ایام تعطیلی چند روزه، سفری داشتیم برای یک سری اهداف خاص که نیازی به درجش نیست!با همراهانی بسیار لطیف و دوس داشتی و عزیز و مفید:

حیات طیبه

عالمی دیگر

جای تمام یاران خسته از عصر اطلاعات خالی بود.آنجا که هیچ دیتایی به ما نمی دادند.تنها عطش بود و شهود... .

 

لينك مطلب | نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387 ساعت 1:31 توسط احسان |


 

پیشدرآمد

در چند مطلب پیشین به اختصار در مورد جهان بینی(پارادایم) مطالبی گفتیم؛ اینکه جهان بینی چیست؟ چه چیزی را می توان یک جهان بینی خواند، ویژگی های کلی یک جهان بینی چیست؟ و مطالبی از این دست که همگی برای درک صحیح مدرنیته یا باصطلاح تجدد نیاز اولیه ی ماست.پس از این باختصار هر چه بیشتر و گام بگام به چیستی مدرنیته خواهیم پرداخت.

 

 

با تعریفی که در نوشتار های پیشین در مورد پارادایم ها ارایه دادم باید نخست این نکته را یادآور شوم که مدرنیته (یا بعبارتی تجدد) یک پارادایم است؛ یک جهان بینی کامل؛ مجموعه ای از اندیشه ها که حول چند اصل بنیادی گرد هم آمده و به ترسیم یک افق می پردازد؛ این طور فرض کنید که مدرنیته ی یک نقاشی از جهان به ما بدهد، یک افق که از پنجره ای به آن می نگریم.این بسیار مهم است که بفهمیم مدرنیته ابتدا نه کامپیوتر و نه رادیو و نه اتومبیل بلکه یه نگرش خاص به جهان بوده است.

یادآور می شوم که برای این که یک جهان بینی در ذهن افراد جای بگیرد نیاز دارد پارادایم قدیمی را به چالش کشیده و در هم شکند؛ فروید معتقد است در دوران جدید سه ضربه کاری بر جامعه کهن وارد شده است:اول ضربه كيهانى كه گاليله و كپرنيك فرود آوردند; دوم ضربه زيست‏شناسى كه لامارك و داروين وارد ساختند و سوم ضربه روان‏شناسى كه نشان داد عقل جزيره‏اى شناور در اقيانوس نيروهاى ناخودآگاه  است.(1)

بدین گونه مدرنیته ابتدا به نفی همه گذشته پرداخت و این به این معناست که مدرنیته (تجدد) نه از برق و ماشین بخار و مبل راحتی که ابتدا از فلسفه آغاز شد. فلسفه ای گه گذشته را نفی می کرد و اصولی جدید برای زندگی قابل بود. برق وقتی اختراع شد که آدمیان فکر کردند درست نیست که دیگر در شب استراحت کنند باید بتوانند شب را تسخیر کرده و آن را هم روشن کنند! اتومبیل هنگامی ارزش یافت که هدف زندگی راحتی انسان ها شد. وگرنه برای کسی که هدفش عبوری آرام از زندگی است لمیدن و به مقصد رسیدن دیوانگی است! بله، مدرنیته به نفی سنت ها پرداخت چون نیاز به این نفی داشت، چون هدفش همین بود، هدف متفکران متجدد اتوبان و هواپیما نبود، هدفشان تسخیر طبیعت به دست انسان بود که البته خود بر فلسفه ای خاص تکیه داشت و اصولی خاص. فسلفه ای که می گوید، انسان چون انسان است صاحب همه چیز است و مخیر به انجام همه چیز. علاوه بر این، این نگرش، به انسان می آموزد جهان همه برای راحتی توست، راحتی و لذت جویی و ارضای شهوات.

