پیشدرآمد
انقلاب اسلامی به کدام سو می رود؟
چه رسالتی در این برهه تاریخ برای خویش ترسیم می کند؟
بر کسی پوشیده نیست که انقلاب اسلامی در پی "بازگشت به خویشتن" و "بازگشت به اسلام" شکل گرفت. امروز پس از 30 سال انقلاب اسلامی چقدر توانسته است زمینه بازگشت به اسلام را فراهم کند؟ موانع این مسیر چه بوده است؟ و در نهایت کدام الگو و کدام علم و کدام عمل مدیریتی رهنمون ما بسوی جامعه ی اسلامی خواهد بود؟
بی شک ارکان و ویژگی های زمینه سازی برای جامعه اسلامی در مقالات و نوشته هایی این چنین نمی گنجد لیکن در این نوشتار سعی بر این است که بطور مختصر جریانات موجود در فضای مدیریتی کشور با این رویکرد مورد بررسی قرار گیرد.
جدا از همه نام ها و برچسب های مختلفی که روی افراد و اندیشه ها حک می شود. بطور عمده می توان دو جریان را از ابتدای انقلاب در کشور مشاهده نمود.
جریانی با مفهوم عام تکنوکراتها و روشنفکران که ویژگی بنیادی شان توجه و علاقمندی و تاثیر پذیری از جهانبینی و ارزش ها و علوم و فنون غرب و گرایش به همسو نمودن جمهوری اسلامی ایران با فضای غالب جهانی است. مدعیان این جریان البته خود را تکنوکرات های مسمان و روشنفکران دینی می خوانند و معتقدند قدرت یافتن و توسعه ی حکومت اسلامی و توانایی برای مقابله با قدرت های جهانی میسر نیست مگر مسلح شدن به سلاح های خودشان و استفاده از منش و الگوی آنها. این گروه بی توجه به این که مرگ بر امریکا گویی و دشمنی با نظام جهانی در حقیقت دشمنی با همین منش ها و روش های نظام جهانی استکباری است وگرنه این جنگ، جنگِ اسامی و لباس ها نیست، اگر بنا باشد ما نیز به همان جایی رویم که جهان فعلی در صددش است، ما نیز از طاغوتیان زمان خواهیم بود حتی اگر در کسوت روحانیت باشیم! به هر روی این گروه قائلان به ارزش های غربی و استفاده از مدیریت علمی در این مسیر هستند و در خوشبینانه ترین حالت در آرزوی تبدیل ایران به ژاپن روزگار می گذرانند!
دسته دوم جریانی است که بی توجه به قیل و قال ها و هوچی گری های نظام جهانی راهی جدا در پیش گرفته و در پی تعریف مجدد همه وجوه زندگی انسانی است. از جهانبینی گرفته تا ارزشها و علوم و فنون. جریانی که از ابتدا به نظر همگان مسخره می آمد. چون نظام ارزشی این جریان متفاوت از آموزه هایی است که جامعه جهانی با آن انس دارد. افراد این جریان با پای برهنه در صحن سازمان ملل قدم می گذارند و خود را نماینده پابرهنگان و مستضعفان جهان می خوانند. آنها قبل از سخنرانی های جهانی دعای فرج می خوانند و همگان را به ایمان به خداوند فرا می خوانند بی توجه به اینکه در نظام جهانی سخن از چنین مسایلی منافع ملی را بخطر می اندازد! این جریان علاوه بر این که راه نوپای خویش را می رود باید به نظام جهانی می فهماند که در معیار ها و تعاریف تنگ جهانبینی اومانیستی نمی گنجد. این افراد نه سودای توسعه در سر دارند نه نگران عقب ماندن از قافله ی پیشرفت تمدن مادی غرب هستند. اینان معتقدند وقتی اهداف انقلاب اسلامی از سویی و اهداف زندگی و جوامع مدرن از سوی دیگر در دو مسیر متفاوت و حتی متقابل است چرا باید نگران از دست دادن ارزش های مدرن و نرسیدن به توسعه ای بود که اومانیست ها تعریف کرده اند؟
بدون شک افراد دسته دوم در هیچ یک از جوامع مدرن جایی ندارند چرا که با معیار ها و اهداف این جوامع هیچ خوانایی ندارند اما باید توجه داشت که بهمان نسبت نیز تکنوکرات ها و غربگرایان در حاکمیت اسلامی بیگانه و مختل دستیابی به اهداف هستند. چرا که اصولا هدف انقلاب چیزی جز این بوده است که ما بخواهیم پیرو غرب باشیم."نه شرقی، نه غربی" یعنی یک مدل جدید و اگر این مدل جدید در پیروی از غرب و علوم مدرن تحقق می یافت دیگر نیازی به این همه هزینه دهی و تضاد های سیاسی با جهان غرب نبود! از سوی دیگر اگر قرار باشد انقلاب اسلامی مسیر خویش را تا رسیدن به جامعه معهودش طی کند نگران معیارهای اغیار نباید بود و باید محک را با ارزش های خودی ساخت و رفتار ها و نوسانات را نه با معیار های رشد و توسعه جوامع مدرن بل که با اهداف مدینه فاضله اسلامی جست.
