تبليغاتX
بتکده

 پیشدرآمد

 انقلاب اسلامی به کدام سو می رود؟

چه رسالتی در این برهه تاریخ برای خویش ترسیم می کند؟

بر کسی پوشیده نیست که انقلاب اسلامی در پی "بازگشت به خویشتن" و "بازگشت به اسلام" شکل گرفت. امروز پس از 30 سال انقلاب اسلامی چقدر توانسته است زمینه بازگشت به اسلام را فراهم کند؟ موانع این مسیر چه بوده است؟ و در نهایت کدام الگو و کدام علم و کدام عمل مدیریتی رهنمون ما بسوی جامعه ی اسلامی خواهد بود؟

بی شک ارکان و ویژگی های زمینه سازی برای جامعه اسلامی در مقالات و نوشته هایی این چنین نمی گنجد لیکن در این نوشتار سعی بر این است که بطور مختصر جریانات موجود در فضای مدیریتی کشور با این رویکرد مورد بررسی قرار گیرد.

 

جدا از همه نام ها و برچسب های مختلفی که روی افراد و اندیشه ها حک می شود. بطور عمده می توان دو جریان را از ابتدای انقلاب در کشور مشاهده نمود.

جریانی با مفهوم عام تکنوکراتها و روشنفکران که ویژگی بنیادی شان توجه و علاقمندی و تاثیر پذیری از جهانبینی و ارزش ها و  علوم و فنون غرب و گرایش به همسو نمودن جمهوری اسلامی ایران با فضای غالب جهانی است. مدعیان این جریان البته خود را تکنوکرات های مسمان و روشنفکران دینی می خوانند و معتقدند قدرت یافتن و توسعه ی حکومت اسلامی و توانایی برای مقابله با قدرت های جهانی میسر نیست مگر مسلح شدن به سلاح های خودشان و استفاده از منش و الگوی آنها. این گروه بی توجه به این که مرگ بر امریکا گویی و دشمنی با نظام جهانی در حقیقت دشمنی با همین منش ها و روش های نظام جهانی استکباری است وگرنه این جنگ، جنگِ اسامی و لباس ها نیست، اگر بنا باشد ما نیز به همان جایی رویم که جهان فعلی در صددش است، ما نیز از طاغوتیان زمان خواهیم بود حتی اگر در کسوت روحانیت باشیم! به هر روی این گروه قائلان به ارزش های غربی و استفاده از مدیریت علمی در این مسیر هستند و در خوشبینانه ترین حالت در آرزوی تبدیل ایران به ژاپن روزگار می گذرانند!

دسته دوم جریانی است که بی توجه به قیل و قال ها و هوچی گری های نظام جهانی راهی جدا در پیش گرفته و در پی تعریف مجدد همه وجوه زندگی انسانی است. از جهانبینی گرفته تا ارزشها و علوم و فنون. جریانی که از ابتدا به نظر همگان مسخره می آمد. چون نظام ارزشی این جریان متفاوت از آموزه هایی است که جامعه جهانی با آن انس دارد. افراد این جریان با پای برهنه در صحن سازمان ملل قدم می گذارند و خود را نماینده پابرهنگان و مستضعفان جهان می خوانند. آنها قبل از سخنرانی های جهانی دعای فرج می خوانند و همگان را به ایمان به خداوند فرا می خوانند بی توجه به اینکه در نظام جهانی سخن از چنین مسایلی منافع ملی را بخطر می اندازد! این جریان علاوه بر این که راه نوپای خویش را می رود باید به نظام جهانی می فهماند که در معیار ها و تعاریف تنگ جهانبینی اومانیستی نمی گنجد. این افراد نه سودای توسعه در سر دارند نه نگران عقب ماندن از قافله ی پیشرفت تمدن مادی غرب هستند. اینان معتقدند وقتی اهداف انقلاب اسلامی از سویی و اهداف زندگی و جوامع مدرن از سوی دیگر در دو مسیر متفاوت و حتی متقابل است چرا باید نگران از دست دادن ارزش های مدرن و نرسیدن به توسعه ای بود که اومانیست ها تعریف کرده اند؟

بدون شک افراد دسته دوم در هیچ یک از جوامع مدرن جایی ندارند چرا که با معیار ها و اهداف این جوامع هیچ خوانایی ندارند اما باید توجه داشت که بهمان نسبت نیز تکنوکرات ها و غربگرایان در حاکمیت اسلامی بیگانه و مختل دستیابی به اهداف هستند. چرا که اصولا هدف انقلاب چیزی جز این بوده است که ما بخواهیم پیرو غرب باشیم."نه شرقی، نه غربی" یعنی یک مدل جدید و اگر این مدل جدید در پیروی از غرب و علوم مدرن تحقق می یافت دیگر نیازی به این همه هزینه دهی و تضاد های سیاسی با جهان غرب نبود! از سوی دیگر اگر قرار باشد انقلاب اسلامی مسیر خویش را تا رسیدن به جامعه معهودش طی کند نگران معیارهای اغیار نباید بود و باید محک را با ارزش های خودی ساخت و رفتار ها و نوسانات را نه با معیار های رشد و توسعه جوامع مدرن بل که با اهداف مدینه فاضله اسلامی جست.