بگذارید با تشریح قضیه از ابتدا، منظور خود را واضح بیان کنم؛یکی از اولین لوازمی که محصول تجدد است (و به نظر اغلب جامعه شناسان جامعه صنعتی از همین جا شروع شد) ماشین بخار بود. چه انگیزه ای باعث شد ماشین بخار ساخته شود؟ چرا در کشور هند که 3000 سال بهترین پارچه های جهان را تولید می کرد این ماشین اختراع نشده بود؟ آیا واقعا ساخت این دستگاه اینقدر پیچیده بود؟! نخیر، چون انگلیسیی که آن را ابداع نمود بزرگترین دغدغه اش پول بیشتر بود.برای رسیدن به رفاه و شهوترانی بیشتر که نیاز به افزایش تولید و کاهش هزینه های کارگران داشت.این ماشین در قرن 19 اختراع شد در حالی که اندیشه مدرن صد ها سال پیش در تفکر این افراد لانه گرفته بود. حال وقتی یک جهان بینی مانند اسلام می گوید دنیا محل پالایش و تربیت نفس است و محل گذر ممکن نیست یک دانشمند عمر خود را صرف چنین دغدغه های پستی نماید. و خیلی احمقانه است که از این تفکر چنان انتظاری داشته باشیم!!

با توجه به نقش این نگرش و جهان بینی است که می توان گفت چرا مدرنیته و باصطلاح پیشرفت(۲) در زمان بالندگی تمدن اسلامی بوجود نیامد.وقتی ما می گوییم چرا ایران پیشرفت نکرد؛ در حقیقت منظورمان این است که چرا ایران مدرن نشده و با عینک مدرنیته جهان را نمی نگرد.

بسیاری از افراد به طرز احمقانه ای انواع دلایل را از حاکمان بی شعور تا بدی آب و هوا بر شمرده اند که مانع مدرن شدن ایران شده است؛ اما حقیقت این است که دانشمند و متفکر مسلمان نیازی به اختراع برق حس نمی کرد، برای یک مسلمان قطع یک درخت سبز گناهی نابخشودنی بود چه رسد به این که خود را خدای طبیعت فرض کند!! همین جاست که ما می فهمیم چرا کشوری مثل ایران که 200سال است با مدرنیته برخورد دارد هنوز مدرن نشده اما کشورهای بی ریشه ای مانند تایوان به حد بالایی از مدرنیته دست یافته اند.در این باره در نوشتار بعدی بحث مفصل خواهیم نمود.

                                                                                                ادامه دارد ... .

پی نوشت:

۱. نقل این سخن به معنای درستی آن نیست (همان گونه که استاد داوری اردکانی می فرماید ضربه ی سوم در حقیقت ضربه بر پیکره ی عقل پرست مدرنیته است نه جهان قدیم) اما برای آغاز کار ما نقطه ی خوبی است.

۲. با توجه به سو تفهیم های معمول در مورد واژه پیشرفت واجب است این کلمه را کمی باز کنیم، پیشرفت یعنی چه؟ پیشرفتی که در میان عامه مصطلح است پیشرفت در چه چیزی است؟ قطعا پیشرفت در زندگی نیست! وقتی منتقدین و گاهی دولتمردان ما می گویند جمهوری آذربایجان در حال پیشرفت سریعی است قطعا منظورشان تعالی و پیشرفت به سوی آرمان آفرینش و هدف زندگی نیست. این چگونه پیشرفتی است که مردانشان با فروختن زنانشان به توریست های ایرانی به آن دست می یابند؟! انسان تک ساحتی جهان غرب(که حالا تمام جهان غرب شده است) تنها اقتصاد را می بیند و درک می کند، و پیشرفت از منظر او همان پول بیشتر است. و ما از این پیشرفت بیزاریم. نه از پیشرفت انسان. دقت کنید!

 

لينك مطلب | نوشته شده در جمعه دوم فروردین 1387 ساعت 21:57 توسط احسان |


 

پیش درآمد:

در دوره نوجوانی که برای اولین بار با متفکرین غرب آشنا می شدم، همیشه این سوال مرا آزار می داد که چرا فیلسوفان و نوابغی با این درجه از درک، اسلام و راه مسلمانی را نیافته اند؟ با اینکه اغلب آنها آشنایی خوبی با آن داشته و حتی افرادی مانند گوته قرآن را بسیار می ستودند. البته این پیش فرض را با خود داشتم که اسلام یگانه حقیقت درخشان برای بشریت است. اما کم کم نه به خیل متفکرین غربی که به حقانیت اسلام شک بردم؛ مانند بسیاری از همسن و سالان روشنفکر خودم!

