بگذارید بگویند حکومت دیگری بعد از حکومت علی علیهالسلام بود به نام حکومت خمینی که با هیچ ناحقی نساخت، تا سرنگون شد. ما از سرنگونی نمیترسیم، از انحراف میترسیم.
شهید پیچک
پیشدرآمد
انقلاب اسلامی به کدام سو می رود؟
چه رسالتی در این برهه تاریخ برای خویش ترسیم می کند؟
بر کسی پوشیده نیست که انقلاب اسلامی در پی "بازگشت به خویشتن" و "بازگشت به اسلام" شکل گرفت. امروز پس از 30 سال انقلاب اسلامی چقدر توانسته است زمینه بازگشت به اسلام را فراهم کند؟ موانع این مسیر چه بوده است؟ و در نهایت کدام الگو و کدام علم و کدام عمل مدیریتی رهنمون ما بسوی جامعه ی اسلامی خواهد بود؟
بی شک ارکان و ویژگی های زمینه سازی برای جامعه اسلامی در مقالات و نوشته هایی این چنین نمی گنجد لیکن در این نوشتار سعی بر این است که بطور مختصر جریانات موجود در فضای مدیریتی کشور با این رویکرد مورد بررسی قرار گیرد.
جدا از همه نام ها و برچسب های مختلفی که روی افراد و اندیشه ها حک می شود. بطور عمده می توان دو جریان را از ابتدای انقلاب در کشور مشاهده نمود.
جریانی با مفهوم عام تکنوکراتها و روشنفکران که ویژگی بنیادی شان توجه و علاقمندی و تاثیر پذیری از جهانبینی و ارزش ها و علوم و فنون غرب و گرایش به همسو نمودن جمهوری اسلامی ایران با فضای غالب جهانی است. مدعیان این جریان البته خود را تکنوکرات های مسمان و روشنفکران دینی می خوانند و معتقدند قدرت یافتن و توسعه ی حکومت اسلامی و توانایی برای مقابله با قدرت های جهانی میسر نیست مگر مسلح شدن به سلاح های خودشان و استفاده از منش و الگوی آنها. این گروه بی توجه به این که مرگ بر امریکا گویی و دشمنی با نظام جهانی در حقیقت دشمنی با همین منش ها و روش های نظام جهانی استکباری است وگرنه این جنگ، جنگِ اسامی و لباس ها نیست، اگر بنا باشد ما نیز به همان جایی رویم که جهان فعلی در صددش است، ما نیز از طاغوتیان زمان خواهیم بود حتی اگر در کسوت روحانیت باشیم! به هر روی این گروه قائلان به ارزش های غربی و استفاده از مدیریت علمی در این مسیر هستند و در خوشبینانه ترین حالت در آرزوی تبدیل ایران به ژاپن روزگار می گذرانند!
دسته دوم جریانی است که بی توجه به قیل و قال ها و هوچی گری های نظام جهانی راهی جدا در پیش گرفته و در پی تعریف مجدد همه وجوه زندگی انسانی است. از جهانبینی گرفته تا ارزشها و علوم و فنون. جریانی که از ابتدا به نظر همگان مسخره می آمد. چون نظام ارزشی این جریان متفاوت از آموزه هایی است که جامعه جهانی با آن انس دارد. افراد این جریان با پای برهنه در صحن سازمان ملل قدم می گذارند و خود را نماینده پابرهنگان و مستضعفان جهان می خوانند. آنها قبل از سخنرانی های جهانی دعای فرج می خوانند و همگان را به ایمان به خداوند فرا می خوانند بی توجه به اینکه در نظام جهانی سخن از چنین مسایلی منافع ملی را بخطر می اندازد! این جریان علاوه بر این که راه نوپای خویش را می رود باید به نظام جهانی می فهماند که در معیار ها و تعاریف تنگ جهانبینی اومانیستی نمی گنجد. این افراد نه سودای توسعه در سر دارند نه نگران عقب ماندن از قافله ی پیشرفت تمدن مادی غرب هستند. اینان معتقدند وقتی اهداف انقلاب اسلامی از سویی و اهداف زندگی و جوامع مدرن از سوی دیگر در دو مسیر متفاوت و حتی متقابل است چرا باید نگران از دست دادن ارزش های مدرن و نرسیدن به توسعه ای بود که اومانیست ها تعریف کرده اند؟
بدون شک افراد دسته دوم در هیچ یک از جوامع مدرن جایی ندارند چرا که با معیار ها و اهداف این جوامع هیچ خوانایی ندارند اما باید توجه داشت که بهمان نسبت نیز تکنوکرات ها و غربگرایان در حاکمیت اسلامی بیگانه و مختل دستیابی به اهداف هستند. چرا که اصولا هدف انقلاب چیزی جز این بوده است که ما بخواهیم پیرو غرب باشیم."نه شرقی، نه غربی" یعنی یک مدل جدید و اگر این مدل جدید در پیروی از غرب و علوم مدرن تحقق می یافت دیگر نیازی به این همه هزینه دهی و تضاد های سیاسی با جهان غرب نبود! از سوی دیگر اگر قرار باشد انقلاب اسلامی مسیر خویش را تا رسیدن به جامعه معهودش طی کند نگران معیارهای اغیار نباید بود و باید محک را با ارزش های خودی ساخت و رفتار ها و نوسانات را نه با معیار های رشد و توسعه جوامع مدرن بل که با اهداف مدینه فاضله اسلامی جست.
اینکه میر حسین موسوی، قالی باف، خاتمی یا هر کس دیگری برازنده قامت یک رییس جمهور هستند یا نه را باید معیار ها تعیین نمایند، معیار هایی که اهداف آنها را معین نموده اند؛ معیار رئیس جمهور جامعه ای که بناست زمینه ساز ظهور باشد نه زیبایی و شیک پوشی و رنگ چشم و هنرمندی و نه حتی ساینتیست بودن و رشد اقتصادی پایدار است، معیار رئیس چنین دولتی پیشبرد جامعه در تحقق این هدف در هر شرایطی است و شرایط و چگونگی این عمل را نیز برنامه های متوجه نگرش اسلامی تعیین خواهند نمود نه برنامه ریزان و تکنسین های برخواسته از مدیریت علمی! و بدون شک بتدریج باید رخت مدیریت و فنون و علوم غربی را از فضای جامعه بست و جایگزین مناسبی برای آنها با الگوی اسلامی طراحی و استخراج نمود و در عمل نیز در این مسیر تاریخی تعیین کلان ترین مدیر اجرایی کشور بسیار کارساز خواهد بود.
"اينكه چرا همه ما تا به اين حد رفتار و عمل سادهلوحانهاي داشتيم، ... عقلانيت مدرن بين ما ايرانيان رشد نكرده بود و ... به عمق بحث و اينكه چه نكاتي در آن بود كمتر توجه شده است. ... ممكن بود ما دانشجويان خوبي بوديم و نمرات عالي كسب ميكرديم و اگر هم در دانشگاههاي خارجي تدريس ميكرديم ، اين كار را به خوبي انجام ميداديم، با فرهنگ عقلگرايي و خردگرايي ... هم آشنا شده بوديم، اما همه آن ها را عملا نفي ميكرديم."(1)
"باری توهم مضاعف دو وجه دارد، یکی غرب زدگی و دیگری از خود بیگانگی..."موتاسیون"...کسی که از سنت خود منقطع شده و غرب را هم نمی شناسد، آماده هر گونه موتاسیون است: "غرض از موتاسیون پدیده ای جدید است که با سلسله علل پیشین ارتباط مستقیم ندارد و از آنجا که نقطه عطف و سرآغاز تسلسل نوی است، می تواند به هر صورت جلوه کند، حتی نامحتمل ترینشان"(داریوش شایگان، آسیا در برابر غرب، صفحه 7- 8)"(2)
انقلاب فرزندان خود را می بلعد؟(3)
یا فرزندان انقلاب را؟
دیروز انقلاب:
بهمن ماه 1348؛ آیت الله خمینی طی 13 سخنرانی در نجف اشرف تحت عنوان ولایت فقیه مانیفست جمهوری اسلامی را عرضه نمود. کتاب ولایت فقیه چند ماه بعد تحت نظر ایشان در بیروت بچاپ رسید. جماعت انقلابی در پی تشکیل حکومت اسلامی هستند، البته بجز اقلیتی از روشنفکران و گروه های سیاسی که آنان نیز همراه با دیگر انقلابیون علیه رژیم شاهنشاهی مبارزه می کنند. آنها نظریه ولایت فقیه را جدی نگرفته اند، حداکثر نظام دموکراتیک اسلامی را قابل اجرا می دانند. گروهی از آنها حکومت اسلامی را مساوی سوسیالیسم توحیدی و عده ای لیبرالیسم +17 رکعت می دانند! هر چند این نخبگان قائل به حکومت اسلامی اند اما آن را خارج از تفکرات مدرن خویش نمی پندارند و هر آنچه خود در ذهن دارند را به خدای خویش نسبت می دهند!
امروز انقلاب:
بهمن ماه 1357؛ امام خمینی:"من به پشتیبانی این ملت دولت تعیین می کنم." با تشکیل حکومت جمهوری اسلامی و رای اکثریت قریب به اتفاق مردم، نیاز ها رخ می نمایند، نیاز به مدیریت کشور و ساماندهی اقتصاد و تکوین سیاست و اقتصادی برآمده از جهانبینی اسلامی، اما مجریان طرح این ساماندهی چه کسانی هستند؟ تولید علمی در موازات علوم مدرن برای اداره یک کشور در کوتاه مدت بهبوهه انقلاب چگونه ممکن است؟ قطعا چنین علومی نیاز به شالوده های فلسفی و تئوریک دارد که هنوز ایجاد نشده است. آنان که در پی علوم اسلامی هستند به آکادمی ها و حوزه های علمیه باز گشته و بدنبال تولید علم رفتند و مدیریت کشور نیز که تکلیفش مشخص است: دانشمندان انقلابی و جوانان نماز خوان تحصیل کرده غرب(!) که در عمل حرفی برای گفتن دارند (هر چند تکرار سخنان علوم مدرن باشد) در صدر امور قرار می گیرند، بزعم اینان اقتصاد اسلامی یعنی اینکه به فقرا بیشتر وام داده شود و سیاست اسلامی هم که همان لیبرالیسم است، چون دین انسان را مختار و مسئول اعمال خویش می داند! مدیریت نیز یک علم است و نباید با اسلام برای هر چیزی نسخه پیچید! مگر خدا به انسان عقل نداده؟ چه معنا دارد این کارها!! خلاصه راه مدیریت و اقتصاد و سیاست به همان جا می رود که پیش از این روان بود! هر چند تاج رفت و عمامه آمد اما انقلاب فقط در عرصه سیاست باقی ماند و چیزی جز تعطیلی قمارخانه های پایین شهر عاید جامعه نشد. البته هنوز یکتا مرجع هر تصمیمی امام خمینی است، ایشان مانع بسیاری انحراف ها و کج اندیشی هایی است که مدعیان در پی اجرای آنند.
فردای انقلاب:
18 آبان ۱۳69؛ یک سالی از نیمه خرداد 68 می گذرد، یک سال از فوت امام (ره) می گذرد! حجة الاسلام هاشمی رفسنجانی در خطبه های نماز جمعه در قامت رییس جمهور جمهوری اسلامی ایران، تفاسیر جدید از اسلام ارایه می دهد! بنظر ایشان دیگر اظهار فقر و بیچارگی کافی است و این رفتار های "درویش مسلکانه" وجهه جمهوری اسلامی را نزد جهانیان تخریب کرده است (همان ها که زمان انقلاب مستکبرین جهان خوانده می شدند و قرار بود با صدور انقلاب در برابرشان از ملت های مستضعف دفاع شود)، زمان آن رسیده است که مسئولین به "مانور تجمل" روی آورند. از امروز بخاطر اسلام و انقلاب مسئولین وظیفه دارند مرتب و با وقار باشند!! زین پس اهداف انقلاب که حداقل در شعار باقی بود به دست فراموشی سپرده شده، کلماتی مانند جنگ فقر و غنا و مستکبرین و مستضعفین کمتر بگوش می رسد، از انقلاب اسلامی اثری در عرصه مدیریت و اقتصاد کشور باقی نمانده است، اصحاب تکنوکراسی همه قدرت اجرایی کشور را بدست گرفته اند. طبق نظریات آنها کشوری چون ایران به ثبات نیاز دارد نه شعار های انقلابی و نه آزادی هایی که منجر به بهم خوردن ثبات و فرار سرمایه گردد. دوران، دوران سازندگی است، تکنوکرات ها کاهنان این عصرند؛ عصر ساختن اقتصاد بازار آزاد و فرهنگ امپریال بر شالوده انقلاب فراموش شده! این روند ادامه دارد و دولت های جدید نیز با تغییرات مختصر، توسعه اقتصادی ایران را بزرگترین آرزوی خویش می دانند، هر چند از این پس آزادی مقدم بر توسعه شمرده می شود و آزادی بیان پیرهن عثمان می گردد اما تغییری در اهداف علمی (!) صورت نگرفته است.