اینکه میر حسین موسوی، قالی باف، خاتمی یا هر کس دیگری برازنده قامت یک رییس جمهور هستند یا نه را باید معیار ها تعیین نمایند، معیار هایی که اهداف آنها را معین نموده اند؛ معیار رئیس جمهور جامعه ای که بناست زمینه ساز ظهور باشد نه زیبایی و شیک پوشی و رنگ چشم و هنرمندی و نه حتی ساینتیست بودن و رشد اقتصادی پایدار است، معیار رئیس چنین دولتی پیشبرد جامعه در تحقق این هدف در هر شرایطی است و شرایط و چگونگی این عمل را نیز برنامه های متوجه نگرش اسلامی تعیین خواهند نمود نه برنامه ریزان و تکنسین های برخواسته از مدیریت علمی! و بدون شک بتدریج باید رخت مدیریت و فنون و علوم غربی را از فضای جامعه بست و جایگزین مناسبی برای آنها با الگوی اسلامی طراحی و استخراج نمود و در عمل نیز در این مسیر تاریخی تعیین کلان ترین مدیر اجرایی کشور بسیار کارساز خواهد بود.
"اينكه چرا همه ما تا به اين حد رفتار و عمل سادهلوحانهاي داشتيم، ... عقلانيت مدرن بين ما ايرانيان رشد نكرده بود و ... به عمق بحث و اينكه چه نكاتي در آن بود كمتر توجه شده است. ... ممكن بود ما دانشجويان خوبي بوديم و نمرات عالي كسب ميكرديم و اگر هم در دانشگاههاي خارجي تدريس ميكرديم ، اين كار را به خوبي انجام ميداديم، با فرهنگ عقلگرايي و خردگرايي ... هم آشنا شده بوديم، اما همه آن ها را عملا نفي ميكرديم."(1)
"باری توهم مضاعف دو وجه دارد، یکی غرب زدگی و دیگری از خود بیگانگی..."موتاسیون"...کسی که از سنت خود منقطع شده و غرب را هم نمی شناسد، آماده هر گونه موتاسیون است: "غرض از موتاسیون پدیده ای جدید است که با سلسله علل پیشین ارتباط مستقیم ندارد و از آنجا که نقطه عطف و سرآغاز تسلسل نوی است، می تواند به هر صورت جلوه کند، حتی نامحتمل ترینشان"(داریوش شایگان، آسیا در برابر غرب، صفحه 7- 8)"(2)
انقلاب فرزندان خود را می بلعد؟(3)
یا فرزندان انقلاب را؟
دیروز انقلاب:
بهمن ماه 1348؛ آیت الله خمینی طی 13 سخنرانی در نجف اشرف تحت عنوان ولایت فقیه مانیفست جمهوری اسلامی را عرضه نمود. کتاب ولایت فقیه چند ماه بعد تحت نظر ایشان در بیروت بچاپ رسید. جماعت انقلابی در پی تشکیل حکومت اسلامی هستند، البته بجز اقلیتی از روشنفکران و گروه های سیاسی که آنان نیز همراه با دیگر انقلابیون علیه رژیم شاهنشاهی مبارزه می کنند. آنها نظریه ولایت فقیه را جدی نگرفته اند، حداکثر نظام دموکراتیک اسلامی را قابل اجرا می دانند. گروهی از آنها حکومت اسلامی را مساوی سوسیالیسم توحیدی و عده ای لیبرالیسم +17 رکعت می دانند! هر چند این نخبگان قائل به حکومت اسلامی اند اما آن را خارج از تفکرات مدرن خویش نمی پندارند و هر آنچه خود در ذهن دارند را به خدای خویش نسبت می دهند!
امروز انقلاب:
بهمن ماه 1357؛ امام خمینی:"من به پشتیبانی این ملت دولت تعیین می کنم." با تشکیل حکومت جمهوری اسلامی و رای اکثریت قریب به اتفاق مردم، نیاز ها رخ می نمایند، نیاز به مدیریت کشور و ساماندهی اقتصاد و تکوین سیاست و اقتصادی برآمده از جهانبینی اسلامی، اما مجریان طرح این ساماندهی چه کسانی هستند؟ تولید علمی در موازات علوم مدرن برای اداره یک کشور در کوتاه مدت بهبوهه انقلاب چگونه ممکن است؟ قطعا چنین علومی نیاز به شالوده های فلسفی و تئوریک دارد که هنوز ایجاد نشده است. آنان که در پی علوم اسلامی هستند به آکادمی ها و حوزه های علمیه باز گشته و بدنبال تولید علم رفتند و مدیریت کشور نیز که تکلیفش مشخص است: دانشمندان انقلابی و جوانان نماز خوان تحصیل کرده غرب(!) که در عمل حرفی برای گفتن دارند (هر چند تکرار سخنان علوم مدرن باشد) در صدر امور قرار می گیرند، بزعم اینان اقتصاد اسلامی یعنی اینکه به فقرا بیشتر وام داده شود و سیاست اسلامی هم که همان لیبرالیسم است، چون دین انسان را مختار و مسئول اعمال خویش می داند! مدیریت نیز یک علم است و نباید با اسلام برای هر چیزی نسخه پیچید! مگر خدا به انسان عقل نداده؟ چه معنا دارد این کارها!! خلاصه راه مدیریت و اقتصاد و سیاست به همان جا می رود که پیش از این روان بود! هر چند تاج رفت و عمامه آمد اما انقلاب فقط در عرصه سیاست باقی ماند و چیزی جز تعطیلی قمارخانه های پایین شهر عاید جامعه نشد. البته هنوز یکتا مرجع هر تصمیمی امام خمینی است، ایشان مانع بسیاری انحراف ها و کج اندیشی هایی است که مدعیان در پی اجرای آنند.