اینکه میر حسین موسوی، قالی باف، خاتمی یا هر کس دیگری برازنده قامت یک رییس جمهور هستند یا نه را باید معیار ها تعیین نمایند، معیار هایی که اهداف آنها را معین نموده اند؛ معیار رئیس جمهور جامعه ای که بناست زمینه ساز ظهور باشد نه زیبایی و شیک پوشی و رنگ چشم و هنرمندی و نه حتی ساینتیست بودن و رشد اقتصادی پایدار است، معیار رئیس چنین دولتی پیشبرد جامعه در تحقق این هدف در هر شرایطی است و شرایط و چگونگی این عمل را نیز برنامه های متوجه نگرش اسلامی تعیین خواهند نمود نه برنامه ریزان و تکنسین های برخواسته از مدیریت علمی! و بدون شک بتدریج باید رخت مدیریت و فنون و علوم غربی را از فضای جامعه بست و جایگزین مناسبی برای آنها با الگوی اسلامی طراحی و استخراج نمود و در عمل نیز در این مسیر تاریخی تعیین کلان ترین مدیر اجرایی کشور بسیار کارساز خواهد بود.

نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388  توسط احسان  | 


 

پيشدر آمد

نهادي به نام "آموزش و پرورش" چه مي كند؟

اين نهاد در پي "آموزش" چه چيزي و "پرورش" چه انساني است؟

اين نهاد چرا و چگونه بوجود آمده است؟

ريشه ي اين نهاد آموزشي كجاست؟

در پي پاسخ به كدام نياز است؟

ما چه نيازي به نهاد آموزش داريم؟

آيا به نياز هاي ما هم پاسخ خواهد گفت؟

 

در مورد آموزش و پرورش و بخصوص نهاد آموزشي جامعه ما گمان بردم مهم ترين و پايه اي ترين مسئله هايي كه مي توان مطرح نمود همين ها است كه در پاسخ به تك تك آنها در حد وسع برخواهم آمد.

 

آنچه كه اكنون در كشور ما بنام نظام آموزشي رسمي متداول است نظامي است كه بطور كلي از غرب گرفته شده؛ در باب تاريخ ورود مدارس و دانشگاه ها (كه هر دو نهاد توسط روشنفكران تربيت شده غرب آورده شده) بسيار مطلب گفته شده كه خود جاي تامل بسيار دارد و در اينجا بحث از آن نمي كنيم؛ اما بايد به اين سوال پرداخت كه در خود غرب نظام آموزشي در پي پاسخ به كدام نياز شكل گرفت؟

بايد توجه داشت بسياري از مباني تمدن امروزي در رنسانس و توسط معماران آزاد روشنگري كه در پي بناي شيوه ي جديدي از زندگي بودند شكل امروزي اش را گرفت، اما در مورد آموزش بايد اضافه كرد، درست است كه آنها در پي تغيير در آموزش هاي رسمي كه آن زمان از سوي كليسا هدايت مي شد بودند اما هيچ گاه به فكر ايجاد نهادي به نام آموزش همگاني نيافتادند.اصحاب دايرة المعارف و فيلوزوف هاي روشنگري فقط بدنبال ايجاد قشري جديد به نام روشنفكر بودند كه رهبري اجتماعي را عهده دار باشد و در مقابل كليسا توده را دعوت به علوم سكولار نمايد. پس نهاد آموزشي فعلي از كجاست؟ بد نيست به چگونگي تاسيس اين نهاد گذري بياندازيم. الوين تافلر در كتاب موج سوم مي نويسد:

«با روي دادن انقلاب صنعتي و نياز به كار تخصصي صاحبان صنايع در يافتند كه "تربيت افراد بالغ براي كار مفيد در كارخانه تقريبا غير ممكن است." بنا بر اين بسراغ كودكان رفتند؛ در نتيجه ساختار ديگري بوجود آمد كه همانا "آموزش و پرورش همگاني" بود. آموزش همگاني كه بر پايه ي مدل كارخانه طرح ريزي شده بود خواندن، نوشتن، حساب و قدري تاريخ و موضوعات درسي ديگر را ياد مي دادند. اين "برنامه ي درسي آشكار" بود. اما در پشت آن يك "برنامه درسي نهاني" كه چندان آشكار نبود وجود داشت، كه اساسي تر بود. اين برنامه مشتمل بر سه درس است: درس وقت شناسي، درس اطاعت و درس كار تكراري و طوطي وار. كار در كارخانه به كارگراني نياز دارد كه بخصوص در مورد كار زنجيره اي بموقع سر كار حاضر شوند و از مقام بالا دستور بگيرند و بدون چون و چرا دستورات را اجرا كنند. در نهايت، كارخانه به زنان يا مرداني احتياج دارد كه غلام حلقه بگوش ماشين يا اداره باشند و كارهاي فوق العاده تكراري و يكنواخت را بي چون و چرا انجام دهند. و طبيعي بود در قرن 19 با فتح يك به يك كشور ها بدست تكنولوژي اين ابزار هم همراه آن باشد. با نگاهي به همه اينها چنين نتيجه مي گيريم كه مدارس به شيوه ي كارخانه اي جوانان را براي نقش هايشان در جامعه صنعتي آماده مي سازد.»(1و۲)

بله...! 12 سال تحصيل مقدماتي و حداقل 4 تا 10 سال تحصيلات تكميلي رايگان و اجباري يعني اتلاف هزينه هاي هنگفت و قسمت اصلي عمر يك انسان، تنها بخاطر اين كه جامعه ي صنعتي براي توسعه هر چه بيشتر خود نياز به اين انسان هاي متخصص دارد. از مهندس و پزشك گرفته تا استراتژيست هاي مسايل ملي!