پس فردای انقلاب:
دولت اسلامی، دولت عدالت محور؛ عجیب ترین شعارهای دور جدید انتخابات ریاست جمهوری است که ناخود آگاه بوی روزگار انقلاب می دهد، یکی از اساتید علوم سیاسی دانشگاه تهران و نظریه پرداز مشهور جامعه شناسی سیاسی می گفت: "تاریخ که به عقب باز نمی گردد! وقتی ملتی به حداقلی از آگاهی رسید و همسو با دیگر ملت ها بسوی توسعه و رفاه رفت ممکن نیست بار دیگر به شعار های انقلابی رای دهد. این کاندیدا و حامیانش از حداقل شعور سیاسی برخوردار نیستند!" محمود احمدی نژاد رییس جمهور جدید کشور از ادامه راه امام خمینی می گوید و از دولت اسلامی و مدیریت اسلامی؛ او از آنها که در روز انقلاب به دنبال علوم اسلامی رفته بودند کمک خواسته است و پس از 30 سال نظریه پردازی، از آنان خروجی می طلبد، او سازمان مدیریت و برنامه ریزی کشور را منحل اعلام می کند و تئوری های مدیریتی اسلامی را قابل اجرا می داند. گویی هنوز عده ای به یاد دارند که امام فرموده بود "انقلاب ما یک انقلاب فرهنگی است" و معنای آن را نیز فهمیده اند! و هر چند مدتها در لاک تفکر خویش خزیده بودند اما در پی مدل زندگی اسلامی و سبک زندگی توحیدی بودن نیاز به همین زمان و آرامش داشت. درست است که در روز انقلاب اینان سخنی برای گفتن نداشتند و بناچار میدان را به میدان داران پیشین سپردند، اما امروز پس از 30 سال می دانند چه می خواهند و چه می گویند. پیشقراولان پس فردای انقلاب نه ایدئولوگ های جو زده دهه پنجاه و شصتند و نه تحصیلکردگان غربزده اسلامگرای دهه هفتاد، و از آنجا که ثمره سه دهه تقابل تمدن ها و فرهنگ های اسلامی و مدرن را دیده اند و در این فضا زیسته اند دچار توهم مضاعفی هم نیستند که نه خود را بشناسند و نه بدانند بیگانه چه می گوید! از دیگر سو هر چند ذائقه مردم انقلابی طی 30 سال و بخصوص 16 پس سال فوت امام تغییر نمود و کارآمدی و لیاقت یک دولت را با محک قیمت سیب زمینی و گوجه فرنگی سنجیده شد؛ اما جامعه ایرانی هنوز دل در گرو عدالت محوری و حاکمیت اسلام دارد، و پس از 30 سال ایرانیان توسعه و رفاه اسلامی را می خواهند، حتی اگر به قیمت بازگشت تاریخ باشد!
آنچه امروز حیاتی و سرنوشت ساز است اقدامات و پاسخ گویی دولت احمدی نژاد در مقام وارث انقلاب است تا چه در نظر جامعه آید و قبول افتد که توده راهی جز این برنگزینند و بار دیگر به وعده نام و نان به دیگر سو نروند! و این مهم است که جامعه بفهمد تفاوت مجریان امروز دولت با پیشینیان در کم و بیش تورم و قیمت مسکن و پول نفت نیست. بلکه جنس گفتمان دولت نهم است که هر چند باعث بالا و پایین رفتن شاخص های اقتصادی و توسعه مادی نیز می شود اما کنترل و بهبود این شاخص ها نتیجه و فرع بر آن اصول عقیدتی است، نه اینکه توسعه یکتا اصل عقیدتی باشد. هر چند در این مسیر در اول قدم باشیم و لایقان این عرصه بتعداد انگشتان یک دست باشند، اما این مسیر طی شدنی است و بزمان محتاج است، احدی نیز نباید انتظار وقوع معجزه یک شبه داشته باشد و تنها از نالایقی دم زند و باید بیاد داشت اولا این از اشارات سحر است و تا دمیدن صبح فاصله بسیار و ثانیا اغلب مجریان گفتمان جدید و دولت نهم (بخصوص در رده های درجه دو و پایین تر) همان مدیران 16 سال گذشته اند و کارشکنی و عدم درک کلیت ماجرا از سوی آنان امری طبیعی است و نباید آن را بحساب گفتمان گذاشت و اتفاقا بر عکس این افراد و مدیران ناشایست ثمره و دستپرورده شیوخ نهروان انقلابند که در هیبت صاحبان انقلاب تا کنون هر چه خواسته رانده اند و هر که خواسته بر مصدر امور نشانده اند.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پی نوشت:
1. بهمن احمدی امویی، مردان جمهوری اسلامی چگون تکنوکرات شدند، گفت و گو با دکتر محمد طبیبیان، نشر گام نو
2. محمد منصور هاشمی، هویت اندیشان و میراث فکری احمد فردید، نشر کویر
3. ر.ج. کلارنس کرين برينتون، محسن ثلاثی (مترجم)، کالبدشکافي چهار انقلاب، نشر زریاب
روز اول:
قرن چهارده؛ دانشمندان، سرایندگان و فیلسوفانی ظهور کردند که با دیدگانی تازهتر به جهان مینگرند، آنان به عصر خود لقب رنسانس (نوزایی) داده اند، نوزایی آنها از قرن چهارده ادامه دارد تا در قرون هفده و هجده به عصر خردگرایی و روشنگری می رسد.
روز دوم:
قرن هفده؛ روشنفکران روشنگری، افرادی مانند: دیدرو، ولتر، روسو، کانت و مونتسکیو، بر آنند که عصر جهالت بشر بسر رسیده آنها آمده اند تا بینشی نو برای آدمی عرضه کنند و آنها می گویند:"جسور باش در بکار برد فهم خویش" روشنگران سودای یک جهانبینی زمینی در سر دارند و منادی عقل زمینی، بشر زمینی، علم زمینی و حق زمینی اند! آنها می گویند گذر زمان خودبخود باعث پیشرفت و بعبارتی تکامل است، گذشت زمان باعث تکامل و بلوغ انسان شده است و او اینک می تواند بدون عصای اسطوره و دین بر پای خود ایستد؛ روشنگری و برداشت مادی از خلقت و جهان و انسان را تک ساحتی پنداشتن موجب آن شد که همه این روشنگران عمر خود را وقف این یکتا ساحت انسان یعنی وجه مادی آن کنند و همین امر موجب پیشرفت در زمینه های مادی و انقلاب صنعتی شد.
روز سوم:
قرن هجده؛ جهانبینی جدید همه جا را فرا گرفته، از فلسفه و جامعه شناسی گرفته تا فیزیک و زیست شناسی؛ در همه زمینه ها دست آورد های شگفت دارد که همه در نگاه اول غیر قابل انکار می نماید. "کندورسه" بر آن است که: فقر و بیماری به تدریج که عقل بر همه جا حاکم می شود از میان می رود تا جایی که بشر بر مرگ هم غالب می شود! همه چیز خوب پیش می رود گویا انسان واقعا به تکامل رسیده است!! اینک جهان جدید به سرعت و در بهترین وجه در راه نیل به بهشت زمینی است!
روز چهارم:
قرن نوزده؛ "فریدریش نیچه" اعلام می کند: خدا مرده است، او می گوید فیلسوفان غرب خدا را در جهانبینی مردم غرب حذف کرده اند، او به آینده هیچ امیدی ندارد، او می گوید در جست و جوی یک ابر مرد باید بود برای بقای نوع بشر! در همین زمان است که "کارل مارکس" از بیگانگی انسان با خویش سخن ها می گوید و در آرزوی بازگشت به خویشتن است؛ گویا توهم تکامل دیگر رنگ باخته است! او برای تحقق کمونیسم (زندگی انسان های اولیه) از هیچ تلاشی فروگذار نمی کند، بزعم مارکس کمونیسم پایان تاریخ است.
روز پنجم:
قرن بیست؛ حرامزاده های پارادایم اومانیسم اینک به بلوغ رسیده اند، شوروی کمونیست محصول اندیشه مارکس است و آلمان راسیست محصول تفکرات نیچه! توهم بهشت زمینی به کشته شدن شصت میلیون انسان منجر شد.
روز ششم:
"جان رالستون سال" می گوید پست مدرنیسم نشانگر سرخوردگی انباشته شده در اثر وعده های پروژه روشنفکری و پیشرفت علوم و در نتیجه در مرکز قرار گرفتن تفکر مدرن میباشد. "میشل فوکو" و "ژاک دریدا" از ساختار شکنی سخن می گویند و در چند و چون از پایه های مدرنیته گام برداشته اند، آنها مفاهیمی چون مادیت، پیشرفت، ترقی، اثبات گرایی و منطق را به سخره گرفته اند. آنها در یک کلام خسته از مدرنیته اند و در پی سقفی بالاتر از اینند!
روز هفتم:
قرن بیست و یک؛ "میشل فوکو" می گوید: انقلاب اسلامی ایران اولین انقلاب پست مدرن جهان است. در انقلاب ایران، نه از مبارزه طبقاتی و رویاروییهای بزرگ اجتماعی اثری هست و نه از یك طبقه، حزب و یا ایدئولوژی سیاسی كه حكم نیروی پیشبرد را داشته باشد و همه ملت را به دنبال خود بكشد؛ نظریاتی كه با استناد به قیامها و شورش هایی كه در جریان مدرنیسم و مدرنیته اتفاق افتاده و صورت بندی شده اند، نمی توانند انقلاب پست مدرنیستی مردم ایران را تحلیل كند. وی معتقد بود كه ايرانيان در صدد ايجاد تحول در تجربه و نحوه زيستن خود بودند و قبل از هرچيز خود را هدف قرار داده بودند. آنها راه اصلاح را در اسلام یافته بودند.
فوکو با موشکافی و ظرافت اشاره به نحوه جدید زندگی می نماید، اینک مردم ایران و رهبران ایشان اند که در پی طرحی نو برای زیستن اند؛ اینان نوید رنسانسی جدید می دهند و آسمان را بروی خود باز کرده اند.
این انقلاب یک انقلاب سیاسی نیست؛ انقلابی است به وسعت انسان، انسان در تمام ساحت انسانیتش، نه انسان فقط در نفسانیاتش و نه فقط یک انسان مادی!
قرن بیست و یک عصر شکست های پی در پی لایف استایل (روش زندگی) اومانیستی است، مدرنیته در این دوران حتی به وعده های خود نیز (وعده هایش در ساحت مادیات) توان پاسخ ندارد. اینک بهشت زمینی غرب بیش از هر زمان به جهنم مبدل گشته است! و اینک بیش از هر زمان انقلاب اسلامی توان ایجاد انقلابی جهانی دارد.
روز هشتم، بنیان یک نظم جدید:
کبر؛ ریشه تفکر اومانیسم تکبر است؛ سخن کانت را یادآوری می کنم: "جسور باش در بکار برد خرد خویش!" اندیشمندان رنسانس و خرد گرایی و روشنگری و ... همه در این قول متحد بودند که "انسان محور همه چیز است!"
قرآن کریم، سوره نحل:"معبود شما خداوند يكتاست و آنان كه به خدا و عالم آخرت ايمان ندارند (اگر چه به زبان اظهار ايمان كنند) در قلب و دل منكر مبدا متعال مي باشند و از اطاعت حكم خدا استكبار و عصيان مي ورزند. محققا خدا بر باطن و ظاهر آنها آگاه است، او هرگز مستكبران را دوست نمي دارد ."
"امام روح الله خمینی": "امروز روزي است كه خداي تبارك و تعالي به ما آزادي و استقلال مرحمت فرموده است و ما را با اين آزادي و استقلال امتحان ميكند. ما را آزادي مرحمت فرموده است كه ببيند در اين آزادي ما چه مي كنيم . ما مستقل شديم و خداوند به ما اين مرحمت را فرمود تا ماچه بكنيم : آيا ما هم از مستكبرين باشيم يا از مستضعفين."
"محمود احمدی نژاد": "اگر امروز مسائل اصلي جامعه جهاني را حل کنيم، مسائل جزيي به خودي خود حل خواهند شد ولي اگر تا ابد به جزئيات بپردازيم نه تنها هيچ مشکلي حل نمي شود بلکه پيشرفتي نيز حاصل نخواهد شد، از اين رو بايد براي رفع مشکلات اساسي دنيا به دنبال حل ريشه يي مسائل باشيم که يکي از آنها انديشه استکباري است که بايد تلاش کنيم آن را با انديشه الهي جايگزين کنيم."
***
متفکران رنسانس با نفی سنت ها کار خویش را آغاز کردند و نظم نوبنیاد خود را با طرد اصول جهانبینی رایج بنا کردند. اینک زمان آن رسیده است که ما جهانبینی متعالی خویش را بر جهانیان عرضه نماییم.
در روزگار تک سواری جهانبینی مدرنیته بر دوران روشنگری بنیادگذار جامعه شناسی غربی "اگوست کنت" بشارت داد: پیامبران جامعه جدید جامعه شناسان هستند. در حقیقت آنان ولایت تکنولوژی و علم مادی را سرلوحه خویش قرار داده بودند. اینک زمان آن فرا رسیده است که در ولایت تکنیک شک بریم و به اصول جهانبینی خود رجوع کنیم:
نظم جدید، نظمی است بر اساس ولایت خداوند، نظمی بر اساس ولایت ولی خدا و ولایت ولی فقیه. دین امروز دائر بر مدار خداوند و ولی خداست نه شهوات انسان و نه اسارت در بند تکنولوژی!