فردای انقلاب:
18 آبان ۱۳69؛ یک سالی از نیمه خرداد 68 می گذرد، یک سال از فوت امام (ره) می گذرد! حجة الاسلام هاشمی رفسنجانی در خطبه های نماز جمعه در قامت رییس جمهور جمهوری اسلامی ایران، تفاسیر جدید از اسلام ارایه می دهد! بنظر ایشان دیگر اظهار فقر و بیچارگی کافی است و این رفتار های "درویش مسلکانه" وجهه جمهوری اسلامی را نزد جهانیان تخریب کرده است (همان ها که زمان انقلاب مستکبرین جهان خوانده می شدند و قرار بود با صدور انقلاب در برابرشان از ملت های مستضعف دفاع شود)، زمان آن رسیده است که مسئولین به "مانور تجمل" روی آورند. از امروز بخاطر اسلام و انقلاب مسئولین وظیفه دارند مرتب و با وقار باشند!! زین پس اهداف انقلاب که حداقل در شعار باقی بود به دست فراموشی سپرده شده، کلماتی مانند جنگ فقر و غنا و مستکبرین و مستضعفین کمتر بگوش می رسد، از انقلاب اسلامی اثری در عرصه مدیریت و اقتصاد کشور باقی نمانده است، اصحاب تکنوکراسی همه قدرت اجرایی کشور را بدست گرفته اند. طبق نظریات آنها کشوری چون ایران به ثبات نیاز دارد نه شعار های انقلابی و نه آزادی هایی که منجر به بهم خوردن ثبات و فرار سرمایه گردد. دوران، دوران سازندگی است، تکنوکرات ها کاهنان این عصرند؛ عصر ساختن اقتصاد بازار آزاد و فرهنگ امپریال بر شالوده انقلاب فراموش شده! این روند ادامه دارد و دولت های جدید نیز با تغییرات مختصر، توسعه اقتصادی ایران را بزرگترین آرزوی خویش می دانند، هر چند از این پس آزادی مقدم بر توسعه شمرده می شود و آزادی بیان پیرهن عثمان می گردد اما تغییری در اهداف علمی (!) صورت نگرفته است.
پس فردای انقلاب:
دولت اسلامی، دولت عدالت محور؛ عجیب ترین شعارهای دور جدید انتخابات ریاست جمهوری است که ناخود آگاه بوی روزگار انقلاب می دهد، یکی از اساتید علوم سیاسی دانشگاه تهران و نظریه پرداز مشهور جامعه شناسی سیاسی می گفت: "تاریخ که به عقب باز نمی گردد! وقتی ملتی به حداقلی از آگاهی رسید و همسو با دیگر ملت ها بسوی توسعه و رفاه رفت ممکن نیست بار دیگر به شعار های انقلابی رای دهد. این کاندیدا و حامیانش از حداقل شعور سیاسی برخوردار نیستند!" محمود احمدی نژاد رییس جمهور جدید کشور از ادامه راه امام خمینی می گوید و از دولت اسلامی و مدیریت اسلامی؛ او از آنها که در روز انقلاب به دنبال علوم اسلامی رفته بودند کمک خواسته است و پس از 30 سال نظریه پردازی، از آنان خروجی می طلبد، او سازمان مدیریت و برنامه ریزی کشور را منحل اعلام می کند و تئوری های مدیریتی اسلامی را قابل اجرا می داند. گویی هنوز عده ای به یاد دارند که امام فرموده بود "انقلاب ما یک انقلاب فرهنگی است" و معنای آن را نیز فهمیده اند! و هر چند مدتها در لاک تفکر خویش خزیده بودند اما در پی مدل زندگی اسلامی و سبک زندگی توحیدی بودن نیاز به همین زمان و آرامش داشت. درست است که در روز انقلاب اینان سخنی برای گفتن نداشتند و بناچار میدان را به میدان داران پیشین سپردند، اما امروز پس از 30 سال می دانند چه می خواهند و چه می گویند. پیشقراولان پس فردای انقلاب نه ایدئولوگ های جو زده دهه پنجاه و شصتند و نه تحصیلکردگان غربزده اسلامگرای دهه هفتاد، و از آنجا که ثمره سه دهه تقابل تمدن ها و فرهنگ های اسلامی و مدرن را دیده اند و در این فضا زیسته اند دچار توهم مضاعفی هم نیستند که نه خود را بشناسند و نه بدانند بیگانه چه می گوید! از دیگر سو هر چند ذائقه مردم انقلابی طی 30 سال و بخصوص 16 پس سال فوت امام تغییر نمود و کارآمدی و لیاقت یک دولت را با محک قیمت سیب زمینی و گوجه فرنگی سنجیده شد؛ اما جامعه ایرانی هنوز دل در گرو عدالت محوری و حاکمیت اسلام دارد، و پس از 30 سال ایرانیان توسعه و رفاه اسلامی را می خواهند، حتی اگر به قیمت بازگشت تاریخ باشد!
