تبليغاتX
بتکده

همه چيز از يك "نه" آغاز مي شود.

"نه" گفتن به تمامي آنچه در دنياي مادي جريان دارد.

"نه" گفتن به همه لذت هاي فاني و شهوت ها و خودبيني ها و تكبرات.

"نه" گفتن به دنيا و ما فيها و جست و جوي دنيايي ديگر و "انتظار" آغاز دنيايي فراتر، "انتظار" حضور در جامعه بندگي.  

اگر به آنچه در محيطمان مي گذرد و آنچه ما را گرفتار خويش ساخته، بتوانيم نه بگوييم و بتوانيم به نواي فطرت الهي خويش گوش فرا دهيم، مي توانيم دل به وجودي واقعي ببنديم.

با دل كندن از حب مكاره ي دنيا خود را محتاج و مضطر به افقي فراتر خواهيم يافت؛ با پس زدن لهو و لعب اين زندگي و دل تهي كردن از بازيچه هاي آن، خلائي به وسعت هستي در درون خويش حس خواهيم كرد، خلائي كه مي گويد محتاج حقيقتيم. حقيقت نوري كه هزار سال است در پس غيبت ما از حضور در محضرش، در ديدگان ما غايب شده است!

هر گاه خسته شدي از بازي هايي كه هر روز بدنبالشان همه لحظاتت را تلف مي كني، هر گاه خلاء هستي را درون خويش يافتي و هر گاه خسته از همه اين دنائت ها، دست از سركشي برداشتي و هنگامي كه بت هاي لانه كرده در كعبه دلت را ويران كردي و آن را براي خدا تهي ساختي از غير ؛ مي تواني بگويي من منتظر امامم هستم، منتظر رهايي و منتظر دنيايي حقيقي و لايتناهي.

 

پي نوشت:

·     لطيفي مي گفت؛ آقا ما دروغ مي گوييم ما گريه هايمان براي تو هم از سر هوس است، مي خواهيم سبك شويم از كوله بار گناه تا از فردا بازي هاي تازه اي آغاز كنيم! ما كه منتظر شما نيستيم! شما ديگر نبايد دل خوش كنيد به كوفيان ... .

·      عزيزي مي گفت؛ براي تعجيل در فرج آقا ...، كمتر گناه كن!

 

نوشته شده در  دوشنبه چهارم شهریور 1387  توسط احسان  | 


گم شده ايم

سلام آقا

یادش بخیر...

از آن روز که رفتید، ما هم رفتيم، (شايد بهتر باشد بگويم اول ما رفتيم، بگذريم) دقيقا نمي دانم در اين مدت چه مي كرديد! از سخنان آن روزهاتان و این نشانه ها پيداست كه بياد ما بوديد. ما هم هر هفته و گاهي زودتر دعا مي خوانديم! اما ما هميشه كه بيكار نيستيم دعا بخوانيم، آخر نمي دانيد ما يك كار خيلي بزرگ كرديم! ما فکر کردیم جایز نیست دست روی دست بگذاریم و فقط منتظر باشیم گفتیم کمر همت بر بندیم!! آخر ما دیدیم اگر همه اش منتظر باشیم بما می گویند عقب مانده و توسعه نیافته!! گفتیم تا شما می آیید خودمان یک سری کارهای اولیه را انجام دهیم تا بعد ...!!

آقا... جاي تان جالي!

ما شهري ساختيم.

شهر فرنگي... از همه رنگ... شهري قشنگ.

شهري كه دولت دارد، مجلس دارد، مجمع تشخيص مصلحت هم دارد! برنامه هاي توسعه دارد و برايش جدول زماني 5 ساله دارد! تازه برنامه 20 ساله هم بتازگي دارد!

شهروند دارد، براي شهروندانش چالش دارد!! سرگرمي دارد، پارك دارد، اين شهر براي خودش شهر بازي دارد، گرچه شبهايش كازينو ندارد اما دارالمجانين زياد دارد براي تخليه شهوت ها!