زمان آن است که از خلا های امپریالیسم ضعف های پارادایم اومانیسم را نشان دهیم و از سرخوردگی انسان مدرن پنجره ای به افق جهانبینی توحیدی بگشاییم.
در گذار به جهانبینی توحیدی ذکر یک نقل قول خالی از لطف نیست؛"باروخ اسپینوزا" فیلسوف قرن هفده می گوید: سخنان جدید ابتدا مورد تمسخر قرار می گیرند، سپس مخالفت افراد را بر می انگیزانند و در نهایت پذیرفته می شوند! ما نیز نباید از مورد تمسخر قرار گرفتن بیمناک باشیم و این را نشانه ضعف خود بدانیم. اگر امروز گفته می شود "احمدی نژاد اشتباهی بود" بخاطر این است که با جهانبینی فعلی گفتار و رفتار ایشان مورد قضاوت قرار گرفته و نقد می شود، اما سخنگویان جهانبینی توحیدی در پی آن نظم نوبنیادند.
یک پیوند:
رييس جمهور در نامه اي به علما و صاحب نظران اقتصادي حوزوي:
همراهي همه علما و حوزه هاي علميه در تدوين و اجراي الگوهاي نوين اقتصادي يك ضرورت است
*برگی از آذرپیام 260 و آذرپیام 261
**همین مطلب در ایرنا
همه چيز از يك "نه" آغاز مي شود.
"نه" گفتن به تمامي آنچه در دنياي مادي جريان دارد.
"نه" گفتن به همه لذت هاي فاني و شهوت ها و خودبيني ها و تكبرات.
"نه" گفتن به دنيا و ما فيها و جست و جوي دنيايي ديگر و "انتظار" آغاز دنيايي فراتر، "انتظار" حضور در جامعه بندگي.
اگر به آنچه در محيطمان مي گذرد و آنچه ما را گرفتار خويش ساخته، بتوانيم نه بگوييم و بتوانيم به نواي فطرت الهي خويش گوش فرا دهيم، مي توانيم دل به وجودي واقعي ببنديم.
با دل كندن از حب مكاره ي دنيا خود را محتاج و مضطر به افقي فراتر خواهيم يافت؛ با پس زدن لهو و لعب اين زندگي و دل تهي كردن از بازيچه هاي آن، خلائي به وسعت هستي در درون خويش حس خواهيم كرد، خلائي كه مي گويد محتاج حقيقتيم. حقيقت نوري كه هزار سال است در پس غيبت ما از حضور در محضرش، در ديدگان ما غايب شده است!
هر گاه خسته شدي از بازي هايي كه هر روز بدنبالشان همه لحظاتت را تلف مي كني، هر گاه خلاء هستي را درون خويش يافتي و هر گاه خسته از همه اين دنائت ها، دست از سركشي برداشتي و هنگامي كه بت هاي لانه كرده در كعبه دلت را ويران كردي و آن را براي خدا تهي ساختي از غير ؛ مي تواني بگويي من منتظر امامم هستم، منتظر رهايي و منتظر دنيايي حقيقي و لايتناهي.
پي نوشت:
· لطيفي مي گفت؛ آقا ما دروغ مي گوييم ما گريه هايمان براي تو هم از سر هوس است، مي خواهيم سبك شويم از كوله بار گناه تا از فردا بازي هاي تازه اي آغاز كنيم! ما كه منتظر شما نيستيم! شما ديگر نبايد دل خوش كنيد به كوفيان ... .
· عزيزي مي گفت؛ براي تعجيل در فرج آقا ...، كمتر گناه كن!

سلام آقا
یادش بخیر...
از آن روز که رفتید، ما هم رفتيم، (شايد بهتر باشد بگويم اول ما رفتيم، بگذريم) دقيقا نمي دانم در اين مدت چه مي كرديد! از سخنان آن روزهاتان و این نشانه ها پيداست كه بياد ما بوديد. ما هم هر هفته و گاهي زودتر دعا مي خوانديم! اما ما هميشه كه بيكار نيستيم دعا بخوانيم، آخر نمي دانيد ما يك كار خيلي بزرگ كرديم! ما فکر کردیم جایز نیست دست روی دست بگذاریم و فقط منتظر باشیم گفتیم کمر همت بر بندیم!! آخر ما دیدیم اگر همه اش منتظر باشیم بما می گویند عقب مانده و توسعه نیافته!! گفتیم تا شما می آیید خودمان یک سری کارهای اولیه را انجام دهیم تا بعد ...!!
آقا... جاي تان جالي!
ما شهري ساختيم.
شهر فرنگي... از همه رنگ... شهري قشنگ.
شهري كه دولت دارد، مجلس دارد، مجمع تشخيص مصلحت هم دارد! برنامه هاي توسعه دارد و برايش جدول زماني 5 ساله دارد! تازه برنامه 20 ساله هم بتازگي دارد!
شهروند دارد، براي شهروندانش چالش دارد!! سرگرمي دارد، پارك دارد، اين شهر براي خودش شهر بازي دارد، گرچه شبهايش كازينو ندارد اما دارالمجانين زياد دارد براي تخليه شهوت ها!
همه چيز جاي خودش، مسجد هم دارد، گاهي دعاي فرج هم دارد، حتي وقتي دل شهروندانش به تنگ مي آيد از اين همه لهو و لعب؛ ندبه و خيل اشك دارد براي تسكين و اغفالشان، براي شروع دوباره بازي هاي تكراري شان...!
خلاصه هيچ كسري ندارد ... گاهي كسري بودجه دارد! اما صندوق ذخيره ارزي هم دارد! (گفتم كه كم ندارد!)
8 ساعت كار، 8 ساعت استراحت، 8 ساعت تفريح و 24 ساعت شهوت دارد! قشنگ است؟ چيزي كم دارد؟ اينجا آرمان شهر ماست!
راستي خدا هم دارد، گاهي در نظريات جامعه شناسانش ديده ام كه گفته اند اگر خدا نباشد، شهر به هرج و مرج كشيده مي شود. آقا خلاصه، خدا نقش کلیدی دارد در آرمانشهرمان!!
اينجا همه زندگي ماست؛ همان كه روزي معصوم مي فرمود زندان مومن است! اين همان دنيايي است كه قرار بود در آن نگنجيم، حالا خودمان كه سهل است خدا را هم در آن گنجانده ايم، راستي آقا شما را هم زبانم لال در عصر هاي جمعه ي تلوزيونش گنجانده ايم! شهر ما همان دنيايي است كه قرار بود با رها كردنش به درک افقي فراتر دلبندیم؛ قرار بود جاي خالي شما را بيابيم؛ قرار بود هر لحظه اش بتر از مرگ و اعظم ابتلای تمام اعصار باشد...! حالا چه كيفي مي كنيم در آن!! قرار بود با رها شدن از آن به حضور ولي و مولا رسيم و شما را قبله آمال خود قرار دهيم. قرار بود غيبتتان برايمان بلاي عظيم گردد و از درد بي امامي بميريم. اما شكر! همه چيز جاي خود را يافت، گويا ديگر نيازي به شما نيست آقا... . آخر همه چيز در جاي خودش است! ديديد كه كم و كسري نيست!!
البته راستش را بخواهيد گاهي جمعه ها از دلتنگي تان دلمان تنگ مي شود اما خوب جاي تان خالي كه ببينيد جمعه ها چه غوغاييست در شهر "بازي" شهرمان! تازه خيلي دلمان كه تنگ شود از درد شما، تلوزيون كمكمان مي كند سبك شويم !
آقا می بینید که فعلا کار زیاد داریم. همه کارها ریخته سرمان! وقت ظهور اصلا نیست! اجازه دهید تكليفمان با ايران 1404 روشن شود تا ببینیم چه می شود! آخر همه اين هایی كه گفتم مال "در حال توسعه" بودنمان است؛ بعد از 1404 ما ديگر "توسعه مي يابيم"! مسولین قول داده اند رفاه نسبی بر قرار گردد و ابر قدرت منطقه ای شویم، بعد از آن همه پول کافی برای شهوت های گران بها خواهند داشت. می توان در ایران ۱۴۰۴ کمتر کار کرد و بیشتر خورد مثلا شاید اندازه خر یا حتی بیشتر از آن. گویا آن وقت از دلتنگی های جمعه ها خلاص خواهیم شد، البته وعده و وعید زیاد می دهند اما ما امیدواریم!!!
سرتان را درد نياورم؛ خلاصه ما اين ور آبي ها كه حسابي سر گرميم و به غيبت خود هنرمندانه خو كرده ايم.
آقا مي بينيد كه ما مردمان شهر بي انتظار كه كمبودي نداريم در غيبت شما. شما لطفا براي غيبتمان دعاي فرجي بخوانيد. دعايي براي رجعت مردمان شهر بي انتظار.
پيشدر آمد
نهادي به نام "آموزش و پرورش" چه مي كند؟
اين نهاد در پي "آموزش" چه چيزي و "پرورش" چه انساني است؟
اين نهاد چرا و چگونه بوجود آمده است؟
ريشه ي اين نهاد آموزشي كجاست؟
در پي پاسخ به كدام نياز است؟
ما چه نيازي به نهاد آموزش داريم؟
آيا به نياز هاي ما هم پاسخ خواهد گفت؟
در مورد آموزش و پرورش و بخصوص نهاد آموزشي جامعه ما گمان بردم مهم ترين و پايه اي ترين مسئله هايي كه مي توان مطرح نمود همين ها است كه در پاسخ به تك تك آنها در حد وسع برخواهم آمد.
آنچه كه اكنون در كشور ما بنام نظام آموزشي رسمي متداول است نظامي است كه بطور كلي از غرب گرفته شده؛ در باب تاريخ ورود مدارس و دانشگاه ها (كه هر دو نهاد توسط روشنفكران تربيت شده غرب آورده شده) بسيار مطلب گفته شده كه خود جاي تامل بسيار دارد و در اينجا بحث از آن نمي كنيم؛ اما بايد به اين سوال پرداخت كه در خود غرب نظام آموزشي در پي پاسخ به كدام نياز شكل گرفت؟
بايد توجه داشت بسياري از مباني تمدن امروزي در رنسانس و توسط معماران آزاد روشنگري كه در پي بناي شيوه ي جديدي از زندگي بودند شكل امروزي اش را گرفت، اما در مورد آموزش بايد اضافه كرد، درست است كه آنها در پي تغيير در آموزش هاي رسمي كه آن زمان از سوي كليسا هدايت مي شد بودند اما هيچ گاه به فكر ايجاد نهادي به نام آموزش همگاني نيافتادند.اصحاب دايرة المعارف و فيلوزوف هاي روشنگري فقط بدنبال ايجاد قشري جديد به نام روشنفكر بودند كه رهبري اجتماعي را عهده دار باشد و در مقابل كليسا توده را دعوت به علوم سكولار نمايد. پس نهاد آموزشي فعلي از كجاست؟ بد نيست به چگونگي تاسيس اين نهاد گذري بياندازيم. الوين تافلر در كتاب موج سوم مي نويسد:
«با روي دادن انقلاب صنعتي و نياز به كار تخصصي صاحبان صنايع در يافتند كه "تربيت افراد بالغ براي كار مفيد در كارخانه تقريبا غير ممكن است." بنا بر اين بسراغ كودكان رفتند؛ در نتيجه ساختار ديگري بوجود آمد كه همانا "آموزش و پرورش همگاني" بود. آموزش همگاني كه بر پايه ي مدل كارخانه طرح ريزي شده بود خواندن، نوشتن، حساب و قدري تاريخ و موضوعات درسي ديگر را ياد مي دادند. اين "برنامه ي درسي آشكار" بود. اما در پشت آن يك "برنامه درسي نهاني" كه چندان آشكار نبود وجود داشت، كه اساسي تر بود. اين برنامه مشتمل بر سه درس است: درس وقت شناسي، درس اطاعت و درس كار تكراري و طوطي وار. كار در كارخانه به كارگراني نياز دارد كه بخصوص در مورد كار زنجيره اي بموقع سر كار حاضر شوند و از مقام بالا دستور بگيرند و بدون چون و چرا دستورات را اجرا كنند. در نهايت، كارخانه به زنان يا مرداني احتياج دارد كه غلام حلقه بگوش ماشين يا اداره باشند و كارهاي فوق العاده تكراري و يكنواخت را بي چون و چرا انجام دهند. و طبيعي بود در قرن 19 با فتح يك به يك كشور ها بدست تكنولوژي اين ابزار هم همراه آن باشد. با نگاهي به همه اينها چنين نتيجه مي گيريم كه مدارس به شيوه ي كارخانه اي جوانان را براي نقش هايشان در جامعه صنعتي آماده مي سازد.»(1و۲)
بله...! 12 سال تحصيل مقدماتي و حداقل 4 تا 10 سال تحصيلات تكميلي رايگان و اجباري يعني اتلاف هزينه هاي هنگفت و قسمت اصلي عمر يك انسان، تنها بخاطر اين كه جامعه ي صنعتي براي توسعه هر چه بيشتر خود نياز به اين انسان هاي متخصص دارد. از مهندس و پزشك گرفته تا استراتژيست هاي مسايل ملي!