آنچه امروز حیاتی و سرنوشت ساز است اقدامات و پاسخ گویی دولت احمدی نژاد در مقام وارث انقلاب است تا چه در نظر جامعه آید و قبول افتد که توده راهی جز این برنگزینند و بار دیگر به وعده نام و نان به دیگر سو نروند! و این مهم است که جامعه بفهمد تفاوت مجریان امروز دولت با پیشینیان در کم و بیش تورم و قیمت مسکن و پول نفت نیست. بلکه جنس گفتمان دولت نهم است که هر چند باعث بالا و پایین رفتن شاخص های اقتصادی و توسعه مادی نیز می شود اما کنترل و بهبود این شاخص ها نتیجه و فرع بر آن اصول عقیدتی است، نه اینکه توسعه یکتا اصل عقیدتی باشد. هر چند در این مسیر در اول قدم باشیم و لایقان این عرصه بتعداد انگشتان یک دست باشند، اما این مسیر طی شدنی است و بزمان محتاج است، احدی نیز نباید انتظار وقوع معجزه یک شبه داشته باشد و تنها از نالایقی دم زند و باید بیاد داشت اولا این از اشارات سحر است و تا دمیدن صبح فاصله بسیار و ثانیا اغلب مجریان گفتمان جدید و دولت نهم (بخصوص در رده های درجه دو و پایین تر) همان مدیران 16 سال گذشته اند و کارشکنی و عدم درک کلیت ماجرا از سوی آنان امری طبیعی است و نباید آن را بحساب گفتمان گذاشت و اتفاقا بر عکس این افراد و مدیران ناشایست ثمره و دستپرورده شیوخ نهروان انقلابند که در هیبت صاحبان انقلاب تا کنون هر چه خواسته رانده اند و هر که خواسته بر مصدر امور نشانده اند.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پی نوشت:
1. بهمن احمدی امویی، مردان جمهوری اسلامی چگون تکنوکرات شدند، گفت و گو با دکتر محمد طبیبیان، نشر گام نو
2. محمد منصور هاشمی، هویت اندیشان و میراث فکری احمد فردید، نشر کویر
3. ر.ج. کلارنس کرين برينتون، محسن ثلاثی (مترجم)، کالبدشکافي چهار انقلاب، نشر زریاب
روز اول:
قرن چهارده؛ دانشمندان، سرایندگان و فیلسوفانی ظهور کردند که با دیدگانی تازهتر به جهان مینگرند، آنان به عصر خود لقب رنسانس (نوزایی) داده اند، نوزایی آنها از قرن چهارده ادامه دارد تا در قرون هفده و هجده به عصر خردگرایی و روشنگری می رسد.
روز دوم:
قرن هفده؛ روشنفکران روشنگری، افرادی مانند: دیدرو، ولتر، روسو، کانت و مونتسکیو، بر آنند که عصر جهالت بشر بسر رسیده آنها آمده اند تا بینشی نو برای آدمی عرضه کنند و آنها می گویند:"جسور باش در بکار برد فهم خویش" روشنگران سودای یک جهانبینی زمینی در سر دارند و منادی عقل زمینی، بشر زمینی، علم زمینی و حق زمینی اند! آنها می گویند گذر زمان خودبخود باعث پیشرفت و بعبارتی تکامل است، گذشت زمان باعث تکامل و بلوغ انسان شده است و او اینک می تواند بدون عصای اسطوره و دین بر پای خود ایستد؛ روشنگری و برداشت مادی از خلقت و جهان و انسان را تک ساحتی پنداشتن موجب آن شد که همه این روشنگران عمر خود را وقف این یکتا ساحت انسان یعنی وجه مادی آن کنند و همین امر موجب پیشرفت در زمینه های مادی و انقلاب صنعتی شد.
روز سوم:
قرن هجده؛ جهانبینی جدید همه جا را فرا گرفته، از فلسفه و جامعه شناسی گرفته تا فیزیک و زیست شناسی؛ در همه زمینه ها دست آورد های شگفت دارد که همه در نگاه اول غیر قابل انکار می نماید. "کندورسه" بر آن است که: فقر و بیماری به تدریج که عقل بر همه جا حاکم می شود از میان می رود تا جایی که بشر بر مرگ هم غالب می شود! همه چیز خوب پیش می رود گویا انسان واقعا به تکامل رسیده است!! اینک جهان جدید به سرعت و در بهترین وجه در راه نیل به بهشت زمینی است!