همه چيز جاي خودش، مسجد هم دارد، گاهي دعاي فرج هم دارد، حتي وقتي دل شهروندانش به تنگ مي آيد از اين همه لهو و لعب؛ ندبه و خيل اشك دارد براي تسكين و اغفالشان، براي شروع دوباره بازي هاي تكراري شان...!

خلاصه هيچ كسري ندارد ... گاهي كسري بودجه دارد! اما صندوق ذخيره ارزي هم دارد! (گفتم كه كم ندارد!)

8 ساعت كار، 8 ساعت استراحت، 8 ساعت تفريح و 24 ساعت شهوت دارد! قشنگ است؟ چيزي كم دارد؟ اينجا آرمان شهر ماست!

راستي خدا هم دارد، گاهي در نظريات جامعه شناسانش ديده ام كه گفته اند اگر خدا نباشد، شهر به هرج و مرج كشيده مي شود. آقا خلاصه، خدا نقش کلیدی دارد در آرمانشهرمان!!

اينجا همه زندگي ماست؛ همان كه روزي معصوم مي فرمود زندان مومن است! اين همان دنيايي است كه قرار بود در آن نگنجيم، حالا خودمان كه سهل است خدا را هم در آن گنجانده ايم، راستي آقا شما را هم زبانم لال در عصر هاي جمعه ي تلوزيونش گنجانده ايم! شهر ما همان دنيايي است كه قرار بود با رها كردنش به درک افقي فراتر دلبندیم؛ قرار بود جاي خالي شما را بيابيم؛ قرار بود هر لحظه اش بتر از مرگ و اعظم ابتلای تمام اعصار باشد...! حالا چه كيفي مي كنيم در آن!! قرار بود با رها شدن از آن به حضور ولي و مولا رسيم و شما را قبله آمال خود قرار دهيم. قرار بود غيبتتان برايمان بلاي عظيم  گردد و از درد بي امامي بميريم. اما شكر! همه چيز جاي خود را يافت، گويا ديگر نيازي به شما نيست آقا... . آخر همه چيز در جاي خودش است! ديديد كه كم و كسري نيست!!

البته راستش را بخواهيد گاهي جمعه ها از دلتنگي تان دلمان تنگ مي شود اما خوب جاي تان خالي كه ببينيد جمعه ها چه غوغاييست در شهر "بازي" شهرمان! تازه خيلي دلمان كه تنگ شود از درد شما، تلوزيون كمكمان مي كند سبك شويم !

آقا می بینید که فعلا کار زیاد داریم. همه کارها ریخته سرمان! وقت ظهور اصلا نیست! اجازه دهید تكليفمان با ايران 1404 روشن شود تا ببینیم چه می شود! آخر همه اين هایی كه گفتم مال "در حال توسعه" بودنمان است؛ بعد از 1404 ما ديگر "توسعه مي يابيم"! مسولین قول داده اند رفاه نسبی بر قرار گردد و ابر قدرت منطقه ای شویم، بعد از آن همه پول کافی برای شهوت های گران بها خواهند داشت. می توان در ایران ۱۴۰۴ کمتر کار کرد و بیشتر خورد مثلا شاید اندازه خر یا حتی بیشتر از آن. گویا آن وقت از دلتنگی های جمعه ها خلاص خواهیم شد، البته وعده و وعید زیاد می دهند اما ما امیدواریم!!!

سرتان را درد نياورم؛ خلاصه ما اين ور آبي ها كه حسابي سر گرميم و به غيبت خود هنرمندانه خو كرده ايم.

آقا مي بينيد كه ما مردمان شهر بي انتظار كه كمبودي نداريم در غيبت شما. شما لطفا براي غيبتمان دعاي فرجي بخوانيد. دعايي براي رجعت مردمان شهر بي انتظار.

نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387  توسط احسان  | 


 

 

یکی از بارزترین ویژگی های مشترک روشنفکران دینی که متاسفانه به دست مرحوم شریعتی در سطح وسیعی به توده ها نیز رسوخ کرده  باور به این است که زبان اسلام و بخصوص قرآن زبانی نمادین و سمبلیک است ، وقتی قرآن می گوید شیطان منظورش نفس انسان و عقده ادیپ است ! وقتی از جن حرف می زند منظورش باکتری است ، و هبوط شاید همان جدا شدن انسان از اجداد چهار پای خود است ! و صد ها و هزاران مورد از این دست . جدا از این که خود شریعتی مدعی بود بسیاری از این نماد ها را کشف کرده ، نماد هایی که سنتی ها و بعبارت گویا تر ملایان ناتوان از فهم آن بوده اند ! مثلا او هابیل را در قرآن نمادی از یک جامعه بی طبقه می داند یک جامعه اشتراکی او در این ره چنان بی مهابا رانده که توحید را مساوی جامعه بی طبقه قرار می دهد،و در مقابل از قابیل به عنوان طبقه ی سرمایه دار و مشرک نام می برد ؛ یعنی شریعتی قایل به وجود خارجی این عناصر نیست و آنها را صرفا داستانی برای آگاهی بخشی به ما می داند؛ نکته مهم در این مورد این است که اولا چنین دیدگاهی چرا بوجود آمده است و دوما این دیدگاه چه نتیجه ای را حاصل می شود؟ (نتیجه ای که حداقل در قشر تحصیل کرده مذهبی ما بوضوح ملموس است.)

خود را برای لحظه ای به جای جوانی نوپا گذارید که به تازگی به دنیای متمدن غرب و عظمت غول آسای متحیر کننده اش وارد شده اید و در اوج باور آن هستید ؛تاریخ آن را می خوانید و اثری از حضرت آدم نمی یابید ، زیست شناسی آن امکان وجود پیامبران والاتر و اقوام خردمندتر از زمان حاضر را نمی دهد و انسان را ابن میمون می داند ،در این علم نه جایی برای آسمان هفتم می ماند نه هبوط را نشان ما می دهد .(1)

شما با اطمینان از این علم و زیر آوار این غول زیبا دو راه بیشتر ندارید یا جهان بینی سنتی خود را کنار گذارید و خرافات گذشته خود را رها نمایید ! یا نظر خود را در مورد بینش پیشین تغییر داده و آن را سازگار با جهان بینی جدید خود نمایید.در قدم برداشتن بر راه دوم اما باید دانست علم غربی توجهی به اسلام شما ندارد و شما ناچارید هر آنجا که آن می رود اسلام خود را ببرید و از طرفی مهم تر این که نمی توان با دو جهان بینی یک جهان را دید ! لفظ آشنای جهانبینی در اینجا بسیار گویاست ؛شما یا باید جهان را مسیری جهت توحید ببینید و یا یک اتفاق ساده که مجبوریم لذت بخشش کنیم ؛همین و بس !حال در این راه جهان بینی اسلامی به یک سری حقایق والا تبدیل می گردد یک سری راهنمایی و دستورات اخلاقی بدون ترسیم سیستمی خاص و بدون عینک جهانبینی .

و این همان کاری بود که علی شریعتی انجام داد .و این تفکری است که با خون و گوشت ما عجین گشته و هیچ وقت از خود نمی پرسیم چرا در کتب تاریخ دبیرستان اثری از آدم و نوح و موسی و سلیمان و عیسی نیست ؟! و هیچگاه به خود نمی گوییم اگر سیب را جاذبه به پایین آورد قضای الهی و اراده ی خدا چه می کند؟سنن الهی کجا می رود؟

و به همین راحتی و با چسباندن برچسب سمبلیک بر حقایق دینی خود را از شر آنها خلاص کرده و در قصه های نه چندان شیرین غربی به خواب زده ایم .

 

پی نوشت :

1.این دو مثال از تاریخ و زیست شناسی قابل درک آسان و ملموس است وگرنه در هر فنی و علمی از فنون و علوم غربی می توان چنین مثال هایی آورد.