اما چرا خارجی ها جذب اسلام نمی شوند؟ و حداکثر حقانیت آن را پذیرفته اما دیدی از خارج به آن دارند، اگر هم اسلام را فرستاده خدا بانگارند، باز ممکن نیست نماز بخوانند.

***

 

       

بسیار می شنویم که نویسنده یا متفکری می گوید مثلا فلان اندیشه زیباست یا ببنید اسلام چقدر زیبا گفته و... اینها توجه نمی کنند که معیار و محک اسلام و به طور کلی هر جهان بینی ما نیستیم، یعنی این تو نیستی که تشخی می دهی چه چیزی زیبا و چه چیزی غلط است، بلکه این خود جهانبینی است که به ما می گوید چه چیزی خوب است و چه چیزی نه! این جهانبینی است که به ما می آموزد از چه چیزی خوشمان بیاید و از چه چیزی بدمان بیاید؛ نه اینکه تو بیایی و اسلام را با پیشفرض های قبلی خودت محک بزنی و در موردش اظهار نظر کنی!

روشنفکران دینی می گوید ما اسلام را با عقلمان محک می زنیم، آنها توجه ندارند مایه محک انسان و عقل اسلام است نه اینکه اسلام را با عقل یا بعبارت بهتر ارزش هایمان محک بزنیم! این اسلام است که شیوه ی استفاده از عقل را به ما می آموزد، اسلام یک سری اشیا مختلف مانند میز و صندلی نیست که بتوان این گونه آن را شناخت. اسلام خود یعنی شناخت، یعنی چگونگی برخورد ما با آنچه می بینیم، ما بدون این که بدانیم از روش ها استفاده می کنیم و ما بدون اینکه متوجه باشیم همیشه عینکی به چشم داریم.

متفکر غربی عینک سلام را به چشم نمی زند، بلکه با عینک خود عینک اسلام را در دست گرفته مثلا در مورد رنگ و اندازه و فورمش نظر می دهد!

اغلب ما هم نادانسته به همین کار دست می زنیم، اغلب تفسیر های ما از اسلام به همین نحو است؛ روشنفکران دینی که دیگر در این مورد غوغا کرده اند، بخصوص عده ای از آنها که معتقدند اصلا اسلام جهانبینی نیست و اسمش را می گذارند "فربه تر از ایدئولوژی"!!

                                                                                               

 

نکته یک:

دو تن از اساتید که از نزدیک با ایشان در ارتباط بوده ام در غرب تحصیل نموده اند، هر دو این اساتید از انقلابیون بودند، یکی از موسسین جهاد در منطقه و دیگری از جانبازان جنگ تحمیلی. هر دو پس از تحصیل با دگرگونی بنیادین عقیدتی مواجه بوده اند،منشا این تغییر کجاست؟ جو گیری؟! یا به قول برخی لمس برخی واقعیات؟؟؟ به عقیده بنده هیچ کدام! منشا این تغییر را فقط می توان با شناخت عنصر پارادایم شناخت. این افراد بدون اطلاع از وجود پارادایم در اندیشه خویش، دست به مقایسه نگرش های خود با نگرش های غربی زده و با روش تفکر مدرن اعتقادات خویش را محک زده اند.

 

نکته دو:

وقتی ما به یک سری اصول برای تفکر خود قایل نباشیم چه می شود؟ وقتی ما اصول تفکر خویش را شناسایی نمی توانیم کرد؛ وقتی از وجود اصول خبر نداریم ؛ وقتی فکر می کنیم حرکتمان بی روش است؛ آنگاه وقتی یک جهان بینی برایمان اصول تفکر مطرح کرد به تحیر تحسینش می کنیم و بدون بررسی جهان بینی خود آن را می پذیریم بدون اینکه بدانیم این ریشه، ثمره اش میوه ای، جز آنچه ما می خواهیم است! آنگاه با حرکت در این اصول، تفکرات جهان بینی خویش را غیر معتبر می یابیم.