روز چهارم:
قرن نوزده؛ "فریدریش نیچه" اعلام می کند: خدا مرده است، او می گوید فیلسوفان غرب خدا را در جهانبینی مردم غرب حذف کرده اند، او به آینده هیچ امیدی ندارد، او می گوید در جست و جوی یک ابر مرد باید بود برای بقای نوع بشر! در همین زمان است که "کارل مارکس" از بیگانگی انسان با خویش سخن ها می گوید و در آرزوی بازگشت به خویشتن است؛ گویا توهم تکامل دیگر رنگ باخته است! او برای تحقق کمونیسم (زندگی انسان های اولیه) از هیچ تلاشی فروگذار نمی کند، بزعم مارکس کمونیسم پایان تاریخ است.
روز پنجم:
قرن بیست؛ حرامزاده های پارادایم اومانیسم اینک به بلوغ رسیده اند، شوروی کمونیست محصول اندیشه مارکس است و آلمان راسیست محصول تفکرات نیچه! توهم بهشت زمینی به کشته شدن شصت میلیون انسان منجر شد.
روز ششم:
"جان رالستون سال" می گوید پست مدرنیسم نشانگر سرخوردگی انباشته شده در اثر وعده های پروژه روشنفکری و پیشرفت علوم و در نتیجه در مرکز قرار گرفتن تفکر مدرن میباشد. "میشل فوکو" و "ژاک دریدا" از ساختار شکنی سخن می گویند و در چند و چون از پایه های مدرنیته گام برداشته اند، آنها مفاهیمی چون مادیت، پیشرفت، ترقی، اثبات گرایی و منطق را به سخره گرفته اند. آنها در یک کلام خسته از مدرنیته اند و در پی سقفی بالاتر از اینند!
روز هفتم:
قرن بیست و یک؛ "میشل فوکو" می گوید: انقلاب اسلامی ایران اولین انقلاب پست مدرن جهان است. در انقلاب ایران، نه از مبارزه طبقاتی و رویاروییهای بزرگ اجتماعی اثری هست و نه از یك طبقه، حزب و یا ایدئولوژی سیاسی كه حكم نیروی پیشبرد را داشته باشد و همه ملت را به دنبال خود بكشد؛ نظریاتی كه با استناد به قیامها و شورش هایی كه در جریان مدرنیسم و مدرنیته اتفاق افتاده و صورت بندی شده اند، نمی توانند انقلاب پست مدرنیستی مردم ایران را تحلیل كند. وی معتقد بود كه ايرانيان در صدد ايجاد تحول در تجربه و نحوه زيستن خود بودند و قبل از هرچيز خود را هدف قرار داده بودند. آنها راه اصلاح را در اسلام یافته بودند.
فوکو با موشکافی و ظرافت اشاره به نحوه جدید زندگی می نماید، اینک مردم ایران و رهبران ایشان اند که در پی طرحی نو برای زیستن اند؛ اینان نوید رنسانسی جدید می دهند و آسمان را بروی خود باز کرده اند.
این انقلاب یک انقلاب سیاسی نیست؛ انقلابی است به وسعت انسان، انسان در تمام ساحت انسانیتش، نه انسان فقط در نفسانیاتش و نه فقط یک انسان مادی!
قرن بیست و یک عصر شکست های پی در پی لایف استایل (روش زندگی) اومانیستی است، مدرنیته در این دوران حتی به وعده های خود نیز (وعده هایش در ساحت مادیات) توان پاسخ ندارد. اینک بهشت زمینی غرب بیش از هر زمان به جهنم مبدل گشته است! و اینک بیش از هر زمان انقلاب اسلامی توان ایجاد انقلابی جهانی دارد.
روز هشتم، بنیان یک نظم جدید:
کبر؛ ریشه تفکر اومانیسم تکبر است؛ سخن کانت را یادآوری می کنم: "جسور باش در بکار برد خرد خویش!" اندیشمندان رنسانس و خرد گرایی و روشنگری و ... همه در این قول متحد بودند که "انسان محور همه چیز است!"
قرآن کریم، سوره نحل:"معبود شما خداوند يكتاست و آنان كه به خدا و عالم آخرت ايمان ندارند (اگر چه به زبان اظهار ايمان كنند) در قلب و دل منكر مبدا متعال مي باشند و از اطاعت حكم خدا استكبار و عصيان مي ورزند. محققا خدا بر باطن و ظاهر آنها آگاه است، او هرگز مستكبران را دوست نمي دارد ."
"امام روح الله خمینی": "امروز روزي است كه خداي تبارك و تعالي به ما آزادي و استقلال مرحمت فرموده است و ما را با اين آزادي و استقلال امتحان ميكند. ما را آزادي مرحمت فرموده است كه ببيند در اين آزادي ما چه مي كنيم . ما مستقل شديم و خداوند به ما اين مرحمت را فرمود تا ماچه بكنيم : آيا ما هم از مستكبرين باشيم يا از مستضعفين."