 

نوشته شده در  شنبه سیزدهم بهمن 1386  توسط احسان  | 


 

هرگاه به مطالعه جامعه شناسی امریکایی می پردازم از ورای تمامی استدلال های مسخره ی جامعه شناسان امریکایی یه علامت سوال بزرگ ذهنم را فرا می گیرد و هیچ گاه نمی توانم آن را کنار بگذارم و با حسن نیت به دروغ های ایشان گوش فرا دهم:                                                                                                               

واقعا چه عاملی موجب شده خیل نخبگان آمریکایی بخصوص در مقام جامعه شناس این چنین در خدمت نظام سلطه باشند؟(1)

شاید بنابر آنچه مارکس می پندارد آنها خلا های مادی خویش را پر کرده و نمی خواهند از این جنون شهوت خارج شوند نیازی به تغییر وضع موجود ندارند! ولی واقعا آیا همین برای یک متفکر بزرگ کافی است؟ قطعا بسیاری از دانشمندان ما هم از مرفههین بی درد بودند!(اصلا خود مارکس هم هیچ نیازی از لحاظ مادی نداشت) ولی ایدئولوژی ؛ آنها را به مسلخ جهاد و شهادت کشانده بود .

و یک سوال دیگر :

چرا قانون جنگل امریکایی این چنین نظر نخبگان آنها را جلب کرده و آنان را به وحشی های دو پا تبدیل می کند (2) اما یک تفکر ناب که حداقل ادعای سعادت انسان و راه فطرت دارد این چنین میان جامعه شناسان و نخبگان ایرانی مهجور مانده است؟

یک واقعه جالب در همین راستا:

انجمن جامعه شناسی آمریکا اخیرا بیانیه ای درباره "درخواست آزادی دانشجویان زندانی در ایران از سران جمهوری اسلامی ایران " منتشر نموده است .اینجا دیگر اوج خدمت این علم به نظام سلطه امریکا ظاهر می گردد ، گویی این جامعه شناسان عزیز فراموش کرده اند که در دهه هفتاد در کشور خودشان نسبت به شکار کمونیست ها چگونه برخورد کردند ، هیچ کس امروز از آنها سوال نمی کند که در آن زمان کجا بودید؟آیا حقوق بشر و آزادی تنها برای دانشجویان ایرانی است یا اینکه کمونیست ها جزو آدم ها نبودند؟گویی شعار معروف خود را فراموش کرده اند : « بهترین کمونیست کمونیست مرده است ! » 

این هم نمونه ای از نظریات جامعه شناسی امریکا که به منصه ظهور رسیده است : (این رسالت پیامبران جامعه مدرن بوده است !! )

             

واقعا از روشنفکران نازک طبع شرمنده ام ، اما باید دید :

آخرین دستاورد اخلاق کارکردی جامعه شناسی امریکایی

 

کسی می تواند به سران آمریکا بگوید: چرا؟

آیا جامعه شناسی هست که بگوید انسان را آزاد بگذارید؟!

 آیا پیامبر دیگری موجود نیست؟؟؟ پیام آور مهربان تری که پیامی شایسته  خلیفه اله داشته باشد کجاست؟

پی نوشت :

1.توضیحا باید اضافه کرد جامعه شناسی اروپایی و حداقل چهره های بزرگ آن مانند مارکس به شدت به دنبال تغییر وضع موجود و مبارزه با آن هستند.اما هدف عمده جامعه شناسی امریکا حفظ نظام موجود است.

2.سامنر یکی از جامعه شناسان بزرگ امریکا در جواب یکی از دانشجویانش در مورد لیبرالیسم می گوید : خودت را محکم نگه دار یا بمیر .دانشجو: آیا یک آدم حق زندگی کردن ندارد ؟ سامنر:  هیچ حقی در دنیا وجود ندارد.دنیا به هیچ کس زندگی بدهکار نیست ! ( فکر نمی کنم هیج انسان بدوی و به قول آقایان وحشی اولیه ای این چنین می توانست از فطرت و فضائل انسانی فاصله بگیرد که علم مدرن غربی این کار را کرده است .)