با يك مقايسه كوچك مي توان فاصله ي "تعليم و تعلم عبادت است" را با آموزش و پرورشي كه نظام اومانيسم براي ما به ارمغان آورده درك نمود؛ افقي كه غربيان براي ايجاد نهاد آموزشي در نظر داشتند را با اين جمله امير مومنان كه مي فرمايند:" بايد سعي و تلاش تو براي زندگي پس از مرگ باشد" مقايسه كنيد! به نظر شما خنده دار نيست كه ما روي چنين مدارسي بنويسيم: "ز گهواره تا گور دانش بجوي"؟! خيلي مسخره است كه يك مفهوم را از يك جا بگيريم و معناي كلمات همان قضيه را از جايي ديگر!! دانشجويي از گهواره تا گور را از پيامبر (ص) مي آموزيم و چيستي دانش را از مونتسكيو و كانت!

جدا از اين بايد ديد آنچه به نام علوم مختلف در اين نظام آموزش داده مي شود چيست؟ آيا اين علوم هم سوغات فرنگ است؟ آيا آنها مانند آچار فرانسه براي هر بينش و روشي كه اجتماعات مختلف براي زندگي دارند كار آمدند؟ آيا اين علوم فقط يك سري فنون خنثي براي ما به ارمغان آورده اند؟ قبل از همه چيز بايد دانست كه علومي كه امروز متداول است بر پايه يك سري اصول پذيرفته شده خاص و فلسفه ي علم و منطق خاص همان اصول بنا شده است. اين علوم، هر چند بسياري از آنها تنها به بيان و تببين واقعيات بپردازند اما باز هم بي طرف و خنثي نيستند و منطق و چارچوب خود را دارند؛ يك مثال كوچك و يكي از اين اركان، تكامل گرايي است كه از انسان شناسي و جامعه شناسي گرفته تا زيست شناسي را تحت سيطره خود دارد، يكي ديگر از اين اركان را مي توان جزءگرايي و تجربه گرايي دانست (۳) كه روش اصلي كار اغلب اين علوم است. اين علوم درون يك سيستم و پارادايم كلي تعريف شده و معنا يافته اند، و براي ادامه ي بقاي همين سيستم شكل يافته اند. پارادايمي كه در آن انسان و لذايذ مادي او محور همه چيز است، اين علوم وقتي معناي تام خود را نشان ما مي دهند كه بدانيم كانت هدف آن را سيطره انسان بر طبيعت دانسته است و شاگردان فكري خود را (كه همان معماران دنياي جديد باشند) به سراغ علمي مي فرستد كه به غلبه انسان بر طبيعت منجر گردد، در حقيقت اين دروس اصول و مباني و چيستي پارادايم اومانيسم را آموزش مي دهند و اين دروس در پي چيزي جز ارضاي نياز هاي صنعت هاي غول آسا و نياز هاي جديد تمدن مادي جديد نيستند.

مهم ترين رشته هاي تحصيلي در ممالك غربي كدامند؟ حقوق، مديريت،فلسفه، پزشكي، جامعه شناسي و چند رشته از همين دست كه علي رغم تفاوت هاي ظاهري قلب تپنده تمدن جهاني امروز را در دست دارند. دانشمندان اين علوم كه هزينه هاي سنگيني صرف پرورش آنها مي شود به چه كار مي آيند؟مگر جز اين است كه آنها تنها "در پي هموار كردن مسير توسعه اند"؟!(۴)

حال بايد ديد كه آيا نياز ما هم همين است؟ ما هم در پي جا انداختن پارادايم اومانيسم هستيم كه كودكان معصوم خود را 12 سال بطور اجباري در معرض اين آموزه ها قرار مي دهيم؟ در اين 12 سال جهانبيني ما خلاصه مي شود به كتب بينش اسلامي! پس بقيه دروس از كدام بينش (لزوما غير اسلامي) اخذ شده اند؟؟! آيا خداوند براي ما كفايت نمي كند؟ پس معناي خيل آموزه هاي مختلف در كنار كتاب هاي بينش اسلامي چيست؟؟؟ آيا بينش اسلامي بايد خلاصه شود به احكام نماز و روزه؟ آيا اسلام منطق و روش و علم خاص خود را ندارد؟