با يك مقايسه كوچك مي توان فاصله ي "تعليم و تعلم عبادت است" را با آموزش و پرورشي كه نظام اومانيسم براي ما به ارمغان آورده درك نمود؛ افقي كه غربيان براي ايجاد نهاد آموزشي در نظر داشتند را با اين جمله امير مومنان كه مي فرمايند:" بايد سعي و تلاش تو براي زندگي پس از مرگ باشد" مقايسه كنيد! به نظر شما خنده دار نيست كه ما روي چنين مدارسي بنويسيم: "ز گهواره تا گور دانش بجوي"؟! خيلي مسخره است كه يك مفهوم را از يك جا بگيريم و معناي كلمات همان قضيه را از جايي ديگر!! دانشجويي از گهواره تا گور را از پيامبر (ص) مي آموزيم و چيستي دانش را از مونتسكيو و كانت!
جدا از اين بايد ديد آنچه به نام علوم مختلف در اين نظام آموزش داده مي شود چيست؟ آيا اين علوم هم سوغات فرنگ است؟ آيا آنها مانند آچار فرانسه براي هر بينش و روشي كه اجتماعات مختلف براي زندگي دارند كار آمدند؟ آيا اين علوم فقط يك سري فنون خنثي براي ما به ارمغان آورده اند؟ قبل از همه چيز بايد دانست كه علومي كه امروز متداول است بر پايه يك سري اصول پذيرفته شده خاص و فلسفه ي علم و منطق خاص همان اصول بنا شده است. اين علوم، هر چند بسياري از آنها تنها به بيان و تببين واقعيات بپردازند اما باز هم بي طرف و خنثي نيستند و منطق و چارچوب خود را دارند؛ يك مثال كوچك و يكي از اين اركان، تكامل گرايي است كه از انسان شناسي و جامعه شناسي گرفته تا زيست شناسي را تحت سيطره خود دارد، يكي ديگر از اين اركان را مي توان جزءگرايي و تجربه گرايي دانست (۳) كه روش اصلي كار اغلب اين علوم است. اين علوم درون يك سيستم و پارادايم كلي تعريف شده و معنا يافته اند، و براي ادامه ي بقاي همين سيستم شكل يافته اند. پارادايمي كه در آن انسان و لذايذ مادي او محور همه چيز است، اين علوم وقتي معناي تام خود را نشان ما مي دهند كه بدانيم كانت هدف آن را سيطره انسان بر طبيعت دانسته است و شاگردان فكري خود را (كه همان معماران دنياي جديد باشند) به سراغ علمي مي فرستد كه به غلبه انسان بر طبيعت منجر گردد، در حقيقت اين دروس اصول و مباني و چيستي پارادايم اومانيسم را آموزش مي دهند و اين دروس در پي چيزي جز ارضاي نياز هاي صنعت هاي غول آسا و نياز هاي جديد تمدن مادي جديد نيستند.
مهم ترين رشته هاي تحصيلي در ممالك غربي كدامند؟ حقوق، مديريت،فلسفه، پزشكي، جامعه شناسي و چند رشته از همين دست كه علي رغم تفاوت هاي ظاهري قلب تپنده تمدن جهاني امروز را در دست دارند. دانشمندان اين علوم كه هزينه هاي سنگيني صرف پرورش آنها مي شود به چه كار مي آيند؟مگر جز اين است كه آنها تنها "در پي هموار كردن مسير توسعه اند"؟!(۴)
حال بايد ديد كه آيا نياز ما هم همين است؟ ما هم در پي جا انداختن پارادايم اومانيسم هستيم كه كودكان معصوم خود را 12 سال بطور اجباري در معرض اين آموزه ها قرار مي دهيم؟ در اين 12 سال جهانبيني ما خلاصه مي شود به كتب بينش اسلامي! پس بقيه دروس از كدام بينش (لزوما غير اسلامي) اخذ شده اند؟؟! آيا خداوند براي ما كفايت نمي كند؟ پس معناي خيل آموزه هاي مختلف در كنار كتاب هاي بينش اسلامي چيست؟؟؟ آيا بينش اسلامي بايد خلاصه شود به احكام نماز و روزه؟ آيا اسلام منطق و روش و علم خاص خود را ندارد؟
مقايسه ي حوزه ي علميه (با تمام كاستي ها و نواقص) كه كم و بيش برآمده از پارادايم اسلام و معطوف به معاد است با دانشگاه كه در پرتو و با چارچوب سيستم اومانيسم شكل يافته در اينجا بسيار مفيد است، آنچه در مدارس مي آموزيم ما را در مسير كداميك قرار مي دهد؟ آيا طبيعي نيست كه پس از 12 سال تحصيل در اين مدارس افرادي كه به حوزه علميه براي ادامه تحصيل مراجعه مي كنند كمتر از يك درصد شيفتگان ورود به دانشگاه باشد؟
فراتر از همه اين ها بايد ديد ما بدنبال چه چيزي هستيم؟ براي ساختن چه نوع تمدني تقلا مي كنيم؟ با كدام نگرش جهان را مي نگريم؟ انقلاب ما انقلاب بر عليه اومانيسم بود يا يك خانواده فاسد؟ اصلا انقلاب يعني چه؟ چرا در كشور ما انقلاب رخ داد؟ انقلاب فقط در عرصه ي سياست لازم بود؟ مشكل ما با شخصي به نام شاه بود يا سيستمي كه شاه توليد مي كرد؟ انقلاب يعني ساختار شكني، يعني نارضايتي از وضع موجود و در مورد انقلاب ايران نارضايتي از اومانيسم و (همان گونه كه ميشل فوكو مي گويد) بازگشت به معنويت؛ وقتي ما ساختار هاي موجود را مي شكنيم و در پي ايجاد ساختار هاي جديد هستيم بايد روش جديدي هم براي توليد ساختار بيابيم؛ چه، اگر با روش هاي معمول پيش رويم باز هم ساختار هايي مشابه آنچه از پيش وجود داشته خواهيم ساخت (۵)؛ نتيجه آموزش غربي اين است كه با اينكه هنوز مي گوييم مرگ بر آمريكا، اساتيدمان را با بورسيه هاي چند صد ميليوني راهي دانشگاه هاي آمريكا مي كنيم و نمي بينيم كه دولت امريكا را سيستم امريكايي اداره مي كند كه برآمده از دانشگاه امريكايي و پارادايم امريكايي است!
چگونه در پي بازگشت به خويشتن توحيدي خود هستيم در حالي كه سالانه ميليون ها دانش آموز و دانشجو را در پارادايم اومانيسم پرورش مي دهيم؟؟؟ اگر اين ميليون ها غربزده ي خود پرورده پشت به انقلاب مي كنند و آنرا نمي فهمند و ما مجبوريم براي قبولاندن مثبت بودن انقلاب بگوييم شاه همجنس باز و خواهرش فاحشه بود و ...! جاي تعجب ندارد، چرا كه با هر انساني 12 سال در فضاي فكري خاص و با منطق خاصي سخن بگويي خواه ناخواه آنرا بجان خواهد پذيرفت. وقتی ۱۲ سال بزبان اومانیسم با او سخن می گویی معلوم است منطق اسلام برایش هضم ناشدنی می نماید!
و تا زماني كه نفهميم اسلام پارادايمي و سيستمي و منطقي و روشي و شيوه ي زندگي مستقلي دارد و "تا زماني كه سعي مان بر اين است كه اسلام را خرده فرهنگي در برابر فرهنگ كل مدرنيته در نظر آوريم و آنچه در اسلام است با علم و منطق مدرن تعريف و تفسير نماييم" در همين چرخ لنگ خواهيم زد و هر روز گامي به عقب خواهيم برد!
سخن واپسين را به آويني مي سپارم:
«هر گونه تحول در سيستم آموزشي فرع بر شناخت ماهيت علم و ماهيت اين سيستم آموزشي و ارزيابي آن از دريچه اسلام است.»
پي نوشت:
1. ر.ج. توسعه و مبانی تمدن غرب،سید مرتضی آوینی،نشر ساقی، صفحه ۱۷۴
۲. عجب اینکه كه الوين تافلر كه خود ستاينده ي بي حد و حصر تمدن غرب است 40 سال پيش اين را نشان داده است و برخي از ما حالا هم قضيه به اين سادگي را نمي فهميم!۳. كه هيچ يك از قدما و دانشمندان اسلام آنها را معتبر ندانسته اند، جالب اينكه برخي علماي اسلام قبل از اينكه در غرب سخن از تجربه گرايي گفته شود و تمدني بر پايه آن بنا گردد آن را طرح و نقد كرده و بوضوح نقاط ضعف و خطاي اين روش را گوش زد كرده و رد نموده بودند.
۴. بقول استاد شهيد آويني: "آيا انسان بعد از طي مراحلي و اخذ مدرك مهندسي و دكتري صاحب اخلاق حسنه مي شود و به بهشت مي رود؟"
۵. بعد نتيجه اين مي شود كه بعد از سي سال مي گويند شعار هاي آن زمان از سر احساس بود، آرمان گرايي خوب است اما بايد واقع گرا هم بود! و بعد مي گويند اي آقا ما هم اول انقلاب همين ها را مي گفتيم اما با اين ديد احساسي و ايده آليستي كه نمي شود مملكت اداره كرد!! و اين قصه سر دراز دارد... .
در مطلب پیشین بطور مختصر و بعوان مقدمه برخی سوالات را در مورد دانشگاه و سیستم آموزشی دانشگاهی مطرح نمودم ؛در ادامه ضمن همان بحث به چگونگی آغاز بکار دانشگاه در ایران و چیستی آموزش دانشگاهی می پردازم.
اولین دانشگاه ایران که همان دانشگاه تهران باشد در زمان رضا شاه و بدست علی اصغر حکمت و محمدعلی فروغي به سال 1313 تاسیس گردید. جالب اینکه هر دوی این افراد از محصلان غرب و سردمداران فراماسونری در ایران بودند و طبیعتا هدفشان ایجاد پایگاه برای اندیشه سکولاریستی در مقابل اندیشه های دینی بود.نباید چنین پنداشت که این افراد فقط بقصد تربیت دانشمندان ایرانی چنین دانشگاهی را با این همه تفاوت از جامعه ایرانی بنیان گزاردند؛ این افراد بطور اتفاقی دست به تاسیس دانشگاه نزدند؛ هر دوی آنها از اساتید فلسفه غرب بوده و اولین کتب فلسفی غرب را بفارسی ترجمه کردند( کتاب سیر حمکت در اروپای فروغی هم اکنون نیز از منابع سوالات کارشناسی ارشد رشته فلسفه است؛ جالب اینکه فروغی در همین کتاب نیز اشاره کرده است که در پی نشر تفکر فلسفی غرب در ایران است و سعی در تغییر دیدگاه ایرانیان با انتشار این کتاب دارد). آنها بخوبی از تفاوت ماهوی این سیستم آموزشی و پارادایم درونی آن مطلع بودند؛ در حقیقت آنها می دانستند برای تغییر مسیر جامعه ایرانی باید ابتدا شیوه آموزش و تفکر نخبگان را تغییر داد.
و جای گفتن هم ندارد که بخوبی به مقصود خویش دست یافتند؛ با کپی کردن منابع درسی غرب که پارادایمی دقیقا متضاد با پارادایم ما دارد چه اتفاقی می افتد؟ بسیار ساده و واضح است :
اگر دانشجویان ما دانشجویان سر بزیری باشند و آنچه استاد از روی منابع غربی تدریس می کند را خوب بفهمند و بپذیرند هر ساله ما هزاران روشنفکر تربیت شده پارادایم اومانیسم در کشور خود و با بودجه داخلی تر بیت کرده ایم که در پی بر اندازی پارادایم اسلامی هستند. متخصصینی که طبیعی است احساس همگرایی بسیاری با اساتید غربی دارند تا با مردم خود! جالب اینجاست که از این سیستم بسته هر کسی نمی تواند خارج شود و اصلا خروج از سنت دانشگاهی مساوی است با طرد شدن از دانشگاه؛ یک مثال کوچک همه چیز را روشن می کند:
یکی از بزرگترین آرزوهای هر دانشجوی دکتری و ارشد نوشتن چند مقاله در مجلات معتبر دانشگاهی است که خود ضوابط خاصی دارد یکی از ضوابط بسیار مهم استفاده از منابع و رفرنس های مختلف است یعنی اگر ما در مقاله خود راه گذشتگان را ادامه ندادیم و در مقاله خود به مقالات دیگر که خود در داخل همین سیستم تولید شده اند رفرنس ندادیم مقاله ما از اعتبار علمی برخوردار نیست؛ این یعنی کسی حق ندارد هیچ موضوع جدیدی مطرح کند و یا راهی دیگر برای طرح مطالب انتخاب کند.یعنی کسی حق تفکر ندارد جز در چارچوب تعیین شده و این یعنی این نهاد بظاهر متجدد خود سنت پرست ترین نهادهاست!(1)
اما یک سوال اساسی:
مگر دانشگاه چه می کند که اینگونه دشمن ماست؟ چه باید تدریس شود در دانشگاه؟ حالا چه تدریس می شود؟
برای پاسخ به این سوالات یادآوری چند نکته لازم است:
اولا باید دانست چیزی به نام پارادایم وجود دارد.(2) و باید توجه داشت آنچه دانشگاه های غربی ما آموزش می دهند مفاهیم و آموزه های درون پارادایم اومانیسم(3) هستند و مغایر با پارادایم اسلام. برای فهم و قبول آموزه های این دانشگاه باید پارادایم اومانیسم را جایگزین پارادایم اسلام نمود. نمونه اش را بسیار ذکر کرده ام مثال بسیار ملموس و آشنایش تکامل زیستی است که یکی از پایه های مهم تمام علوم غرب است در حالی که ما در پارادایم اسلام چنین تکاملی به هیچ وجه نداریم.(4) حال اگر بخواهیم بر پایه پارادایم اسلامی این علوم را حلاجی کنیم با حذف تکامل از علوم غرب بسیاری از پیکره این غول عظیم فرو خواهد ریخت.