 

نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386  توسط احسان  | 


 

بسم الرب الشهدا

     شهید عشق-سعید عامری 

پیشدر آمد

نشانه های مدرنیته و انسان مدرن و باصطلاح متجدد بودن در ایران ما با ویژگی های انسان مدرن غربی بسیار تفاوت دارد.انسان گرایی ؛ تجربه گرایی ؛ عقل گرایی و ... ویژگی های انسان مدرن غربی است اما در کشور ما روشنفکر متجدد در درجه اول باید مخالف اسلام یا حداقل منتقد اعمال محمد (!!) باشد ؛باید ادبیات غرب بخواند بخصوص اگر از شعر اروتیک(1) هم سر رشته ای داشته باشد نشان دهنده عمق تجدد اوست اگر متجدد مورد نظر دانشجو هم باشد باید بطور طبیعی با حراست گاه گداری درگیر شود ، هراز گاهی تحصن کند( حتی اگر این تحصن به علت کمبود سوژه بخاطر آلودگی هوا باشد؛ این یک شوخی نیست چند ماه پیش در دانشگاه علامه صورت گرفت!) گاهی به کمیته انظباطی سری بزند و تا مدت ها به این خاطره خود افتخار کند! (حتی اگر این احضار بخاطر شکستن در انجمن اسلامی با لگد باشد!اتفاقی که در دانشگاه تبریز بتازگی رخ داد) و یکی از ویژگی های اصلی این روشنفکر مخالفت با هر گونه حکم حکومتی در داخل دانشگاه است حتی اگر خاک سپاری یادگارهای آسمانی همین دانشگاه باشند

 

اغلب دوستان دانشجو (از میان فعالین سیاسی) بی جهت و بدون هیچ تفکری به مخالفت با بخاک سپاری شهدا در صحن دانشگاه می پردازند و در مقابل این مساله به زعم خودشان با چنگ و دندان از صحن مقدس دانشگاه در مقابل این عمل دفاع می کنند !

 

 اما وقتی از آنها سوال میکنی :اینکار چه اشکالی دارد ؟مگر این شهدا هم دین فروش بودند؟یا اربابان قدرت ؟

 پاسخ می دهند: این حکومت ، حکومت مرگ است. آنها (کی ها؟) می خواهند مرگ را به دانشگاه هم بکشانند!!(گویی شاملو در شب شعر سخن سرایی می کند)

پاسخ میدهم:اولا شهید چه ربطی به مرگ دارد؛دوما حکومت مرگ یعنی چه؟همون قضیه پستو و عشق و رابطه مخفیه که شاملو می گفت؟؟! سوما مگر شهید طاعون است که مرگ را به دانشگاه بیاورد؟!

پاسخ می دهند:حکومت فقط قبرستان میخواهد ؛ میخواهد همه جا قبرستان باشد!محل شهید در قبرستان است نه در دانشگاه.

پاسخ می دهم:بس کن دیگه!!نمی توانم به روشنفکر بفهمانم که دانشگاه ما هدف متعالی و نهایی اش رسیدن به شهادت است ساختن شهید است !یادم می اد که قران او عقل آنهاست عقل ابزار و عقل شهوت ! عقل غربی فیلسوف غربی ! به او می گویم :"عالی ترین میوه ی عالم انسان کامل است "(۲)نمی توانم به او بفهمانم فاصله اش را با آوینی که چقدر زیاد است به بهانه تقیه در دل به او می گویم :

"پندار ما این است كه ما مانده‌ایم و شهدا رفته‌اند، اما حقیقت آن است كه زمان ما را با خود برده است و شهدا مانده‌اند."(۳)جای تو در مدفن انسان هاست ! در گورستان افکار پست !

        

در دانشگاه تبریز چند روز پیش تشییع پیکر 6 تن  از شهدا بود صحنه های زیبا و حیرت انگیز بسیار بود .

دوستانی که در تشییع حضور داشتند قطعا از سوی مسئولان خودی نمی شناخته نمی شدند.پسرها اغلب محاسن نداشتند!و دختران اغلب بد حجاب !(به قرائت نیروی انتظامی)

بزرگترین گردهمایی سال های اخیر دانشگاه تبریز بود ؛هنوز هم خط خورشید پیداست و هنوز امت از آن روی گردان نیست .