مقايسه ي حوزه ي علميه (با تمام كاستي ها و نواقص) كه كم و بيش برآمده از پارادايم اسلام و معطوف به معاد است با دانشگاه كه در پرتو و با چارچوب سيستم اومانيسم شكل يافته در اينجا بسيار مفيد است، آنچه در مدارس مي آموزيم ما را در مسير كداميك قرار مي دهد؟ آيا طبيعي نيست كه پس از 12 سال تحصيل در اين مدارس افرادي كه به حوزه علميه براي ادامه تحصيل مراجعه مي كنند كمتر از يك درصد شيفتگان ورود به دانشگاه باشد؟

فراتر از همه اين ها بايد ديد ما بدنبال چه چيزي هستيم؟ براي ساختن چه نوع تمدني تقلا مي كنيم؟ با كدام نگرش جهان را مي نگريم؟ انقلاب ما انقلاب بر عليه اومانيسم بود يا يك خانواده فاسد؟ اصلا انقلاب يعني چه؟ چرا در كشور ما انقلاب رخ داد؟ انقلاب فقط در عرصه ي سياست لازم بود؟ مشكل ما با شخصي به نام شاه بود يا سيستمي كه شاه توليد مي كرد؟ انقلاب يعني ساختار شكني، يعني نارضايتي از وضع موجود و در مورد انقلاب ايران نارضايتي از اومانيسم و (همان گونه كه ميشل فوكو مي گويد) بازگشت به معنويت؛ وقتي ما ساختار هاي موجود را مي شكنيم و در پي ايجاد ساختار هاي جديد هستيم بايد روش جديدي هم براي توليد ساختار بيابيم؛ چه، اگر با روش هاي معمول پيش رويم باز هم ساختار هايي مشابه آنچه از پيش وجود داشته خواهيم ساخت (۵)؛ نتيجه آموزش غربي اين است كه با اينكه هنوز مي گوييم مرگ بر آمريكا، اساتيدمان را با بورسيه هاي چند صد ميليوني راهي دانشگاه هاي آمريكا مي كنيم و نمي بينيم كه دولت امريكا را سيستم امريكايي اداره مي كند كه برآمده از دانشگاه امريكايي و پارادايم امريكايي است!

چگونه در پي بازگشت به خويشتن توحيدي خود هستيم در حالي كه سالانه ميليون ها دانش آموز و دانشجو را در پارادايم اومانيسم پرورش مي دهيم؟؟؟ اگر اين ميليون ها غربزده ي خود پرورده پشت به انقلاب مي كنند و آنرا نمي فهمند و ما مجبوريم براي قبولاندن مثبت بودن انقلاب بگوييم شاه همجنس باز و خواهرش فاحشه بود و ...! جاي تعجب ندارد، چرا كه با هر انساني 12 سال در فضاي فكري خاص و با منطق خاصي سخن بگويي خواه ناخواه آنرا بجان خواهد پذيرفت. وقتی ۱۲ سال بزبان اومانیسم با او سخن می گویی معلوم است منطق اسلام برایش هضم ناشدنی می نماید!

و تا زماني كه نفهميم اسلام پارادايمي و سيستمي و منطقي و روشي و شيوه ي زندگي مستقلي دارد و "تا زماني كه سعي مان بر اين است كه اسلام را خرده فرهنگي در برابر فرهنگ كل مدرنيته در نظر آوريم و آنچه در اسلام است با علم و منطق مدرن تعريف و تفسير نماييم" در همين چرخ لنگ خواهيم زد و هر روز گامي به عقب خواهيم برد!

سخن واپسين را به آويني مي سپارم:

«هر گونه تحول در سيستم آموزشي فرع بر شناخت ماهيت علم و ماهيت اين سيستم آموزشي و ارزيابي آن از دريچه اسلام است.»

 

 

پي نوشت:

 

1.       ر.ج. توسعه و مبانی تمدن غرب،سید مرتضی آوینی،نشر ساقی، صفحه ۱۷۴

۲.   عجب اینکه كه الوين تافلر كه خود ستاينده ي بي حد و حصر تمدن غرب است 40 سال پيش اين را نشان داده است و برخي از ما حالا هم قضيه به اين سادگي را نمي فهميم!۳.    كه هيچ يك از قدما و دانشمندان اسلام آنها را معتبر ندانسته اند، جالب اينكه برخي علماي اسلام قبل از اينكه در غرب سخن از تجربه گرايي گفته شود و تمدني بر پايه آن بنا گردد آن را طرح و نقد كرده و بوضوح نقاط ضعف و خطاي اين روش را گوش زد كرده و رد نموده بودند.

۴.       بقول استاد شهيد آويني: "آيا انسان بعد از طي مراحلي و اخذ مدرك مهندسي و دكتري صاحب اخلاق حسنه مي شود و به بهشت مي رود؟"

۵.    بعد نتيجه اين مي شود كه بعد از سي سال مي گويند شعار هاي آن زمان از سر احساس بود، آرمان گرايي خوب است اما بايد واقع گرا هم بود! و بعد مي گويند اي آقا ما هم اول انقلاب همين ها را مي گفتيم اما با اين ديد احساسي و ايده آليستي كه نمي شود مملكت اداره كرد!! و اين قصه سر دراز دارد... .