 

جامعه کنونی ما چه عینکی به چشم دارد؟

می توان در جهان مدرن تک وجهی نگرشی دیگر گونه داشت؟

در این نظام جهانی و جهان خوار می توان با زبانی دیگر حرف زد؟

 

ادامه دارد ... .

 

 

لينك مطلب | نوشته شده در شنبه یازدهم اسفند 1386 ساعت 20:3 توسط احسان |


 

پارادایم یعنی جهان بینی. یعنی منظری برای نگرش همه چیز. یعنی اصولی که دیدن، شنیدن و تفسیر هر داده ای را به ما می آموزد.

پارادایم عینکی است که یادمان می دهد هر اتفاقی را تفسیر کنیم و فراتر از این، چگونه اندیشیدن را یادمان می دهد؛ پارادایم یادمان می دهد چه چیزی درست است و چه چیزی نه! حتی تعیین ارزش های ما هم با پارادایم است.

پارادایم حتی یادمان می دهد چگونه فکر کنیم. در مسایل دنبال چه باشیم؛ نسبت به چه چیزی حساس باشیم.

چه ایده ای را با چه ویژگی هایی حقیقت بدانیم.

 

 

***

پارادایمی می گوید اگر کسی از انسانیت، دوستی، محبت، همزیستی و صلح سخن گفت: او خوب است. پارادایمی می گوید اگر کسی خود خواه بود و در همه چیز تنها خود را می دید و از همزیستی برای منافع خود حرف می زد: او بد است.

تا حال از خود پرسیده ای چرا انسانیت خوب است؟ چرا قانون شکنی بد است؟ چرا دزدی زشت است؟

آیا انسان ذاتا انسانیت را داراست؟ آیا انسانیت منافع ما را تامین می کند؟ آیا برای رسیدن به هدف کمکمان می کند؟
هدفمان را چه کسی تعیین می کند؟ هدفمان کی تعیین شد؟

***

پارادایمی به ما می گوید: تو، اگر با خدا باشی؛ اگر از خدا خواهی ؛اگر بنده ی پاکی باشی به وقت خشکسالی، خدا بارانی ات خواهد کرد وقتی نماز باران بخوانی؛ وقتی از طبیعت خواهش کنی. و پارادایمی دیگر می گوید اگر باران می بارد بخاطر ابر است، ابر بخاطر تبخیر دریاست، تبخیر دریا بخاطر گرماست، گرما بخاطر وجود خورشید است، خورشید با انفجارهای پی در پی، باران می آورد. به وقت خشکسالی می توان ابر ساخت، دریا تبخیر کرد، خورشید منفجر کرد و طبیعت را وادار به باریدن کرد.

 

 

نکته یک:

در یونان قدیم و اوایل تفکر فسلفی یونانی کسی به دنبال خدا نبود، این سوال اساسا در جامعه آنها وجود نداشت که جهان باید صانعی داشته باشد و اینکه خدا کجاست؟ آنها اصلا نیازی به این سوال احساس نمی کردند.سوالی که در پارادایم ما بدیهی و جزو فطرت انسان محسوب می شود.(این تنها یک مثال بود)

نکته دو:

در میان انسان ها ارسطو را می توان نخستین پارادایم ساز تاریخ دانست(تا جایی که به تاریخ دسترسی داریم) بسیاری از اصولی که ما فکر می کنیم تابلو(!!)است و عمیقا با سنتهایمان عجین شده اندیشه های مطرح شده توسط ارسطو است؛بسیاری از اصول زندگانی ما را که بنظرمان حرف های منطقی و عقلانی پیش پا افتاده اند را ارسطو ساخته است.

نکته سه:

فیلوزوف های عصر روشنگری آگاهانه به ساخت و اشاعه یک پارادایم پرداختند؛ بی جهت نبود که دکارت نام کتاب خود را گفتار در روش نامید. او می دانست که آنها وارد روشی جدید از زندگی،روشی جدید در دیدن و روشی جدید در فکر کردن شده اند، پارادایمی که ما آن را مدرنیته می خوانیم  و اغلب ما فکر می کنیم حقیقت است و ما توجه نداریم که این تنها یک روش برای دیدن است.

