فکر می کنید دنیایی که به ما نشان می دهند واقعا چگونه دنیایی است؟
سیستمی که آن را اداره می کند تا چه حد به شعار هایی که خودش می دهد عمل می کند؟ (جدا از این که شعارهایش هم شیطانی است)
فکر می کنید مدینه فاضله ای که رسانه های غربی نشان می دهند برای چند درصد مردم جهان دست یافتنی است؟
می دانید که:
6 درصد مردم امریکا 60 درصد ثروت جهان را دارا هستند
80%مردم جهان فقیرند
50% دچار سو تغذیه هستند
فقط 1 % مردم تحصیلات عالی دارند
و فقط 1% کامپیوتر دارند
آیا می دانی تویی که سقفی بالای سر و رخت خوابی برای خواب داری از 57 % مردم جهان ثروتمندتری؟!

تا حال چند بار قصه ی اکثریتی را که شب ها در سرما می خوابند را شنیده ای؟ چند بار زنی را که از گرسنگی کودکش جان می دهد را دیده ای؟

و می دانم که بارها دیده ای آن فیلم را که یک پدر و مادر خوشگل و فرزندان تر و تازه شان کنار پرچم آمریکا در حیاط خانه شان می خندند و برای پدربزرگ سالخورده شان سوپ می خورانند! و گاهی که پسرشان در مدرسه دعوا می کند تراژدی شان آغاز می شود و دردمند می شوند!!
می دانی با غذای 6 میلیون سگ و گربه فرانسوی ها مردم افریقا سیر می شوند؟!

آنچه ما می شنویم صدای همه انسان ها نیست، چون 99% مردم جهان لال هستند! حالا آن 1 % ، ما لال ها را به هم معرفی می کنند!!
تا حال چند فیلم در مورد زندگی ۸۰۰ میلیون انسانی که در افریقا زندگی می کنند دیده اید؟
تا حال چند فیلم در مورد امریکا دیده اید؟ می دانید جمعیت امریکا یک سوم جمعیت افریقا است؟
می دانی در آمد ملی یک امریکایی 100 برابر یک کنیایی است؟ به نظر تو امریکایی به اندازه 100 کنیایی کار می کند؟ به نظر من یک امریکایی مزد کار 100 کنیایی را می دزدد! فکر می کنی کشور های عقب مانده هم می توانند مثل امریکا شوند؟
اگر قرار باشد همه دزد و دلال باشند پس چه کسی کار کند؟!
همه جهان کار می کنند برای 30 % مردم جهان، این 30% آنهایند که ظاهرا توسعه یافته اند،
اما آیا می دانی در ژاپن هر ساله خیل بسیاری بر اثر کار زیاد جان می دهند؟!
می دانی که اغلب مردم کشور های توسعه یافته روزانه بیش از 11 ساعت کار می کنند؟ و بهتر بگویم از گرده آنها کار می کشند؟ البته این آمار رسمی است و حقیقت این است که آنها تمام عمر کار می کنند.
برده داری نوین یعنی این!! یعنی همه کار می کنند تا 200 خانواده ثروتمند جهان ثروتمندتر شوند!
راستی ما هم کار می کنیم؟ کار تو کجا می رود؟ تو برای چه کار می کنی؟ می خواهی ثروتمند شوی ؟ دزد یا دلال ؟
آیا واقعا زندگی این است؟ مدینه فاضله ما کجاست؟ روش زندگی ما چگونه باید باشد؟