 

نوشته شده در  یکشنبه سی ام تیر 1387  توسط احسان  | 


 

چند روز پیش در کلاس جامعه شناسی خانواده بحث در مورد تحولات خانواده و انواع خانواده های سنتی و مدرن بود؛ و در نقد خانواده های سنتی و مسایلی مانند ازدواج موقت سخن ها رانده می شد. درس به آنجا رسید که مدرس پس از توصیف خانواده های همجنس (همجنس بازان) گفت: "نباید نگران از بین رفتن خانواده یا به فکر احیای خانواده های سنتی بود ،بل که باید به این درک برسیم که نهاد خانواده در حال تحول است! "در پایان کلاس یکی از دوستان رند فرمود:" به این نتیجه رسیدیم که همجنس بازی از ازدواج موقت بهتر است!!"

***

از زمانی که وارد دانشگاه شده ام یکی از اصلی ترین مسایلی که لمس کرده ام سیستم فاجعه بار و شیطانی دانشگاه بوده است.

-          دانشگاه های ما از کجا آمده اند؟

-          بنیان گزاران دانشگاه کیستند؟

-          هدفشان چیست؟

-          دانشگاه با کدام پارادایم جهان را توصیف می کند؟

-          دانشگاه طبق کدام منطق سخن می گوید؟

-          چه کسانی را تربیت می کند؟

-          و ...

چرا دانشجویان ما اغلب بریده از سنت و دین هستند؟ چرا پس از ورود به دانشگاه فکر می کنند روشنفکر شده اند؟(1)

جالب اینجاست که خود دانشگاه های غرب به بررسی متد می پردازند و در روش هایشان هم شک می کنند. اما دانشگاه های ما هنوز شک در پایه های مدرنیته را بر نمی تابند( مانند فیلوزوف های خیال باف عصر روشنگری هنوز از خواب خرگوشی بیدار نشده اند؛ گویا قرن ها با برادران ناتنی خود- دانشگاه های اروپاییی- در اروپا فاصله دارند)

این علم سکولار چه بر سر ما خواهد آورد؟

                  در انتظار رشد درخت علم!!

یعنی واقعا فارغ التحصیلان این دانشگاه ها می توانند برای ما برنامه ریزی کنند؟ مگر این دانشجویان تنها نسخه ی ضعیفی از فارغ التحصیلان هاروارد و اکسفورد و ییل نیستند؟ پس چگونه خواهند توانست هم بر آنها غلبه کرده و هم طرحی نو در علم و آگاهی و دانش و زندگی در اندازند؟؟!

مگر ما انقلاب نکردیم تا انقلابی در زندگی را ایجاد کنیم؟ تا شیوه ی صحیح زیستن را عملی کنیم؛ تا بگوییم هدف آفرینش نه این اوهام است که غرب به آن مبتلاست؟؟؟ پس چرا انتظار داریم به دست تربیت شدگان خود غرب از شر غرب خلاص شویم؟؟!

با اندکی تامل پاسخ مشخص است؛ این دانشجویان نه می توانند با همتایان غربی خود رقابت کنند و نه طرحی نو در اندازند ؛آنها فقط تقلیدی کاریکاتور وار از غرب انجام داده و منتظر روش های جدیدی خواهند بود که برادران غربی شان برایشان نسخه پیچی می کنند. اینان تنها با توهم غرب به سنگ اندازی و مشکل تراشی مشغولند تا انقلاب اسلامی را از راه اصیل خود باز دارند و انصافا هم تا کنون موفق بوده اند. (2)

اینها هیچکدام چمران نیستند که با درجه ممتاز دکترای فیزیک پلاسما از معتبرترین دانشگاه امریکا(برکلی) به همه این فنون و علوم نه بگوید و به حیات طیبه اسلامی بیاندیشد.(3)

آوینی هم نیستند که در اوج درخشش دانشگاهی، دانشکده هنرهای زیبای تهران دانشگاه را رها کرده و در پی حقیقت زندگی رود.(4)

***

اگر مدیران درجه اول کشور را بتوان استثنا کرد، بجرات می توان گفت تمامی مدیران میانی و حتی وزرای ما نیز از همین دانشگاهیان بوده اند؛ همین تکنو کرات هایی که درک نکرده اند دانشگاه چیست و از کجا آمده است و برای چه آمده است.

همین هایند که می گویند رییس جهمور اشتباهی رییس جمهور شد؛ آخر او با این که استاد دوره ی دکترای دانشگاه امیرکبیر بوده ولی این تخصص ها را به کناری نهاده و حرفهای غیر علمی می زند!!! ... .

بامید آنکه پیش از آنکه خیلی دیر شود فکری بیشتر از آنچه می کنیم برای دانشگاه ها کنیم!

                                                           ادامه دارد ... .

      دانشگاه ما هم کارخانه انسان سازی است؟؟!

پی نوشت:

1.       همان گونه که مونتسکیو (از سردمداران جنبش روشنگری) می گفت ما روشن شده ایم ؛ ما روشنفکریم! یکی از همین ها به من می گفت:" برات واقعا متاسفم این همه ادعا داری و دانشجو هستی اماهنوز از این خرافات دست نکشیده ای!!"