 

 

فراتر از پارادایم ها می توان بود؟

خارج از پارادایم می توان دید؟ فکر کرد؟ می توان زیست؟

 

                                                                                    ادامه دارد ...

 

لينك مطلب | نوشته شده در چهارشنبه یکم اسفند 1386 ساعت 12:45 توسط احسان |


 

فکر می کنید دنیایی که به ما نشان می دهند واقعا چگونه دنیایی است؟

سیستمی که آن را اداره می کند تا چه حد به شعار هایی که خودش می دهد عمل می کند؟ (جدا از این که شعارهایش هم شیطانی است)

فکر می کنید مدینه فاضله ای که رسانه های غربی نشان می دهند برای چند درصد مردم جهان دست یافتنی است؟

می دانید که:

6 درصد مردم امریکا 60 درصد ثروت جهان را دارا هستند

80%مردم جهان فقیرند

50% دچار سو تغذیه هستند

فقط 1 % مردم تحصیلات عالی دارند

و فقط 1% کامپیوتر دارند

آیا می دانی تویی که سقفی بالای سر و رخت خوابی برای خواب داری از 57 % مردم جهان ثروتمندتری؟!

کرکس در انتظار مرگ انسان

تا حال چند بار قصه ی اکثریتی را که شب ها در سرما می خوابند را شنیده ای؟ چند بار زنی را که از گرسنگی کودکش جان می دهد را دیده ای؟

زنی که جان داد !

و می دانم که بارها دیده ای آن فیلم را که یک پدر و مادر خوشگل و فرزندان مودبشان کنار پرچم امریکا در حیاط خانه شان می خندند و برای پدربزرگ سالخورده شان سوپ می خورانند! و گاهی که پسرشان در مدرسه دعوا می کند تراژدی شان آغاز می شود!!

می دانی با غذای 6 میلیون سگ و گربه فرانسوی ها مردم افریقا سیر می شوند؟!

سیر می شود

آنچه ما می شنویم صدای همه انسان ها نیست، چون 99% مردم جهان لال هستند! حالا آن 1 % ، ما لال ها را به هم معرفی می کنند!!

تا حال چند فیلم در مورد زندگی ۸۰۰ میلیون انسانی که در افریقا زندگی می کنند دیده اید؟

تا حال چند فیلم در مورد امریکا دیده اید؟ می دانید جمعیت امریکا یک سوم جمعیت افریقا است؟

می دانی در آمد ملی یک امریکایی 100 برابر یک کنیایی است؟ به نظر تو امریکایی به اندازه 100 کنیایی کار می کند؟ به نظر من یک امریکایی مزد کار 100 کنیایی را می دزدد! فکر می کنی کشور های عقب مانده هم می توانند مثل امریکا شوند؟

اگر قرار باشد همه دزد و دلال باشند پس چه کسی کار کند؟!

همه جهان کار می کنند برای 30 % مردم جهان، این 30% آنهایند که ظاهرا توسعه یافته اند،

اما آیا می دانی در ژاپن هر ساله خیل بسیاری بر اثر کار زیاد جان می دهند؟!

می دانی که اغلب مردم کشور های توسعه یافته روزانه بیش از 11 ساعت کار می کنند؟ و بهتر بگویم از گرده آنها کار می کشند؟ البته این آمار رسمی است و حقیقت این است که آنها تمام عمر کار می کنند.

برده داری نوین یعنی این!! یعنی همه کار می کنند تا 200 خانواده ثروتمند جهان ثروتمندتر شوند!

راستی ما هم کار می کنیم؟ کار تو کجا می رود؟ تو برای چه کار می کنی؟ می خواهی ثروتمند شوی ؟ دزد یا دلال ؟

آیا واقعا زندگی این است؟ مدینه فاضله ما کجاست؟ روش زندگی ما چگونه باید باشد؟

 

لينك مطلب | نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386 ساعت 21:2 توسط احسان |