"محمود احمدی نژاد": "اگر امروز مسائل اصلي جامعه جهاني را حل کنيم، مسائل جزيي به خودي خود حل خواهند شد ولي اگر تا ابد به جزئيات بپردازيم نه تنها هيچ مشکلي حل نمي شود بلکه پيشرفتي نيز حاصل نخواهد شد، از اين رو بايد براي رفع مشکلات اساسي دنيا به دنبال حل ريشه يي مسائل باشيم که يکي از آنها انديشه استکباري است که بايد تلاش کنيم آن را با انديشه الهي جايگزين کنيم."
***
متفکران رنسانس با نفی سنت ها کار خویش را آغاز کردند و نظم نوبنیاد خود را با طرد اصول جهانبینی رایج بنا کردند. اینک زمان آن رسیده است که ما جهانبینی متعالی خویش را بر جهانیان عرضه نماییم.
در روزگار تک سواری جهانبینی مدرنیته بر دوران روشنگری بنیادگذار جامعه شناسی غربی "اگوست کنت" بشارت داد: پیامبران جامعه جدید جامعه شناسان هستند. در حقیقت آنان ولایت تکنولوژی و علم مادی را سرلوحه خویش قرار داده بودند. اینک زمان آن فرا رسیده است که در ولایت تکنیک شک بریم و به اصول جهانبینی خود رجوع کنیم:
نظم جدید، نظمی است بر اساس ولایت خداوند، نظمی بر اساس ولایت ولی خدا و ولایت ولی فقیه. دین امروز دائر بر مدار خداوند و ولی خداست نه شهوات انسان و نه اسارت در بند تکنولوژی!
زمان آن است که از خلا های امپریالیسم ضعف های پارادایم اومانیسم را نشان دهیم و از سرخوردگی انسان مدرن پنجره ای به افق جهانبینی توحیدی بگشاییم.
در گذار به جهانبینی توحیدی ذکر یک نقل قول خالی از لطف نیست؛"باروخ اسپینوزا" فیلسوف قرن هفده می گوید: سخنان جدید ابتدا مورد تمسخر قرار می گیرند، سپس مخالفت افراد را بر می انگیزانند و در نهایت پذیرفته می شوند! ما نیز نباید از مورد تمسخر قرار گرفتن بیمناک باشیم و این را نشانه ضعف خود بدانیم. اگر امروز گفته می شود "احمدی نژاد اشتباهی بود" بخاطر این است که با جهانبینی فعلی گفتار و رفتار ایشان مورد قضاوت قرار گرفته و نقد می شود، اما سخنگویان جهانبینی توحیدی در پی آن نظم نوبنیادند.
یک پیوند:
رييس جمهور در نامه اي به علما و صاحب نظران اقتصادي حوزوي:
همراهي همه علما و حوزه هاي علميه در تدوين و اجراي الگوهاي نوين اقتصادي يك ضرورت است
*برگی از آذرپیام 260 و آذرپیام 261
**همین مطلب در ایرنا
می توان گفت تفاوت انسان ها بنوعی تنها تفاوت در روش زندگی آنهاست؛ آنها که در زندگی سخت کوشند، آنها که تنبل هستند، آنها که پولدارند، آنها که درس خوانند و آنها که عیاشند! هر کدام یک جور زیستن را انتخاب کرده اند.
انسان ها همه تا حد زیادی رسم زندگی خویش را، خود اختراع می کنند.
اغلب روش های زندگی تنها منبعشان سنت است، یعنی فرهنگ(1)؛ و در این میان فرهنگ پذیری مختلف شیوه های مختلف زندگی می آفریند.
معمولا فرهنگ رو به سوی مشخصی دارد و هدف خاصی را معهود پیروان خود قرار می دهد(2). به همین خاطر اغلب هدف های زندگی مردم یک جامعه همسان است و البته شیوه زندگی (که افراد خود اختراع کرده اند) متفاوت؛ اینجاست که عده ای لقب موفق، خوش شانس و... می گیرند، آنها که برای این هدف مشترک طرح خوبی ریخته و روشی کار آمد ترسیم کرده اند. مثلا در فرهنگ کنونی ما پول دار بودن و همچنین شهرت دو خصیصه عالی محسوب می شود، کسی که دروس دانشگاهی را بخوبی طی کند و به این دو صفت نایل شود فردی موفق از نظر این فرهنگ است.
***
در روش زندگی همه اعمال با یکدیگر تناسب دارد. بهمین خاطر است که تغییر شیوه زندگی بسیار دشوار و برای برخی غیر ممکن است، چون برای ایجاد تغییر باید کل سیستم را عوض کرد، نه فقط یک چرخ آن را! منی که از ابتدا با کتابخوانی زندگی ام را تنظیم کرده ام، مطالعه کردن برایم یک مسله عادی همچون غذا خوردن است، چرا که همه زندگی ام را حول مطالعه تنظیم کرده ام .چون سیستم را این چنین تعریف کرده ام. و فردی که شهوتران است زندگی اش را حول شهوت رانی نظم می دهد.هدفش و مسیرش همین است و اگر بخواهد بعنوان مثال نماز بخواند برایش بسیار دشوار خواهد بود چرا که نه فقط 10 دقیقه از وقتش را صرف نماز می کند بلکه باید روش زندگی و هدف آن را تغییر دهد.