مدتی است به علم می اندیشم ؛ به دانایی ؛ به جهل ؛ به معلومات ؛ فهم ؛ دانش ؛ نور و روشنی ؛ تاریکی .
به اینکه واقعا جهل چیست؟ دانایی یعنی چه؟ روشنایی و دانایی کجاست و نسبتش با جهل و تاریکی چگونه است؟
چرا فیلسوفی 20 سال ندا سر می دهد که فلان فلان است و 20 سال دیگر صلا که فلان فلان نبوده است و تازه فیلسوفی دیگر رای اول او را می پسندد و آخرالامر در مورد افکارش می گویند فلانی متقدم و فلانی متاخر !
اینجا دانایی کدام است؟ مگر ممکن است کسی از دانایی به سوی نادانی حرکت کند؟ کیست که از دانستن به ندانستن حرکت کند؟ اصلا مگر می شود فردی چیزی را بداند و بعد نداند؟!
لحظه ای به تمامی اعتقادات خود بیاندیش فکر می کنی کدام را می دانی؟ واضح ترین دانسته ات چیست؟ - خدا وجود دارد؟ - زمین گرد است؟ - زمین می چرخد؟ - و هزار مورد دیگر؟ اگر فردا کسی به شما ثابت کرد زمین مسطح است و مثلا این صرفا اشتباه نظریه های علم فیزیک و تکیه ای بر فیزیک اشتباه بوده که زمین را گرد نشان می داد چه می گویی؟ آیا تو می دانستی زمین گرد است و دیگر نمی دانی که گرد است یا نه؟؟؟ به نظرت کدام یک از این ها علم است؟ کدام جهل؟
این فقط در حوزه علوم تجربی (یا به قولی همان استقرای ناقص) نیست؛ در بنیادی ترین تفکرات انسان نیز وضع همین گونه است؛ چرا فیلسوفی عمری می اندیشد و می گوید انسان فطرتی پاک دارد و آخر عمر توبه می جوید از گفته خویش که انسان حیوانی شهوت پرست بوده و ما هر دو نظر او را می خوانیم و به طور قطع نمی توانیم گفتن که کدام درست است؟!
اصلا بگذارید با سوالی بنیادین مسله را روشن کنم :
آیا می توان در این سطح از معرفت(اگر بتوان گفت معرفت)از علم و جهل سخن گفت؟ دانستن و ندانستن کجای این علوم است؟