ثانیا بالاخره ما باید تکلیفمان را با خود روشن کنیم یا باید زندگی بر پایه اسلام تاسیس کنیم و از برنامه زندگی که اسلام برایمان تدارک دیده بهره مند شویم یا به دامن مکاتب غیر الهی متوسل شویم. ذاتا راه سومی متصور نیست. اگر بدنبال زندگی الهی هستیم همه چیزمان باید از یک منبع تغذیه شود و شرک در کارمان وارد نکنیم. این دانشگاه یعنی اینکه ما علاوه بر معارف الهی یک سری معارف غیر الهی هم خودمان کشف کرده ایم و برای زندگی روزمره که خدا نتوانسته نسخه بدهد خودمان قدم پیش گذاشته ایم!!
از طرف دیگر جالب اینجاست که در خود غرب این آموزه های آکادمیک صرفا به عنوان نظریه های برخی افراد مطرح شده و تدریس می گردد اما در دانشگاه های ما این مشهورات اومانیستی و ایدئولوژی های مختلف غربی به عنوان وحی منزل به دانشجو القا می شود و هر کس در مبانی این گفته ها شک کند فورا به جرم علم ستیزی و عقل ستیزی محکوم به سخت ترین توهین ها می گردد! یعنی این ها هنوز حرف پدر معنوی خود کارل پوپر را هم نشنیده اند که علم صرفا قضایای ابطال نشده است که ممکن است همین فردا ابطال شود.(5)
***
البته راهبران الهی ما پس از انقلاب اسلامی که در همه جبهه ها در پی برانداختن سیستم شیطان بودند دانشگاه ها را فراموش نکردند؛ بعد از برداشتن گام اول که همان پس زدن سیستم سیاسی اومانیسم بود(که ساده ترین بخش کار نیز بود)فورا ندای انقلاب فرهنگی را سر دادند و البته در آن روزها تنها امام خمینی و چند نفر از خاصان او بودند که ماجرا را درک کرده بودند؛ بقیه در پی اسلامی کردن دانشگاه ها با کشیدن پرده میان کلاس ها بودند!!
اما انقلاب فرهنگی هیچگاه میسر نشد و طبیعی بود که نشود. چون اگر ما علومی تولید کرده بودیم که بتوان جایگزین علوم سکولار کرد به انتهای راه رسیده بودیم! و این مسیر بسیار طولانی تر و زمان بر تر از این است که به این زودی ها بتوان طی کرد. این کار نیاز به خیل متفکرین متعهد در ضمینه های گوناگون دارد تا بتوان دست به جایگزین کردن علوم زد. که البته گام هایی هم در این زمینه به پیش برده ایم. ان شا الله که این میسر بزودی راه خویش را باز نموده و هر چه سریع تر محصولات خود را نمایش دهد.
پی نوشت:
1. خدا رحمت کند شهید آوینی را که در چه زمانی به چه درک والایی رسیده بود:ایشان در همین مورد می گفت این سیستم تکنسین فرهنگی می پروراند نه متفکر.
2. پارادایم را در سه مطلب با عنوان جهان بینی پیشتر شرح داده ام.
3. اومانیسم بطور مختصر یعنی انسان محوری؛ یعنی همه چیز را با محوریم انسان ببینیم؛ خوب و بد همه چیز متناسب با این باشد که برای انسان لذت بخش است یا دردآور البته در اومانیسم خود این لذت و درد هم در سطحی ترین معنای خود بکار می روند.
4. شهید آوینی مقاله ای تحت عنوان "تکامل یا ترقی" دارند که بسیار زیبا این مفهوم را تببین نموده اند؛ توصیه می کنم حتما بخوانید.
5. نتیجه همین است که تا می خواهی از حقایق دینی صحبت کنی می گویند آقا وقت این حرف ها گذشته علم ثابت کرده است که فلان فلان بوده است و آدم میمون بوده است!و تا میخوای بفهمانی که علم چیزی را ثابت نمی کند از مراحل تاریخ برایت نسخه می پیچند که فلانی هم در مرحله بینش اسطوره ای مانده است!!
*برای مطالعه بیشتر در این زمینه علاقمندان را به کتاب علم دینی دیدگاه ها و ملاحظات ارجاع می دهم.
**گفتاری از دکتر سعید زیباکلام در مورد چگونگی تولید علم دینی هم قابل استفاده است.
چند روز پیش در کلاس جامعه شناسی خانواده بحث در مورد تحولات خانواده و انواع خانواده های سنتی و مدرن بود؛ و در نقد خانواده های سنتی و مسایلی مانند ازدواج موقت سخن ها رانده می شد. درس به آنجا رسید که مدرس پس از توصیف خانواده های همجنس (همجنس بازان) گفت: "نباید نگران از بین رفتن خانواده یا به فکر احیای خانواده های سنتی بود ،بل که باید به این درک برسیم که نهاد خانواده در حال تحول است! "در پایان کلاس یکی از دوستان رند فرمود:" به این نتیجه رسیدیم که همجنس بازی از ازدواج موقت بهتر است!!"
***
از زمانی که وارد دانشگاه شده ام یکی از اصلی ترین مسایلی که لمس کرده ام سیستم فاجعه بار و شیطانی دانشگاه بوده است.
- دانشگاه های ما از کجا آمده اند؟
- بنیان گزاران دانشگاه کیستند؟
- هدفشان چیست؟
- دانشگاه با کدام پارادایم جهان را توصیف می کند؟
- دانشگاه طبق کدام منطق سخن می گوید؟
- چه کسانی را تربیت می کند؟
- و ...
چرا دانشجویان ما اغلب بریده از سنت و دین هستند؟ چرا پس از ورود به دانشگاه فکر می کنند روشنفکر شده اند؟(1)
جالب اینجاست که خود دانشگاه های غرب به بررسی متد می پردازند و در روش هایشان هم شک می کنند. اما دانشگاه های ما هنوز شک در پایه های مدرنیته را بر نمی تابند( مانند فیلوزوف های خیال باف عصر روشنگری هنوز از خواب خرگوشی بیدار نشده اند؛ گویا قرن ها با برادران ناتنی خود- دانشگاه های اروپاییی- در اروپا فاصله دارند)
این علم سکولار چه بر سر ما خواهد آورد؟

یعنی واقعا فارغ التحصیلان این دانشگاه ها می توانند برای ما برنامه ریزی کنند؟ مگر این دانشجویان تنها نسخه ی ضعیفی از فارغ التحصیلان هاروارد و اکسفورد و ییل نیستند؟ پس چگونه خواهند توانست هم بر آنها غلبه کرده و هم طرحی نو در علم و آگاهی و دانش و زندگی در اندازند؟؟!
مگر ما انقلاب نکردیم تا انقلابی در زندگی را ایجاد کنیم؟ تا شیوه ی صحیح زیستن را عملی کنیم؛ تا بگوییم هدف آفرینش نه این اوهام است که غرب به آن مبتلاست؟؟؟ پس چرا انتظار داریم به دست تربیت شدگان خود غرب از شر غرب خلاص شویم؟؟!
با اندکی تامل پاسخ مشخص است؛ این دانشجویان نه می توانند با همتایان غربی خود رقابت کنند و نه طرحی نو در اندازند ؛آنها فقط تقلیدی کاریکاتور وار از غرب انجام داده و منتظر روش های جدیدی خواهند بود که برادران غربی شان برایشان نسخه پیچی می کنند. اینان تنها با توهم غرب به سنگ اندازی و مشکل تراشی مشغولند تا انقلاب اسلامی را از راه اصیل خود باز دارند و انصافا هم تا کنون موفق بوده اند. (2)
اینها هیچکدام چمران نیستند که با درجه ممتاز دکترای فیزیک پلاسما از معتبرترین دانشگاه امریکا(برکلی) به همه این فنون و علوم نه بگوید و به حیات طیبه اسلامی بیاندیشد.(3)
آوینی هم نیستند که در اوج درخشش دانشگاهی، دانشکده هنرهای زیبای تهران دانشگاه را رها کرده و در پی حقیقت زندگی رود.(4)
***
اگر مدیران درجه اول کشور را بتوان استثنا کرد، بجرات می توان گفت تمامی مدیران میانی و حتی وزرای ما نیز از همین دانشگاهیان بوده اند؛ همین تکنو کرات هایی که درک نکرده اند دانشگاه چیست و از کجا آمده است و برای چه آمده است.
همین هایند که می گویند رییس جهمور اشتباهی رییس جمهور شد؛ آخر او با این که استاد دوره ی دکترای دانشگاه امیرکبیر بوده ولی این تخصص ها را به کناری نهاده و حرفهای غیر علمی می زند!!! ... .

پی نوشت:
1. همان گونه که مونتسکیو (از سردمداران جنبش روشنگری) می گفت ما روشن شده ایم ؛ ما روشنفکریم! یکی از همین ها به من می گفت:" برات واقعا متاسفم این همه ادعا داری و دانشجو هستی اماهنوز از این خرافات دست نکشیده ای!!"
2. اولین بارقه هایش را پس از جنگ بخوبی می توان مشاهده کرد: دوران سازندگی!! که انصافا همه مان را خوب ساختند! دسته ای متخصص فنون غربی(تکنو کرات) که بی هیچ دغدغه ی انسانی در پی توسعه مادی دویدند و بحمایت شیخ اکبرشان فریاد بر آوردند که: "هیهات همه به توسعه اقتصادی رسیده اند و ما مانده ایم،بشتابید!! بشتایبد و ژاپن و ترکیه را الگوی خود قرار دهید"!! و کسی نتوانست بگوید از کِی ژاپن اسوه حسنه ما شده؟؟؟!
3. برای خواندن زندگی نامه شهید چمران به سایت ایشان مراجعه فرمایید: شهید دکتر مصطفی چمران
4. برای آشنایی بیشتر با شهید آوینی به زندگینامه شهید سید مرتضی آوینی مراجعه فرمایید.
می توان گفت تفاوت انسان ها بنوعی تنها تفاوت در روش زندگی آنهاست؛ آنها که در زندگی سخت کوشند، آنها که تنبل هستند، آنها که پولدارند، آنها که درس خوانند و آنها که عیاشند! هر کدام یک جور زیستن را انتخاب کرده اند.
انسان ها همه تا حد زیادی رسم زندگی خویش را، خود اختراع می کنند.
اغلب روش های زندگی تنها منبعشان سنت است، یعنی فرهنگ(1)؛ و در این میان فرهنگ پذیری مختلف شیوه های مختلف زندگی می آفریند.
معمولا فرهنگ رو به سوی مشخصی دارد و هدف خاصی را معهود پیروان خود قرار می دهد(2). به همین خاطر اغلب هدف های زندگی مردم یک جامعه همسان است و البته شیوه زندگی (که افراد خود اختراع کرده اند) متفاوت؛ اینجاست که عده ای لقب موفق، خوش شانس و... می گیرند، آنها که برای این هدف مشترک طرح خوبی ریخته و روشی کار آمد ترسیم کرده اند. مثلا در فرهنگ کنونی ما پول دار بودن و همچنین شهرت دو خصیصه عالی محسوب می شود، کسی که دروس دانشگاهی را بخوبی طی کند و به این دو صفت نایل شود فردی موفق از نظر این فرهنگ است.
***
در روش زندگی همه اعمال با یکدیگر تناسب دارد. بهمین خاطر است که تغییر شیوه زندگی بسیار دشوار و برای برخی غیر ممکن است، چون برای ایجاد تغییر باید کل سیستم را عوض کرد، نه فقط یک چرخ آن را! منی که از ابتدا با کتابخوانی زندگی ام را تنظیم کرده ام، مطالعه کردن برایم یک مسله عادی همچون غذا خوردن است، چرا که همه زندگی ام را حول مطالعه تنظیم کرده ام .چون سیستم را این چنین تعریف کرده ام. و فردی که شهوتران است زندگی اش را حول شهوت رانی نظم می دهد.هدفش و مسیرش همین است و اگر بخواهد بعنوان مثال نماز بخواند برایش بسیار دشوار خواهد بود چرا که نه فقط 10 دقیقه از وقتش را صرف نماز می کند بلکه باید روش زندگی و هدف آن را تغییر دهد.
بسیاری را می بینیم که از روش زندگی خود "خسته" هستند، و گاهی می شود بسیار به حال دیگران و روش زندگی آنان غبطه می خورند اما عاجزند از مثل آنها زندگی کردن و می گویند "عادت کرده ایم!" و نمی بینند سیستمی را که در آن می زیند.