اینجاست که بی لیاقتی مدیران دانشگاه بیش از پیش جلوه گر می گردد.چرا این نیرو باید تلف و حتی سرکوب شود؟چرا باید تمام انرژی این جوان که قطعا اگرجهادی واجب شود مانند همان شهید (که اینک بالای سر گرفته زار می گرید) لحظه ای درنگ نخواهد کرد در تکاپوی صحبت های مخفیانه با جنس مخالف به امید ارضای نیازهای طبیعی اش صرف شود ؟!می گویند در برخی حوزه های علمیه دفتری برای ازدواج موقت طلاب وجود دارد ؛با جو ناپاک و بشدت آلوده دانشگاه ها قطعا چنین راهکاری می تواند تا حدی راهگشا باشد .

 *ای کاش همه دانشگاه ها تکه ای از بهشت در خود داشت نه فقط دانشگاه هایی که روشنفکر زیاد دارد!

 پی نوشت :

1.منظور از شعر اروتیک شعر های جنسی(سکسی)است که کلمات شهوت زا به عریان ترین شکل ممکن در قالب شعر بافته می شود !

 ۲.نقل قول از باروخ اسپینوزا فیلسوف نامدار قرن ۱۷ و از نامداران فلسفه واقع گرا

 ۳.نقل قول از سید مرتضی آوینی

 

نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386  توسط احسان  | 


 

   کوتاه سخنی در باب علی شریعتی      

(توضیحا همین ابتدای کلام عرض شود ما خود زمانی از شدیدترین و متعصبترین دوستداران شریعتی بودم پس لطفا بیجهت برنیاشفته و بی دلیل نقد نفرمایید!)               

                                                       

۱. معتقدم مرحوم علی شریعتی مبدا انحرافات بسیاری در جامعه زمان خود بود ؛ در تمامی زمینه های مورد علاقه اش و بیشتر از همه در مورد دین (و شاید بتوان گفت بخصوص در مورد توحید و ولایت) .

2.شریعتی نه اسلام شناس نه فیلسوف و نه جامعه شناس بود بر عکس انچه همگان شریعتی را بزرگترین جامعه شناس ایران می پندارند، بنده (یک فارغ التحصیل جامعه شناسی) در هیچ یک از کتب ایشان اثری از آنچه دانش جامعه شناسی نامیده می شود مشاهده نکردم(کتاب مبانی جامعه شناسی ایشان نیز از نظر علمی ارزش خاصی ندارد) - شریعتی از فلسفه به هگل و مارکس و از جامعه شناسی فقط به مارکس(!) اکتفا کرده بود!!

3.با این حال روحیه و احوال این مرد و در حقیقت روح عصیانگرش که بیش از همه در قطعات ادبی ایشان نمود یافته ، بسیار تحسین برانگیز است .

4. اما از شریعتی می توان استفاده کرد ؛ می توان  از  همین روحیه او درس گرفتِ. روحی که بیش از همه در کتاب "هبوط" جلوه گر می شود. نوشتار هایی که بیان گر کلیاتی در مورد اخلاق ، آرمان ، انسانیت ، ارزش ها و به نوعی اندرزهاست. نوشته های ایشان در مورد امام حسین (ع) ، شهادت ، حج ،نیایش یا کتاب آری اینچنین بود برادر نمونه های دیگر این نوع از نگارش های ایشان است.

5. قطعه شعری زیبا از شریعتی :

نمی دانم پس از مرگم ...

                        چه خواهد شد

نمی خواهم بدانم کوزه گر

             از خاک اندامم چه خواهد ساخت

ولی بسیار مشتاقم

    که از خاک گلویم

                           سوتکی سازد

                                   گلویم سوتکی باشد

                                                   به دست کودکی

                                                              گستاخ و بازیگوش

                        و او یکریز و پی در پی

                        دمش را بر گلویم سخت بفشارد

                        و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد

 

بدین سان بشکند در من

                           سکوت مرگبارم را ... .

 

نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم مهر 1386  توسط احسان  |