بسیاری را می بینیم که از روش زندگی خود "خسته" هستند، و گاهی می شود بسیار به حال دیگران و روش زندگی آنان غبطه می خورند اما عاجزند از مثل آنها زندگی کردن و می گویند "عادت کرده ایم!" و نمی بینند سیستمی را که در آن می زیند.
روش زندگی یک سیستم است؛ سیستمی که قطعا باید یک هدف داشته باشد. سیستمی که هر یک از اجزای آن در کنار جزء دیگر معنا می یابد و کار می کند. نماز به سوی خالق مطلق در سیستم یک اومانیست- که خود را محور زندگی می بیند و هدف و ذکر و فکرش خودش است- بی فایده خواهد بود . نماز جزیی از سیستم یک بنده است یک بنده که بندگی بخدا را به اثبات برساند! کسی که دوست دارد نماز بخواند اما نماز برایش دلچسب نیست باید سیستم زندگی خویش را تغییر دهد.او باید مقصد زندگی خود را تغییر دهد.
وای از روزی که درک نکنیم ما درون پارادایم هستیم.
وای از روزی که سیستم هایی که ما را احاطه کرده اند را نبینیم.
وای از روزی که ندانیم سیستم زیستن ما را چه کسی طراحی کرده است.
وای از امروز که همه چیزمان تلفیقی شده است و سیستم زندگی ما را به گند کشیده اند با تلفیق اهداف خودشان در آن.
و وای از این که ما همگی مشرکیم! و هر روز هزار بار بدروغ می گوییم:
"لا اله الا الله"... "ایاک نعبد و ایاک نستعین" ... و ...
ادامه دارد... .
پی نوشت:
1. یعنی اینکه من چشم باز می کنم می بینم پدرم بعد از غذا سیگار می کشد و مادرم بعد از غذا ظرف می شوید و این می شود روش اتمام غذا برای من و برای خواهرم! یعنی تنها سنت گذشتگان است که به ما می گوید چه کنیم. همان گونه که مشرکان به پیامبر می گفتند ما پدرانمان را بت پرست یافتیم و ما هم بت می پرستیم.همانطور که بسیاری از ما پدرمان را مسلمان یافته و فکر می کنیم مسلمانیم!
2. یعنی مثلا فرهنگ هند زهد و بی نیازی از مردار دنیا را هدف مردم خود قرار می دهد و فرهنگ امریکایی حریص بودن و رفاه پرستی را.
تا کنون در مطالب مختلف و با طرق مختلف پارادایم را تشریح کرده ام.هر پارادایم با اصول بینش خود به هستی، در عمل و در سطح اجتماع نوعی شیوه زندگی را بوجود می آورد "life style " که همه چیز در آن دیده می شود. مبدا زندگی، مقصد زندگی، هدف زندگی و چگونگی زندگی.
غرب لایف استایل خاصی برای خود دارد که با توجه به فلسفه زندگی اش آن را ساخته.هر چند مجال اینجا بسیار کمتر از آن است که این شیوه ی زندگی را عمیقا بررسی کنیم اما اجمالا اشاره میکنم که شیوه خاص زندگی غربی وسایل خاص خود را می طلبد. فلسفه زندگی غربی اومانیسم است و هدفش خوشی و راحتی و ولنگاری و شهوت. و به دنبال مقصدی و مبدایی نیست جز آنچه فراهم کننده همین خوشی و راحتی و لذت باشد. اصول بنیادی و چهار چوب این شیوه زندگی این هاست ؛گاهی از معنویت و عرفان و گاهی از مادی گرایی برای رسیدن به این مقصود استفاده می کند. گاهی مسیحیت پروتستان را باب می کند و گاهی مولوی می خواند و خود را تسکین می دهد.(1) گاهی با راسیسم هیتلری فردای روشن تر را ندا می دهد و گاهی با کمونیسم لنینی انسان را بیچاره می کند.(تنها بخاطر ادعایش در روش زندگی اش که میخواهد "خطر کند و مستقل بیاندیشد!"(2)) فرقی نمی کند همه اینها، هر چند ظاهرا شوروی و آلمان با هم جنگ می کردند اما هر دو پرورده انسان محوری مدرنیته اند. هر دو می خواستند انسان را به گونه ای بهتر به آن راحتی معهود خویش برسانند.هیتلر در پی آن بود که اَبرَ مردی را که نیچه وعده داده بود بیابد و استالین بهشت زمینی کمونیسم را می ساخت!
اما شیوه زندگی اسلامی را کجا باید جست؟ بر فرض که فهمیدیم پارادایم غربی یک سره باطل است چگونه می توان به شیوه زندگی اسلامی راه یافت و هدف و مقصد و فلسفه و شیوه خود را بکمک اسلام بدست آورد.