روش زندگی یک سیستم است؛ سیستمی که قطعا باید یک هدف داشته باشد. سیستمی که هر یک از اجزای آن در کنار جزء دیگر معنا می یابد و کار می کند. نماز به سوی خالق مطلق در سیستم یک اومانیست- که خود را محور زندگی می بیند و هدف و ذکر و فکرش خودش است- بی فایده خواهد بود . نماز جزیی از سیستم یک بنده است یک بنده که بندگی بخدا را به اثبات برساند! کسی که دوست دارد نماز بخواند اما نماز برایش دلچسب نیست باید سیستم زندگی خویش را تغییر دهد.او باید مقصد زندگی خود را تغییر دهد.
وای از روزی که درک نکنیم ما درون پارادایم هستیم.
وای از روزی که سیستم هایی که ما را احاطه کرده اند را نبینیم.
وای از روزی که ندانیم سیستم زیستن ما را چه کسی طراحی کرده است.
وای از امروز که همه چیزمان تلفیقی شده است و سیستم زندگی ما را به گند کشیده اند با تلفیق اهداف خودشان در آن.
و وای از این که ما همگی مشرکیم! و هر روز هزار بار بدروغ می گوییم:
"لا اله الا الله"... "ایاک نعبد و ایاک نستعین" ... و ...
ادامه دارد... .
پی نوشت:
1. یعنی اینکه من چشم باز می کنم می بینم پدرم بعد از غذا سیگار می کشد و مادرم بعد از غذا ظرف می شوید و این می شود روش اتمام غذا برای من و برای خواهرم! یعنی تنها سنت گذشتگان است که به ما می گوید چه کنیم. همان گونه که مشرکان به پیامبر می گفتند ما پدرانمان را بت پرست یافتیم و ما هم بت می پرستیم.همانطور که بسیاری از ما پدرمان را مسلمان یافته و فکر می کنیم مسلمانیم!
2. یعنی مثلا فرهنگ هند زهد و بی نیازی از مردار دنیا را هدف مردم خود قرار می دهد و فرهنگ امریکایی حریص بودن و رفاه پرستی را.
تا کنون در مطالب مختلف و با طرق مختلف پارادایم را تشریح کرده ام.هر پارادایم با اصول بینش خود به هستی، در عمل و در سطح اجتماع نوعی شیوه زندگی را بوجود می آورد "life style " که همه چیز در آن دیده می شود. مبدا زندگی، مقصد زندگی، هدف زندگی و چگونگی زندگی.
غرب لایف استایل خاصی برای خود دارد که با توجه به فلسفه زندگی اش آن را ساخته.هر چند مجال اینجا بسیار کمتر از آن است که این شیوه ی زندگی را عمیقا بررسی کنیم اما اجمالا اشاره میکنم که شیوه خاص زندگی غربی وسایل خاص خود را می طلبد. فلسفه زندگی غربی اومانیسم است و هدفش خوشی و راحتی و ولنگاری و شهوت. و به دنبال مقصدی و مبدایی نیست جز آنچه فراهم کننده همین خوشی و راحتی و لذت باشد. اصول بنیادی و چهار چوب این شیوه زندگی این هاست ؛گاهی از معنویت و عرفان و گاهی از مادی گرایی برای رسیدن به این مقصود استفاده می کند. گاهی مسیحیت پروتستان را باب می کند و گاهی مولوی می خواند و خود را تسکین می دهد.(1) گاهی با راسیسم هیتلری فردای روشن تر را ندا می دهد و گاهی با کمونیسم لنینی انسان را بیچاره می کند.(تنها بخاطر ادعایش در روش زندگی اش که میخواهد "خطر کند و مستقل بیاندیشد!"(2)) فرقی نمی کند همه اینها، هر چند ظاهرا شوروی و آلمان با هم جنگ می کردند اما هر دو پرورده انسان محوری مدرنیته اند. هر دو می خواستند انسان را به گونه ای بهتر به آن راحتی معهود خویش برسانند.هیتلر در پی آن بود که اَبرَ مردی را که نیچه وعده داده بود بیابد و استالین بهشت زمینی کمونیسم را می ساخت!
اما شیوه زندگی اسلامی را کجا باید جست؟ بر فرض که فهمیدیم پارادایم غربی یک سره باطل است چگونه می توان به شیوه زندگی اسلامی راه یافت و هدف و مقصد و فلسفه و شیوه خود را بکمک اسلام بدست آورد.
جدا از اینکه کل اسلام و کتاب قرآن آموزش روش حیات طیبه است در این نوشتار می خواهم به داستان های قرآن اشاره کنم.به تاریخی که خداوند در قرآن از آن حرف زده. تاریخی که اگر اسلام را یک پارادایم مستقل بدانیم می فهمیم که نه قصه و افسانه است و نه فقط مثال هایی برای درس گرفتن(که البته این هم هست)؛ بلکه عین واقعیت است که می تواند برای زندگی ما بزیبایی یک الگو بسازد.بهتر بگویم می تواند یک مدل و الگوی کامل برای زندگی با تمامی جزییاتش باشد. بعقیده من یکی از مهم ترین علل تاکید فراوان قرآن بر این روایات تاریخی و مطالعه تاریخ همین است. برای اینکه ما نمونه کامل یک زندگی راستین را مشاهده کنیم و الگو بگیریم.
اجازه دهید مقصود خود را با بیان یک مثال روشن کنم. فیلسوفان اگزیستانسیالیست مانند "ژان پل سارتر" برای توضیح فسلفه خویش و بیان نظریات و مقاصد خود از رمان استفاده می کردند. امسال سارتر معتقدند که وقتی در مورد انسان سخن می گوییم باید همه هستی او را در نظر بگیریم و هستی را بشکافیم و (همان گونه که "میلان کوندرا" می گوید) تنها از عهده رمان بر می آید که با تمام وجود درگیر زندگی انسان می شود و به مخاطب اجازه می دهد آنگونه از زندگی را با عمق فهم خود لمس کند.
در مورد بحث ما هم وضعی مشابه این داریم.برای اینکه زندگی را یاد بگیریم باید نمونه یک زندگی در برابرمان باشد؛ و آنچه قرآن از زندگی پیامبران و مردان خدا برایمان نقل می کند برای همین مقصود است، و اینها نمونه آرمانی از زندگی توحیدی است.
ادامه دارد... .
پی نوشت:
1. غرب برای چه در جست و جوی مولوی است؟ قطعا نه از ایران دل خوشی دارد و نه از اسلام! او به دنبال مُسکّن؛ برای آلام وحشتناک خودش است؛ بدنبال معنویت های پوشالی، به دنبال خدایی که برایش گریه کنی اما به حرفش گوش ندهی! حال بیا و ببین ما را که کجای کاریم و بیخبر از همه جا برای مال خود کردن مولوی سینه می چاکیم!! غافل از اینکه اصل ماجرا چیست.
2. این جمله ی معروف کانت خطاب به باصطلاح روشنگران رنسانس بود.
وجود پست مدرنیسم نشان گر چیست؟
نویسندگانی که از مدرنیته قهر کرده اند؟
روشنفکرانی که ترجیح می دهند متحجر باشند!؟
فیلسوفانی که از دست خودشان به جنگل پناه می برند!؟
شاعرانی که دیگران نمیخواهند رها باشند و بسته به هوای نفس خود؛ آنهایی که دیگر از انسان محوری نمی گویند!
و مایی که یک روز برای کوچکترین پیوند با دنیای مدرن حتی در حد تکنوکرات بودن و روشنفکری دینی زمین و زمان را به هم می دوختیم! اینک با دوچرخه بر راه های بی نقشه چرخ می گذاریم!! تا لحظه ای خود را از همه مسله ها رها کنیم؛ تا مسله هایی که برای ما ساخته اند را فراموش کنیم و تکالیف دانشگاهی را رها کنیم و بفکر تکمیل پروژه نباشیم تا بتوانیم ببینم مساله چیست؟ تا مسله حقیقی را بیابیم و انبوه دیتا را کنار بگذاریم و فطرت خود را بیدار کنیم. تا بخود نشان دهیم چگونه می توان بی دغدغه زیست و آرمان داشت. چگونه می توان بیاد اس ام اس های گوناگون تبریک سال نو نبود و حیات را تنفس کرد؛ آنجا بخود نشان می دادیم که می توان برای یک روز هم که شده سی ان ان و 8:30 را ندید و زیر موج شیطان قرار نگرفت. می توان شهروند امروز و همشهری را نخرید و بدون فکر کردن به پشت پرده ی خاطرات سیاسی به آسمان نگاه کرد.من آنجا فهمیدم یک روز می توان هیجان های دیوانه کننده سرعت و صدا و تصویر نداشت و خلاهایی را به وسعت هستی در درون خود حس کرد. می توان یک روز سرگرمی نداشت و صدای خدا را شنید.

آخرین محصول مدرنیته وبلاگی است که با فونت قرمز می نویسد: "مرگ بر وبلاگ!!"
و این بیهوده نیست که یک جهانبینی در نهایت از خودش زده می شود و "پوچی" خودش را اثابت می کند .
یک توضیح:
در ایام تعطیلی چند روزه، سفری داشتیم برای یک سری اهداف خاص که نیازی به درجش نیست!با همراهانی بسیار لطیف و دوس داشتی و عزیز و مفید:
جای تمام یاران خسته از عصر اطلاعات خالی بود.آنجا که هیچ دیتایی به ما نمی دادند.تنها عطش بود و شهود... .
پیشدرآمد
در چند مطلب پیشین به اختصار در مورد جهان بینی(پارادایم) مطالبی گفتیم؛ اینکه جهان بینی چیست؟ چه چیزی را می توان یک جهان بینی خواند، ویژگی های کلی یک جهان بینی چیست؟ و مطالبی از این دست که همگی برای درک صحیح مدرنیته یا باصطلاح تجدد نیاز اولیه ی ماست.پس از این باختصار هر چه بیشتر و گام بگام به چیستی مدرنیته خواهیم پرداخت.
با تعریفی که در نوشتار های پیشین در مورد پارادایم ها ارایه دادم باید نخست این نکته را یادآور شوم که مدرنیته (یا بعبارتی تجدد) یک پارادایم است؛ یک جهان بینی کامل؛ مجموعه ای از اندیشه ها که حول چند اصل بنیادی گرد هم آمده و به ترسیم یک افق می پردازد؛ این طور فرض کنید که مدرنیته ی یک نقاشی از جهان به ما بدهد، یک افق که از پنجره ای به آن می نگریم.این بسیار مهم است که بفهمیم مدرنیته ابتدا نه کامپیوتر و نه رادیو و نه اتومبیل بلکه یه نگرش خاص به جهان بوده است.
یادآور می شوم که برای این که یک جهان بینی در ذهن افراد جای بگیرد نیاز دارد پارادایم قدیمی را به چالش کشیده و در هم شکند؛ فروید معتقد است در دوران جدید سه ضربه کاری بر جامعه کهن وارد شده است:اول ضربه كيهانى كه گاليله و كپرنيك فرود آوردند; دوم ضربه زيستشناسى كه لامارك و داروين وارد ساختند و سوم ضربه روانشناسى كه نشان داد عقل جزيرهاى شناور در اقيانوس نيروهاى ناخودآگاه است.(1)
بدین گونه مدرنیته ابتدا به نفی همه گذشته پرداخت و این به این معناست که مدرنیته (تجدد) نه از برق و ماشین بخار و مبل راحتی که ابتدا از فلسفه آغاز شد. فلسفه ای گه گذشته را نفی می کرد و اصولی جدید برای زندگی قابل بود. برق وقتی اختراع شد که آدمیان فکر کردند درست نیست که دیگر در شب استراحت کنند باید بتوانند شب را تسخیر کرده و آن را هم روشن کنند! اتومبیل هنگامی ارزش یافت که هدف زندگی راحتی انسان ها شد. وگرنه برای کسی که هدفش عبوری آرام از زندگی است لمیدن و به مقصد رسیدن دیوانگی است! بله، مدرنیته به نفی سنت ها پرداخت چون نیاز به این نفی داشت، چون هدفش همین بود، هدف متفکران متجدد اتوبان و هواپیما نبود، هدفشان تسخیر طبیعت به دست انسان بود که البته خود بر فلسفه ای خاص تکیه داشت و اصولی خاص. فسلفه ای که می گوید، انسان چون انسان است صاحب همه چیز است و مخیر به انجام همه چیز. علاوه بر این، این نگرش، به انسان می آموزد جهان همه برای راحتی توست، راحتی و لذت جویی و ارضای شهوات.
بگذارید با تشریح قضیه از ابتدا، منظور خود را واضح بیان کنم؛یکی از اولین لوازمی که محصول تجدد است (و به نظر اغلب جامعه شناسان جامعه صنعتی از همین جا شروع شد) ماشین بخار بود. چه انگیزه ای باعث شد ماشین بخار ساخته شود؟ چرا در کشور هند که 3000 سال بهترین پارچه های جهان را تولید می کرد این ماشین اختراع نشده بود؟ آیا واقعا ساخت این دستگاه اینقدر پیچیده بود؟! نخیر، چون انگلیسیی که آن را ابداع نمود بزرگترین دغدغه اش پول بیشتر بود.برای رسیدن به رفاه و شهوترانی بیشتر که نیاز به افزایش تولید و کاهش هزینه های کارگران داشت.این ماشین در قرن 19 اختراع شد در حالی که اندیشه مدرن صد ها سال پیش در تفکر این افراد لانه گرفته بود. حال وقتی یک جهان بینی مانند اسلام می گوید دنیا محل پالایش و تربیت نفس است و محل گذر ممکن نیست یک دانشمند عمر خود را صرف چنین دغدغه های پستی نماید. و خیلی احمقانه است که از این تفکر چنان انتظاری داشته باشیم!!