2.       اولین بارقه هایش را پس از جنگ بخوبی می توان مشاهده کرد: دوران سازندگی!! که انصافا همه مان را خوب ساختند! دسته ای متخصص فنون غربی(تکنو کرات) که بی هیچ دغدغه ی انسانی در پی توسعه مادی دویدند و بحمایت شیخ اکبرشان فریاد بر آوردند که: "هیهات همه به توسعه اقتصادی رسیده اند و ما مانده ایم،بشتابید!! بشتایبد و ژاپن و ترکیه را الگوی خود قرار دهید"!! و کسی نتوانست بگوید از کِی ژاپن اسوه حسنه ما شده؟؟؟!

3.       برای خواندن زندگی نامه شهید چمران به سایت ایشان مراجعه فرمایید: شهید دکتر مصطفی چمران

4.       برای آشنایی بیشتر با شهید آوینی به زندگینامه شهید سید مرتضی آوینی مراجعه فرمایید.

  

نوشته شده در  پنجشنبه دوم خرداد 1387  توسط احسان  | 


 

پیشدرآمد

در چند مطلب پیشین به اختصار در مورد جهان بینی(پارادایم) مطالبی گفتیم؛ اینکه جهان بینی چیست؟ چه چیزی را می توان یک جهان بینی خواند، ویژگی های کلی یک جهان بینی چیست؟ و مطالبی از این دست که همگی برای درک صحیح مدرنیته یا باصطلاح تجدد نیاز اولیه ی ماست.پس از این باختصار هر چه بیشتر و گام بگام به چیستی مدرنیته خواهیم پرداخت.

 

 

با تعریفی که در نوشتار های پیشین در مورد پارادایم ها ارایه دادم باید نخست این نکته را یادآور شوم که مدرنیته (یا بعبارتی تجدد) یک پارادایم است؛ یک جهان بینی کامل؛ مجموعه ای از اندیشه ها که حول چند اصل بنیادی گرد هم آمده و به ترسیم یک افق می پردازد؛ این طور فرض کنید که مدرنیته ی یک نقاشی از جهان به ما بدهد، یک افق که از پنجره ای به آن می نگریم.این بسیار مهم است که بفهمیم مدرنیته ابتدا نه کامپیوتر و نه رادیو و نه اتومبیل بلکه یه نگرش خاص به جهان بوده است.

یادآور می شوم که برای این که یک جهان بینی در ذهن افراد جای بگیرد نیاز دارد پارادایم قدیمی را به چالش کشیده و در هم شکند؛ فروید معتقد است در دوران جدید سه ضربه کاری بر جامعه کهن وارد شده است:اول ضربه كيهانى كه گاليله و كپرنيك فرود آوردند; دوم ضربه زيست‏شناسى كه لامارك و داروين وارد ساختند و سوم ضربه روان‏شناسى كه نشان داد عقل جزيره‏اى شناور در اقيانوس نيروهاى ناخودآگاه  است.(1)

بدین گونه مدرنیته ابتدا به نفی همه گذشته پرداخت و این به این معناست که مدرنیته (تجدد) نه از برق و ماشین بخار و مبل راحتی که ابتدا از فلسفه آغاز شد. فلسفه ای گه گذشته را نفی می کرد و اصولی جدید برای زندگی قابل بود. برق وقتی اختراع شد که آدمیان فکر کردند درست نیست که دیگر در شب استراحت کنند باید بتوانند شب را تسخیر کرده و آن را هم روشن کنند! اتومبیل هنگامی ارزش یافت که هدف زندگی راحتی انسان ها شد. وگرنه برای کسی که هدفش عبوری آرام از زندگی است لمیدن و به مقصد رسیدن دیوانگی است! بله، مدرنیته به نفی سنت ها پرداخت چون نیاز به این نفی داشت، چون هدفش همین بود، هدف متفکران متجدد اتوبان و هواپیما نبود، هدفشان تسخیر طبیعت به دست انسان بود که البته خود بر فلسفه ای خاص تکیه داشت و اصولی خاص. فسلفه ای که می گوید، انسان چون انسان است صاحب همه چیز است و مخیر به انجام همه چیز. علاوه بر این، این نگرش، به انسان می آموزد جهان همه برای راحتی توست، راحتی و لذت جویی و ارضای شهوات.

بگذارید با تشریح قضیه از ابتدا، منظور خود را واضح بیان کنم؛یکی از اولین لوازمی که محصول تجدد است (و به نظر اغلب جامعه شناسان جامعه صنعتی از همین جا شروع شد) ماشین بخار بود. چه انگیزه ای باعث شد ماشین بخار ساخته شود؟ چرا در کشور هند که 3000 سال بهترین پارچه های جهان را تولید می کرد این ماشین اختراع نشده بود؟ آیا واقعا ساخت این دستگاه اینقدر پیچیده بود؟! نخیر، چون انگلیسیی که آن را ابداع نمود بزرگترین دغدغه اش پول بیشتر بود.برای رسیدن به رفاه و شهوترانی بیشتر که نیاز به افزایش تولید و کاهش هزینه های کارگران داشت.این ماشین در قرن 19 اختراع شد در حالی که اندیشه مدرن صد ها سال پیش در تفکر این افراد لانه گرفته بود. حال وقتی یک جهان بینی مانند اسلام می گوید دنیا محل پالایش و تربیت نفس است و محل گذر ممکن نیست یک دانشمند عمر خود را صرف چنین دغدغه های پستی نماید. و خیلی احمقانه است که از این تفکر چنان انتظاری داشته باشیم!!