نکته 1:
فلیلوزوف های (معادل روشنفکر نه فیلسوف) عصر روشنگری به شدت خود را تحویل می گرفتند و می گفتند وقتی ما ذهن را روشن کرده ایم دیگر خاموش نمی شود وقتی چیزی یاد داده شد دیگر فراموش نمی شود که! اما اینک منتسکیو نیست که پاسخ دهد: پس پست مدرنیسم چیست؟!
نکته 2:
کارل پوپر - تئوریسین بنیادهای دولتی امریکایی- می گوید علم یعنی همین گزاره های ابطال پذیر ؛ یعنی دیگر چیزی به اسم حقیقت وجود ندارد علم یعنی گزاره ابطال پذیری که ابطال نشده است ، یعنی گزاره های دینی یا ایمانی علمی نیست چون قابل رد علمی نیست ، چون تجربی نیست! و انسان در میان این علم محکوم به تجربه مکرر و شکست تا ابد است؛ و انسان نیاز ندارد حقیقت زندگانی خویش را بیابد!
نکته 3:
پارادایم یعنی جهان بینی؛ یعنی منظری برای نگرش همه چیز؛ مجموعه ای از اندیشه ها گرد هم می آیند تا یک پارادایم بسازند. مجموعه ای که همه یک ریشه دارند؛ پارادایم هیچ گاه از بین نمی رود مگر هنگامی که دیگر قادر به پاسخ به سوالات جدید نباشد، آن وقت انسان ها می فهمند آن حقیقت نبوده است، اما سوال از افراد داخل پارادایم بر نمی آید چون آنها درون پارادایم هستند و به آن می اندیشند که خود پارادایم به آنها یاد داده است! پس این سوالات از کجاست؟! چگونه ما به این سوالات می رسیم؟ آیا این از آموزه های پارادایم های دیگر نیست؟؟!
ادامه دارد ... .
یکی از بارزترین ویژگی های مشترک روشنفکران دینی که متاسفانه به دست مرحوم شریعتی در سطح وسیعی به توده ها نیز رسوخ کرده باور به این است که زبان اسلام و بخصوص قرآن زبانی نمادین و سمبلیک است ، وقتی قرآن می گوید شیطان منظورش نفس انسان و عقده ادیپ است ! وقتی از جن حرف می زند منظورش باکتری است ، و هبوط شاید همان جدا شدن انسان از اجداد چهار پای خود است ! و صد ها و هزاران مورد از این دست . جدا از این که خود شریعتی مدعی بود بسیاری از این نماد ها را کشف کرده ، نماد هایی که سنتی ها و بعبارت گویا تر ملایان ناتوان از فهم آن بوده اند ! مثلا او هابیل را در قرآن نمادی از یک جامعه بی طبقه می داند یک جامعه اشتراکی او در این ره چنان بی مهابا رانده که توحید را مساوی جامعه بی طبقه قرار می دهد،و در مقابل از قابیل به عنوان طبقه ی سرمایه دار و مشرک نام می برد ؛ یعنی شریعتی قایل به وجود خارجی این عناصر نیست و آنها را صرفا داستانی برای آگاهی بخشی به ما می داند؛ نکته مهم در این مورد این است که اولا چنین دیدگاهی چرا بوجود آمده است و دوما این دیدگاه چه نتیجه ای را حاصل می شود؟ (نتیجه ای که حداقل در قشر تحصیل کرده مذهبی ما بوضوح ملموس است.)
خود را برای لحظه ای به جای جوانی نوپا گذارید که به تازگی به دنیای متمدن غرب و عظمت غول آسای متحیر کننده اش وارد شده اید و در اوج باور آن هستید ؛تاریخ آن را می خوانید و اثری از حضرت آدم نمی یابید ، زیست شناسی آن امکان وجود پیامبران والاتر و اقوام خردمندتر از زمان حاضر را نمی دهد و انسان را ابن میمون می داند ،در این علم نه جایی برای آسمان هفتم می ماند نه هبوط را نشان ما می دهد .(1)
شما با اطمینان از این علم و زیر آوار این غول زیبا دو راه بیشتر ندارید یا جهان بینی سنتی خود را کنار گذارید و خرافات گذشته خود را رها نمایید ! یا نظر خود را در مورد بینش پیشین تغییر داده و آن را سازگار با جهان بینی جدید خود نمایید.در قدم برداشتن بر راه دوم اما باید دانست علم غربی توجهی به اسلام شما ندارد و شما ناچارید هر آنجا که آن می رود اسلام خود را ببرید و از طرفی مهم تر این که نمی توان با دو جهان بینی یک جهان را دید ! لفظ آشنای جهانبینی در اینجا بسیار گویاست ؛شما یا باید جهان را مسیری جهت توحید ببینید و یا یک اتفاق ساده که مجبوریم لذت بخشش کنیم ؛همین و بس !حال در این راه جهان بینی اسلامی به یک سری حقایق والا تبدیل می گردد یک سری راهنمایی و دستورات اخلاقی بدون ترسیم سیستمی خاص و بدون عینک جهانبینی .
و این همان کاری بود که علی شریعتی انجام داد .و این تفکری است که با خون و گوشت ما عجین گشته و هیچ وقت از خود نمی پرسیم چرا در کتب تاریخ دبیرستان اثری از آدم و نوح و موسی و سلیمان و عیسی نیست ؟! و هیچگاه به خود نمی گوییم اگر سیب را جاذبه به پایین آورد قضای الهی و اراده ی خدا چه می کند؟سنن الهی کجا می رود؟
و به همین راحتی و با چسباندن برچسب سمبلیک بر حقایق دینی خود را از شر آنها خلاص کرده و در قصه های نه چندان شیرین غربی به خواب زده ایم .
پی نوشت :
1.این دو مثال از تاریخ و زیست شناسی قابل درک آسان و ملموس است وگرنه در هر فنی و علمی از فنون و علوم غربی می توان چنین مثال هایی آورد.