با توجه به نقش این نگرش و جهان بینی است که می توان گفت چرا مدرنیته و باصطلاح پیشرفت(۲) در زمان بالندگی تمدن اسلامی بوجود نیامد.وقتی ما می گوییم چرا ایران پیشرفت نکرد؛ در حقیقت منظورمان این است که چرا ایران مدرن نشده و با عینک مدرنیته جهان را نمی نگرد.
بسیاری از افراد به طرز احمقانه ای انواع دلایل را از حاکمان بی شعور تا بدی آب و هوا بر شمرده اند که مانع مدرن شدن ایران شده است؛ اما حقیقت این است که دانشمند و متفکر مسلمان نیازی به اختراع برق حس نمی کرد، برای یک مسلمان قطع یک درخت سبز گناهی نابخشودنی بود چه رسد به این که خود را خدای طبیعت فرض کند!! همین جاست که ما می فهمیم چرا کشوری مثل ایران که 200سال است با مدرنیته برخورد دارد هنوز مدرن نشده اما کشورهای بی ریشه ای مانند تایوان به حد بالایی از مدرنیته دست یافته اند.در این باره در نوشتار بعدی بحث مفصل خواهیم نمود.
ادامه دارد ... .
پی نوشت:
۱. نقل این سخن به معنای درستی آن نیست (همان گونه که استاد داوری اردکانی می فرماید ضربه ی سوم در حقیقت ضربه بر پیکره ی عقل پرست مدرنیته است نه جهان قدیم) اما برای آغاز کار ما نقطه ی خوبی است.
۲. با توجه به سو تفهیم های معمول در مورد واژه پیشرفت واجب است این کلمه را کمی باز کنیم، پیشرفت یعنی چه؟ پیشرفتی که در میان عامه مصطلح است پیشرفت در چه چیزی است؟ قطعا پیشرفت در زندگی نیست! وقتی منتقدین و گاهی دولتمردان ما می گویند جمهوری آذربایجان در حال پیشرفت سریعی است قطعا منظورشان تعالی و پیشرفت به سوی آرمان آفرینش و هدف زندگی نیست. این چگونه پیشرفتی است که مردانشان با فروختن زنانشان به توریست های ایرانی به آن دست می یابند؟! انسان تک ساحتی جهان غرب(که حالا تمام جهان غرب شده است) تنها اقتصاد را می بیند و درک می کند، و پیشرفت از منظر او همان پول بیشتر است. و ما از این پیشرفت بیزاریم. نه از پیشرفت انسان. دقت کنید!
پیش درآمد:
در دوره نوجوانی که برای اولین بار با متفکرین غرب آشنا می شدم، همیشه این سوال مرا آزار می داد که چرا فیلسوفان و نوابغی با این درجه از درک، اسلام و راه مسلمانی را نیافته اند؟ با اینکه اغلب آنها آشنایی خوبی با آن داشته و حتی افرادی مانند گوته قرآن را بسیار می ستودند. البته این پیش فرض را با خود داشتم که اسلام یگانه حقیقت درخشان برای بشریت است. اما کم کم نه به خیل متفکرین غربی که به حقانیت اسلام شک بردم؛ مانند بسیاری از همسن و سالان روشنفکر خودم!
اما چرا خارجی ها جذب اسلام نمی شوند؟ و حداکثر حقانیت آن را پذیرفته اما دیدی از خارج به آن دارند، اگر هم اسلام را فرستاده خدا بانگارند، باز ممکن نیست نماز بخوانند.
***

بسیار می شنویم که نویسنده یا متفکری می گوید مثلا فلان اندیشه زیباست یا ببنید اسلام چقدر زیبا گفته و... اینها توجه نمی کنند که معیار و محک اسلام و به طور کلی هر جهان بینی ما نیستیم، یعنی این تو نیستی که تشخی می دهی چه چیزی زیبا و چه چیزی غلط است، بلکه این خود جهانبینی است که به ما می گوید چه چیزی خوب است و چه چیزی نه! این جهانبینی است که به ما می آموزد از چه چیزی خوشمان بیاید و از چه چیزی بدمان بیاید؛ نه اینکه تو بیایی و اسلام را با پیشفرض های قبلی خودت محک بزنی و در موردش اظهار نظر کنی!
روشنفکران دینی می گوید ما اسلام را با عقلمان محک می زنیم، آنها توجه ندارند مایه محک انسان و عقل اسلام است نه اینکه اسلام را با عقل یا بعبارت بهتر ارزش هایمان محک بزنیم! این اسلام است که شیوه ی استفاده از عقل را به ما می آموزد، اسلام یک سری اشیا مختلف مانند میز و صندلی نیست که بتوان این گونه آن را شناخت. اسلام خود یعنی شناخت، یعنی چگونگی برخورد ما با آنچه می بینیم، ما بدون این که بدانیم از روش ها استفاده می کنیم و ما بدون اینکه متوجه باشیم همیشه عینکی به چشم داریم.
متفکر غربی عینک سلام را به چشم نمی زند، بلکه با عینک خود عینک اسلام را در دست گرفته مثلا در مورد رنگ و اندازه و فورمش نظر می دهد!
اغلب ما هم نادانسته به همین کار دست می زنیم، اغلب تفسیر های ما از اسلام به همین نحو است؛ روشنفکران دینی که دیگر در این مورد غوغا کرده اند، بخصوص عده ای از آنها که معتقدند اصلا اسلام جهانبینی نیست و اسمش را می گذارند "فربه تر از ایدئولوژی"!!
نکته یک:
دو تن از اساتید که از نزدیک با ایشان در ارتباط بوده ام در غرب تحصیل نموده اند، هر دو این اساتید از انقلابیون بودند، یکی از موسسین جهاد در منطقه و دیگری از جانبازان جنگ تحمیلی. هر دو پس از تحصیل با دگرگونی بنیادین عقیدتی مواجه بوده اند،منشا این تغییر کجاست؟ جو گیری؟! یا به قول برخی لمس برخی واقعیات؟؟؟ به عقیده بنده هیچ کدام! منشا این تغییر را فقط می توان با شناخت عنصر پارادایم شناخت. این افراد بدون اطلاع از وجود پارادایم در اندیشه خویش، دست به مقایسه نگرش های خود با نگرش های غربی زده و با روش تفکر مدرن اعتقادات خویش را محک زده اند.
نکته دو:
وقتی ما به یک سری اصول برای تفکر خود قایل نباشیم چه می شود؟ وقتی ما اصول تفکر خویش را شناسایی نمی توانیم کرد؛ وقتی از وجود اصول خبر نداریم ؛ وقتی فکر می کنیم حرکتمان بی روش است؛ آنگاه وقتی یک جهان بینی برایمان اصول تفکر مطرح کرد به تحیر تحسینش می کنیم و بدون بررسی جهان بینی خود آن را می پذیریم بدون اینکه بدانیم این ریشه، ثمره اش میوه ای، جز آنچه ما می خواهیم است! آنگاه با حرکت در این اصول، تفکرات جهان بینی خویش را غیر معتبر می یابیم.
جامعه کنونی ما چه عینکی به چشم دارد؟
می توان در جهان مدرن تک وجهی نگرشی دیگر گونه داشت؟
در این نظام جهانی و جهان خوار می توان با زبانی دیگر حرف زد؟
ادامه دارد ... .
پارادایم یعنی جهان بینی. یعنی منظری برای نگرش همه چیز. یعنی اصولی که دیدن، شنیدن و تفسیر هر داده ای را به ما می آموزد.
پارادایم عینکی است که یادمان می دهد هر اتفاقی را تفسیر کنیم و فراتر از این، چگونه اندیشیدن را یادمان می دهد؛ پارادایم یادمان می دهد چه چیزی درست است و چه چیزی نه! حتی تعیین ارزش های ما هم با پارادایم است.
پارادایم حتی یادمان می دهد چگونه فکر کنیم. در مسایل دنبال چه باشیم؛ نسبت به چه چیزی حساس باشیم.
چه ایده ای را با چه ویژگی هایی حقیقت بدانیم.
***
پارادایمی می گوید اگر کسی از انسانیت، دوستی، محبت، همزیستی و صلح سخن گفت: او خوب است. پارادایمی می گوید اگر کسی خود خواه بود و در همه چیز تنها خود را می دید و از همزیستی برای منافع خود حرف می زد: او بد است.
تا حال از خود پرسیده ای چرا انسانیت خوب است؟ چرا قانون شکنی بد است؟ چرا دزدی زشت است؟
آیا انسان ذاتا انسانیت را داراست؟ آیا انسانیت منافع ما را تامین می کند؟ آیا برای رسیدن به هدف کمکمان می کند؟
هدفمان را چه کسی تعیین می کند؟ هدفمان کی تعیین شد؟
***
پارادایمی به ما می گوید: تو، اگر با خدا باشی؛ اگر از خدا خواهی ؛اگر بنده ی پاکی باشی به وقت خشکسالی، خدا بارانی ات خواهد کرد وقتی نماز باران بخوانی؛ وقتی از طبیعت خواهش کنی. و پارادایمی دیگر می گوید اگر باران می بارد بخاطر ابر است، ابر بخاطر تبخیر دریاست، تبخیر دریا بخاطر گرماست، گرما بخاطر وجود خورشید است، خورشید با انفجارهای پی در پی، باران می آورد. به وقت خشکسالی می توان ابر ساخت، دریا تبخیر کرد، خورشید منفجر کرد و طبیعت را وادار به باریدن کرد.
نکته یک:
در یونان قدیم و اوایل تفکر فسلفی یونانی کسی به دنبال خدا نبود، این سوال اساسا در جامعه آنها وجود نداشت که جهان باید صانعی داشته باشد و اینکه خدا کجاست؟ آنها اصلا نیازی به این سوال احساس نمی کردند.سوالی که در پارادایم ما بدیهی و جزو فطرت انسان محسوب می شود.(این تنها یک مثال بود)
نکته دو:
در میان انسان ها ارسطو را می توان نخستین پارادایم ساز تاریخ دانست(تا جایی که به تاریخ دسترسی داریم) بسیاری از اصولی که ما فکر می کنیم تابلو(!!)است و عمیقا با سنتهایمان عجین شده اندیشه های مطرح شده توسط ارسطو است؛بسیاری از اصول زندگانی ما را که بنظرمان حرف های منطقی و عقلانی پیش پا افتاده اند را ارسطو ساخته است.
نکته سه:
فیلوزوف های عصر روشنگری آگاهانه به ساخت و اشاعه یک پارادایم پرداختند؛ بی جهت نبود که دکارت نام کتاب خود را گفتار در روش نامید. او می دانست که آنها وارد روشی جدید از زندگی،روشی جدید در دیدن و روشی جدید در فکر کردن شده اند، پارادایمی که ما آن را مدرنیته می خوانیم و اغلب ما فکر می کنیم حقیقت است و ما توجه نداریم که این تنها یک روش برای دیدن است.
فراتر از پارادایم ها می توان بود؟
خارج از پارادایم می توان دید؟ فکر کرد؟ می توان زیست؟
ادامه دارد ...
فکر می کنید دنیایی که به ما نشان می دهند واقعا چگونه دنیایی است؟
سیستمی که آن را اداره می کند تا چه حد به شعار هایی که خودش می دهد عمل می کند؟ (جدا از این که شعارهایش هم شیطانی است)
فکر می کنید مدینه فاضله ای که رسانه های غربی نشان می دهند برای چند درصد مردم جهان دست یافتنی است؟
می دانید که:
6 درصد مردم امریکا 60 درصد ثروت جهان را دارا هستند
80%مردم جهان فقیرند
50% دچار سو تغذیه هستند
فقط 1 % مردم تحصیلات عالی دارند
و فقط 1% کامپیوتر دارند
آیا می دانی تویی که سقفی بالای سر و رخت خوابی برای خواب داری از 57 % مردم جهان ثروتمندتری؟!

تا حال چند بار قصه ی اکثریتی را که شب ها در سرما می خوابند را شنیده ای؟ چند بار زنی را که از گرسنگی کودکش جان می دهد را دیده ای؟

و می دانم که بارها دیده ای آن فیلم را که یک پدر و مادر خوشگل و فرزندان تر و تازه شان کنار پرچم آمریکا در حیاط خانه شان می خندند و برای پدربزرگ سالخورده شان سوپ می خورانند! و گاهی که پسرشان در مدرسه دعوا می کند تراژدی شان آغاز می شود و دردمند می شوند!!
می دانی با غذای 6 میلیون سگ و گربه فرانسوی ها مردم افریقا سیر می شوند؟!

آنچه ما می شنویم صدای همه انسان ها نیست، چون 99% مردم جهان لال هستند! حالا آن 1 % ، ما لال ها را به هم معرفی می کنند!!
تا حال چند فیلم در مورد زندگی ۸۰۰ میلیون انسانی که در افریقا زندگی می کنند دیده اید؟
تا حال چند فیلم در مورد امریکا دیده اید؟ می دانید جمعیت امریکا یک سوم جمعیت افریقا است؟
می دانی در آمد ملی یک امریکایی 100 برابر یک کنیایی است؟ به نظر تو امریکایی به اندازه 100 کنیایی کار می کند؟ به نظر من یک امریکایی مزد کار 100 کنیایی را می دزدد! فکر می کنی کشور های عقب مانده هم می توانند مثل امریکا شوند؟
اگر قرار باشد همه دزد و دلال باشند پس چه کسی کار کند؟!