با توجه به نقش این نگرش و جهان بینی است که می توان گفت چرا مدرنیته و باصطلاح پیشرفت(۲) در زمان بالندگی تمدن اسلامی بوجود نیامد.وقتی ما می گوییم چرا ایران پیشرفت نکرد؛ در حقیقت منظورمان این است که چرا ایران مدرن نشده و با عینک مدرنیته جهان را نمی نگرد.

بسیاری از افراد به طرز احمقانه ای انواع دلایل را از حاکمان بی شعور تا بدی آب و هوا بر شمرده اند که مانع مدرن شدن ایران شده است؛ اما حقیقت این است که دانشمند و متفکر مسلمان نیازی به اختراع برق حس نمی کرد، برای یک مسلمان قطع یک درخت سبز گناهی نابخشودنی بود چه رسد به این که خود را خدای طبیعت فرض کند!! همین جاست که ما می فهمیم چرا کشوری مثل ایران که 200سال است با مدرنیته برخورد دارد هنوز مدرن نشده اما کشورهای بی ریشه ای مانند تایوان به حد بالایی از مدرنیته دست یافته اند.در این باره در نوشتار بعدی بحث مفصل خواهیم نمود.

                                                                                                ادامه دارد ... .

پی نوشت:

۱. نقل این سخن به معنای درستی آن نیست (همان گونه که استاد داوری اردکانی می فرماید ضربه ی سوم در حقیقت ضربه بر پیکره ی عقل پرست مدرنیته است نه جهان قدیم) اما برای آغاز کار ما نقطه ی خوبی است.

۲. با توجه به سو تفهیم های معمول در مورد واژه پیشرفت واجب است این کلمه را کمی باز کنیم، پیشرفت یعنی چه؟ پیشرفتی که در میان عامه مصطلح است پیشرفت در چه چیزی است؟ قطعا پیشرفت در زندگی نیست! وقتی منتقدین و گاهی دولتمردان ما می گویند جمهوری آذربایجان در حال پیشرفت سریعی است قطعا منظورشان تعالی و پیشرفت به سوی آرمان آفرینش و هدف زندگی نیست. این چگونه پیشرفتی است که مردانشان با فروختن زنانشان به توریست های ایرانی به آن دست می یابند؟! انسان تک ساحتی جهان غرب(که حالا تمام جهان غرب شده است) تنها اقتصاد را می بیند و درک می کند، و پیشرفت از منظر او همان پول بیشتر است. و ما از این پیشرفت بیزاریم. نه از پیشرفت انسان. دقت کنید!

 

نوشته شده در  جمعه دوم فروردین 1387  توسط احسان  | 


 

                       

 

الو سلام .منزل خداست؟اين منم ،مزاحمي كه آشناست.هزار دفعه اين شماره را دلم گرفته است.ولي هنوز پشت خط در انتظار يك صداست.شما كه گفته ايد پاسخ سلام واجب است ،به ما كه ميرسد حساب بنده هايتان جداست؟!!

 

یه چیزی تو این مایه ها ؛ ... ساعت 1.35 دقیقه بود دقیقا ! فکر کنم به هشت نفر فرستادمش چون متنش دراز بود همش "فیلد" شد ؛ اعصابم رو این خدمت !! پس از فروش مخابرات به هم ریخت رو بالش افتادم :

لرزش گوشیم متعجبم نکرد دوستان معمولا از این شوخی های بی نمک می کنن :

 

-          بـــــله ... ؟؟؟

-          سلام فرزند

-          ( با صدای غریب !! اما نزدیکش، کم نیاوردم: ) سلام بابایی

-           ما پدرت نیستیم ، بنده ی مهربانمان ( اینو همیشه یکی ! دیگه هم میگه:مهربووون... )

-          ( من ؟؟ بنده ؟؟!! مهربون !! ) دوست عزیز این وقت شب امرتون ؟؟ ( آخه حس کردم غریبه است (اون نه ولی من بودم) )

-          ما را خواستی ؟! می شنویم ... !!

-          بنده ؟! میشه خودتون رو معرفی کنین به یاد ندارم به شما هم اس ام اسی زده باشم !

-          مخاطب تو ما بودیم . خداییم !

-          اوه !جالب شد، پس خدا که می گن شمایی .

-          بله ، به حق آنان که گفته اند ، مرادشان ما بوده ایم ! توقع نداشتی ؟

-          راستش نه ! ( بارور نکردم خوب ، ولی گرمای صداش منو دنبال خودش می کشوند )

-          طبیعی است ! فاصله ات از ما بیش از این است که مخاطبمان قرار گیری .

-          خوب پس چرا زنگ زدین؟

-          چون ما خداییم ! فهمیدی؟

-          بله . اینو راس میگین کاملا منطقی (طبیعی نیس اما منطقیه که خدا این قدر خوب باشه. اشتباه نفهمی ! ) .

مادر محترمه در میان تکلم ما با خداوندگارمان :

ذلیل بشی احسان این وقت شب با کی حرف میزنی ؟؟!

-          مامان چرا فوش میدی ؟؟ خداس ! زنگ زده کمی درد دل کنیم !!

-          معلومه ! این وقت شب بایدم با خدات حرف بزنی !! ( هیچی مثل آش نخورده و دهان سوخته در آور نیست بخصوص در مورد جی . اف )

-          خدا میبینی چه روزگاری شده !!

-          بلی ؛ بنده ما تقصیر خودتان است که این بنی بشر چقدر دور است از اهداف عالیه !!

-          بله ، واقعا که ره این قافله به کجا می رود ! ( خدا خودشو جدی گرفته ، منم همین طور ! )

-          خوب خدا ما رو آفریدی حالا بگذریم از چراش که بسیارند کسان که گیرشون همین جاس ! از چندشم بگذریم که دردمونو درمان نتواند کردن ، ولی واقعا سخته با این وضع !! بابا من که به ناز خفته بدم در ملک عدم !

-      اولا عدم یعنی چی؟!!ما چیزی به نام عدم نیافریده ایم!(خدا یه لحظه بحثو فلسفی کرد!!)

-          خدا این وقت شبی حوصله بحث ندارم هاااا(هر چند این مسله رو اصلا نمی فهمیدم که بخوام در موردش بحث کنم!)

-          خوب اگر بنا بود تو بر این مسایل واقف بودی مسیری جهت پیمودن نمی بود!

-          باشه اینم اره ؛ ولی آخه یعنی چی ما رو گذاشتی این جا خودت رفتی ته خط من که از دوریت مردم بابا !!

-          اشکال از شماست فرزندم بخوان مرا تا اجابت کنم شما را !

-          خوب من که از صبح تا شب میخونمت میخوامت دنبالتم هدفم و راهم و زندگیم و همه چیزم برای توست !

-          اولا مسیرتان اشتباه است دوما شما بر الفاظید و گذر هنوز نکرده اید از خود و سوما این ماییم که زنگ زده ایم ها ! ( خدا یه لحظه پسر خاله شد )

-      اِ ... ( خوب راس می گف ! ) بگذریم ...

خوب خدا اون طرفا چه خبر ؟؟ اونجا چی کار می کنین ؟ حوصله تون سر نمی ره ؟ ( چه سوال مسخره ای !! )

-          چون پاسخش را می دانی ، نمی گوییم طبق معمول همه چیز به نحو احسن در حال رخ نمودن است .

-          جونم؟؟! به نحو احسن ؟؟ خدا، نکنه این طرفا تو حوزه استحفاظی شما نیس ؟!! ببخشید نحو احسنش مال کدوم قسمت هاس ؟ تا ما بوده ایم و دنیا دیده ایم همه جنایت و خون و جنون مردمان مجنون و حکام ستم پیشه ی تفکر بسته ی تهی مغز است با چاشنیه مردمان خسته ی از همه جا دست شسته البته عده ای هم روشن فکر  بلند ذکر - گوش فلک کر کرده اند این مدعیان نفهم ! - و از شما بی خبر که البته چشم از تنفر از خلق بسته اند بر منقل و بافور چرت زده اند و ادعای خدایی دارند و عرضه ی ایجاد مگسی نه !  ( حالا سید علی بود میگف : چی گفتی ! )

-      خوب ، هدف آفرینش به حقیقت همین بوده است !  نظام احسنی که تو می گویی نیازی به انسان مختار نداشت !

-       (خداییش راس میگه ! ) خوب ، آره اینم یه طرفشه ؛ میدونی خدا نمی دونم کجا برم !دقیقا یه پیر می خوام ولی اینجا همه خردسالن !

-           خوب خدا شما که کم نمی آری ! پس بیا امام رو هم برامون بفرس تا من خودم باورت کنم !! ( صد سال نکن ! )

-      کتاب را بخوان ! و امام را بخوان .

-      [خودم قبلا فهمیده بودم باید قرآن رو واقعا بخونم .کم کم داش خوابم می گرف،خدا هم که بی خیال نمی شد]:

-      راستی خدا حالا تو که کم نمی آری بیا بگو امام  ظهور کنه و همه خلاص ! ( خلاص؟؟)

-      ما خود نیک بر این مسایل واقفیم... .

-      بابا این عجب رویی داره ها دست از سرمون بر نمی داره !! آقا کافیه ما اگه نخواهیم با خدا حرف بزنیم ( ) باید کی رو ببینیم؟!

تلفن قطع شد ، دیگر هیچ نبود ! گویی ... 

 

میگن:

ظرفیت هر نعمت بر آن تقدم دارد... .

 

نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386  توسط احسان  |