همه جهان کار می کنند برای 30 % مردم جهان، این 30% آنهایند که ظاهرا توسعه یافته اند،
اما آیا می دانی در ژاپن هر ساله خیل بسیاری بر اثر کار زیاد جان می دهند؟!
می دانی که اغلب مردم کشور های توسعه یافته روزانه بیش از 11 ساعت کار می کنند؟ و بهتر بگویم از گرده آنها کار می کشند؟ البته این آمار رسمی است و حقیقت این است که آنها تمام عمر کار می کنند.
برده داری نوین یعنی این!! یعنی همه کار می کنند تا 200 خانواده ثروتمند جهان ثروتمندتر شوند!
راستی ما هم کار می کنیم؟ کار تو کجا می رود؟ تو برای چه کار می کنی؟ می خواهی ثروتمند شوی ؟ دزد یا دلال ؟
آیا واقعا زندگی این است؟ مدینه فاضله ما کجاست؟ روش زندگی ما چگونه باید باشد؟

مدتی است به علم می اندیشم ؛ به دانایی ؛ به جهل ؛ به معلومات ؛ فهم ؛ دانش ؛ نور و روشنی ؛ تاریکی .
به اینکه واقعا جهل چیست؟ دانایی یعنی چه؟ روشنایی و دانایی کجاست و نسبتش با جهل و تاریکی چگونه است؟
چرا فیلسوفی 20 سال ندا سر می دهد که فلان فلان است و 20 سال دیگر صلا که فلان فلان نبوده است و تازه فیلسوفی دیگر رای اول او را می پسندد و آخرالامر در مورد افکارش می گویند فلانی متقدم و فلانی متاخر !
اینجا دانایی کدام است؟ مگر ممکن است کسی از دانایی به سوی نادانی حرکت کند؟ کیست که از دانستن به ندانستن حرکت کند؟ اصلا مگر می شود فردی چیزی را بداند و بعد نداند؟!
لحظه ای به تمامی اعتقادات خود بیاندیش فکر می کنی کدام را می دانی؟ واضح ترین دانسته ات چیست؟ - خدا وجود دارد؟ - زمین گرد است؟ - زمین می چرخد؟ - و هزار مورد دیگر؟ اگر فردا کسی به شما ثابت کرد زمین مسطح است و مثلا این صرفا اشتباه نظریه های علم فیزیک و تکیه ای بر فیزیک اشتباه بوده که زمین را گرد نشان می داد چه می گویی؟ آیا تو می دانستی زمین گرد است و دیگر نمی دانی که گرد است یا نه؟؟؟ به نظرت کدام یک از این ها علم است؟ کدام جهل؟
این فقط در حوزه علوم تجربی (یا به قولی همان استقرای ناقص) نیست؛ در بنیادی ترین تفکرات انسان نیز وضع همین گونه است؛ چرا فیلسوفی عمری می اندیشد و می گوید انسان فطرتی پاک دارد و آخر عمر توبه می جوید از گفته خویش که انسان حیوانی شهوت پرست بوده و ما هر دو نظر او را می خوانیم و به طور قطع نمی توانیم گفتن که کدام درست است؟!
اصلا بگذارید با سوالی بنیادین مسله را روشن کنم :
آیا می توان در این سطح از معرفت(اگر بتوان گفت معرفت)از علم و جهل سخن گفت؟ دانستن و ندانستن کجای این علوم است؟

نکته 1:
فلیلوزوف های (معادل روشنفکر نه فیلسوف) عصر روشنگری به شدت خود را تحویل می گرفتند و می گفتند وقتی ما ذهن را روشن کرده ایم دیگر خاموش نمی شود وقتی چیزی یاد داده شد دیگر فراموش نمی شود که! اما اینک منتسکیو نیست که پاسخ دهد: پس پست مدرنیسم چیست؟!
نکته 2:
کارل پوپر - تئوریسین بنیادهای دولتی امریکایی- می گوید علم یعنی همین گزاره های ابطال پذیر ؛ یعنی دیگر چیزی به اسم حقیقت وجود ندارد علم یعنی گزاره ابطال پذیری که ابطال نشده است ، یعنی گزاره های دینی یا ایمانی علمی نیست چون قابل رد علمی نیست ، چون تجربی نیست! و انسان در میان این علم محکوم به تجربه مکرر و شکست تا ابد است؛ و انسان نیاز ندارد حقیقت زندگانی خویش را بیابد!
نکته 3:
پارادایم یعنی جهان بینی؛ یعنی منظری برای نگرش همه چیز؛ مجموعه ای از اندیشه ها گرد هم می آیند تا یک پارادایم بسازند. مجموعه ای که همه یک ریشه دارند؛ پارادایم هیچ گاه از بین نمی رود مگر هنگامی که دیگر قادر به پاسخ به سوالات جدید نباشد، آن وقت انسان ها می فهمند آن حقیقت نبوده است، اما سوال از افراد داخل پارادایم بر نمی آید چون آنها درون پارادایم هستند و به آن می اندیشند که خود پارادایم به آنها یاد داده است! پس این سوالات از کجاست؟! چگونه ما به این سوالات می رسیم؟ آیا این از آموزه های پارادایم های دیگر نیست؟؟!
ادامه دارد ... .
یکی از بارزترین ویژگی های مشترک روشنفکران دینی که متاسفانه به دست مرحوم شریعتی در سطح وسیعی به توده ها نیز رسوخ کرده باور به این است که زبان اسلام و بخصوص قرآن زبانی نمادین و سمبلیک است ، وقتی قرآن می گوید شیطان منظورش نفس انسان و عقده ادیپ است ! وقتی از جن حرف می زند منظورش باکتری است ، و هبوط شاید همان جدا شدن انسان از اجداد چهار پای خود است ! و صد ها و هزاران مورد از این دست . جدا از این که خود شریعتی مدعی بود بسیاری از این نماد ها را کشف کرده ، نماد هایی که سنتی ها و بعبارت گویا تر ملایان ناتوان از فهم آن بوده اند ! مثلا او هابیل را در قرآن نمادی از یک جامعه بی طبقه می داند یک جامعه اشتراکی او در این ره چنان بی مهابا رانده که توحید را مساوی جامعه بی طبقه قرار می دهد،و در مقابل از قابیل به عنوان طبقه ی سرمایه دار و مشرک نام می برد ؛ یعنی شریعتی قایل به وجود خارجی این عناصر نیست و آنها را صرفا داستانی برای آگاهی بخشی به ما می داند؛ نکته مهم در این مورد این است که اولا چنین دیدگاهی چرا بوجود آمده است و دوما این دیدگاه چه نتیجه ای را حاصل می شود؟ (نتیجه ای که حداقل در قشر تحصیل کرده مذهبی ما بوضوح ملموس است.)
خود را برای لحظه ای به جای جوانی نوپا گذارید که به تازگی به دنیای متمدن غرب و عظمت غول آسای متحیر کننده اش وارد شده اید و در اوج باور آن هستید ؛تاریخ آن را می خوانید و اثری از حضرت آدم نمی یابید ، زیست شناسی آن امکان وجود پیامبران والاتر و اقوام خردمندتر از زمان حاضر را نمی دهد و انسان را ابن میمون می داند ،در این علم نه جایی برای آسمان هفتم می ماند نه هبوط را نشان ما می دهد .(1)
شما با اطمینان از این علم و زیر آوار این غول زیبا دو راه بیشتر ندارید یا جهان بینی سنتی خود را کنار گذارید و خرافات گذشته خود را رها نمایید ! یا نظر خود را در مورد بینش پیشین تغییر داده و آن را سازگار با جهان بینی جدید خود نمایید.در قدم برداشتن بر راه دوم اما باید دانست علم غربی توجهی به اسلام شما ندارد و شما ناچارید هر آنجا که آن می رود اسلام خود را ببرید و از طرفی مهم تر این که نمی توان با دو جهان بینی یک جهان را دید ! لفظ آشنای جهانبینی در اینجا بسیار گویاست ؛شما یا باید جهان را مسیری جهت توحید ببینید و یا یک اتفاق ساده که مجبوریم لذت بخشش کنیم ؛همین و بس !حال در این راه جهان بینی اسلامی به یک سری حقایق والا تبدیل می گردد یک سری راهنمایی و دستورات اخلاقی بدون ترسیم سیستمی خاص و بدون عینک جهانبینی .
و این همان کاری بود که علی شریعتی انجام داد .و این تفکری است که با خون و گوشت ما عجین گشته و هیچ وقت از خود نمی پرسیم چرا در کتب تاریخ دبیرستان اثری از آدم و نوح و موسی و سلیمان و عیسی نیست ؟! و هیچگاه به خود نمی گوییم اگر سیب را جاذبه به پایین آورد قضای الهی و اراده ی خدا چه می کند؟سنن الهی کجا می رود؟
و به همین راحتی و با چسباندن برچسب سمبلیک بر حقایق دینی خود را از شر آنها خلاص کرده و در قصه های نه چندان شیرین غربی به خواب زده ایم .
پی نوشت :
1.این دو مثال از تاریخ و زیست شناسی قابل درک آسان و ملموس است وگرنه در هر فنی و علمی از فنون و علوم غربی می توان چنین مثال هایی آورد.
در مطلب پیشین بحثی پیرامون جامعه شناسان فرمان بردار امریکایی و در مقابل جامعه شناسان سرکش ایران مطرح نمودیم . در ادامه همان بحث بررسی ابعادی نو از این مساله خواهیم پرداخت.
در میان نخبگان سیاسی شعور سیاسی و به عبارتی بلوغ سیاسی مساله ای بسیار مهم است .مسله ای که کمبود آن واقعا در میان نخبگان وسیاستمداران ایرانی حس می گردد! افرادی که غالبا با گاف های مضحک خود جامعه را دچار التهاب می کنند ؛ این را مقایسه کنید با سنجیدگی سیاستمداران امریکایی .
برای بررسی این مساله باید به دانشگاه های امریکایی معطوف شد . دانشگاه هایی که از جوانان واقعا احمق امریکایی چنین شخصیت هایی می سازد (1) البته مسله مهم در اینجا ایدئولوژی است نه تحصیلات دانشگاهی . این که چگونه از فیلسوف گرفته تا روانشناس همه متحد با هم از ایدئولوژی خود دفاع می کنند و اینقدر مشابه هم وقایع را می نگرند ! و چگونه است که همه با منافعی یکسان از نظام امپریالیستی خود دفاع می کنند.
اینجاست که قضیه اصلی رخ می نماید و اهمیت و ماهیت انجمن های نیمه سری دانشگاه های امریکا مشخص می گردد؛گروه هایی چون انجمن استخوان و جمجمه ، طومار و کلید و... (در مورد خود این انجمن ها بعدا بیشتر خواهم گفت) انجمن هایی که سیاست کلی گروه را به این نخبگان جوان القا می کنند و با بشارت ساده ی رفاه اقتصادی همه چیز را برای اعضای خود مهیا می سازند (2) جالب است بدانید این انجمن ها نزد عوام بسیار مخوف تر و خطرناک تر از هر انجمن ماسونی به نظر می آید .

اینجاست که بسادگی نقش صهیونیسم را در اداره نخبگان و علم که کانونش در دانشگاه های امریکاست می توان یافت ؛ صهیونیست ها بسادگی می توانند نیروهای خود را وارد چنین محافلی کنند ؛ جدای از این که تفکرات مذهبی این گروه ها خود بسیار به تفکرات صهیونیستی نزدیک است .اوایل من خود متعجب می شدم از مثال های مشابهی که توسط دانشمندان امریکایی زده می شد برای نمونه بنگرید به کلیات فلسفه ریچارد پاپکین و اوروم استرول که پی در پی مثال از هلوکاست و هیتلر می آورد یا در روانشناسی اجتماعی ارنسون که در پی هر مطلب با ربط و بی ربطی سخنی از یهود به میان می آید .
اگر برایتان این ادعا عجیب است خود را لحظه ای به جای این نخبگان قدرت یا گردانندگان بازی قدرت بگذارید . شما به فکر طراحی چنین سیستمی نمی افتادید؟در دانشگاه های ما این نقش را بطور بسیار خفیف انجمن اسلامی و گروه های دیگر دانشجویی ایفا می کنند که ورودی های جدید را به جلسات کتاب خوانی دعوت می کنند و در پی یار گیری هستند.
1.این ادعا که ایرانیان واقعا آگاه هستند یک ادعا از سر ذوق و احساس نیست ، ساده ترین دلیل این قضیه این است که سران جمهوری اسلامی واقعا در پی آگاهی مردم هستند ، اما در فلسفه سیاسی غرب و لیبرالیسم آگاهی بخشی وجود ندارد تنها امر مقدس احترام به شهوات هر انسان است نه راهنمایی انسان ها به سوی حقیقت .
2.در فرهنگ امریکایی درست بر عکس فرهنگ ایرانیان حریص بودن و ولع ثروت صفتی بسیار پسندیده است و حتی در پرسشنامه های ادارات هم طمع ثروت را یک امتیاز مثبت محسوب می کنند .