جدا از اینکه کل اسلام و کتاب قرآن آموزش روش حیات طیبه است در این نوشتار می خواهم به داستان های قرآن اشاره کنم.به تاریخی که خداوند در قرآن از آن حرف زده. تاریخی که اگر اسلام را یک پارادایم مستقل بدانیم می فهمیم که نه قصه و افسانه است و نه فقط مثال هایی برای درس گرفتن(که البته این هم هست)؛ بلکه عین واقعیت است که می تواند برای زندگی ما بزیبایی یک الگو بسازد.بهتر بگویم می تواند یک مدل و الگوی کامل برای زندگی با تمامی جزییاتش باشد. بعقیده من یکی از مهم ترین علل تاکید فراوان قرآن بر این روایات تاریخی و مطالعه تاریخ همین است. برای اینکه ما نمونه کامل یک زندگی راستین را مشاهده کنیم و الگو بگیریم.
اجازه دهید مقصود خود را با بیان یک مثال روشن کنم. فیلسوفان اگزیستانسیالیست مانند "ژان پل سارتر" برای توضیح فسلفه خویش و بیان نظریات و مقاصد خود از رمان استفاده می کردند. امسال سارتر معتقدند که وقتی در مورد انسان سخن می گوییم باید همه هستی او را در نظر بگیریم و هستی را بشکافیم و (همان گونه که "میلان کوندرا" می گوید) تنها از عهده رمان بر می آید که با تمام وجود درگیر زندگی انسان می شود و به مخاطب اجازه می دهد آنگونه از زندگی را با عمق فهم خود لمس کند.
در مورد بحث ما هم وضعی مشابه این داریم.برای اینکه زندگی را یاد بگیریم باید نمونه یک زندگی در برابرمان باشد؛ و آنچه قرآن از زندگی پیامبران و مردان خدا برایمان نقل می کند برای همین مقصود است، و اینها نمونه آرمانی از زندگی توحیدی است.
ادامه دارد... .
پی نوشت:
1. غرب برای چه در جست و جوی مولوی است؟ قطعا نه از ایران دل خوشی دارد و نه از اسلام! او به دنبال مُسکّن؛ برای آلام وحشتناک خودش است؛ بدنبال معنویت های پوشالی، به دنبال خدایی که برایش گریه کنی اما به حرفش گوش ندهی! حال بیا و ببین ما را که کجای کاریم و بیخبر از همه جا برای مال خود کردن مولوی سینه می چاکیم!! غافل از اینکه اصل ماجرا چیست.
2. این جمله ی معروف کانت خطاب به باصطلاح روشنگران رنسانس بود.
وجود پست مدرنیسم نشان گر چیست؟
نویسندگانی که از مدرنیته قهر کرده اند؟
روشنفکرانی که ترجیح می دهند متحجر باشند!؟
فیلسوفانی که از دست خودشان به جنگل پناه می برند!؟
شاعرانی که دیگران نمیخواهند رها باشند و بسته به هوای نفس خود؛ آنهایی که دیگر از انسان محوری نمی گویند!
و مایی که یک روز برای کوچکترین پیوند با دنیای مدرن حتی در حد تکنوکرات بودن و روشنفکری دینی زمین و زمان را به هم می دوختیم! اینک با دوچرخه بر راه های بی نقشه چرخ می گذاریم!! تا لحظه ای خود را از همه مسله ها رها کنیم؛ تا مسله هایی که برای ما ساخته اند را فراموش کنیم و تکالیف دانشگاهی را رها کنیم و بفکر تکمیل پروژه نباشیم تا بتوانیم ببینم مساله چیست؟ تا مسله حقیقی را بیابیم و انبوه دیتا را کنار بگذاریم و فطرت خود را بیدار کنیم. تا بخود نشان دهیم چگونه می توان بی دغدغه زیست و آرمان داشت. چگونه می توان بیاد اس ام اس های گوناگون تبریک سال نو نبود و حیات را تنفس کرد؛ آنجا بخود نشان می دادیم که می توان برای یک روز هم که شده سی ان ان و 8:30 را ندید و زیر موج شیطان قرار نگرفت. می توان شهروند امروز و همشهری را نخرید و بدون فکر کردن به پشت پرده ی خاطرات سیاسی به آسمان نگاه کرد.من آنجا فهمیدم یک روز می توان هیجان های دیوانه کننده سرعت و صدا و تصویر نداشت و خلاهایی را به وسعت هستی در درون خود حس کرد. می توان یک روز سرگرمی نداشت و صدای خدا را شنید.

آخرین محصول مدرنیته وبلاگی است که با فونت قرمز می نویسد: "مرگ بر وبلاگ!!"
و این بیهوده نیست که یک جهانبینی در نهایت از خودش زده می شود و "پوچی" خودش را اثابت می کند .
یک توضیح:
در ایام تعطیلی چند روزه، سفری داشتیم برای یک سری اهداف خاص که نیازی به درجش نیست!با همراهانی بسیار لطیف و دوس داشتی و عزیز و مفید:
جای تمام یاران خسته از عصر اطلاعات خالی بود.آنجا که هیچ دیتایی به ما نمی دادند.تنها عطش بود و شهود... .
پیش درآمد:
در دوره نوجوانی که برای اولین بار با متفکرین غرب آشنا می شدم، همیشه این سوال مرا آزار می داد که چرا فیلسوفان و نوابغی با این درجه از درک، اسلام و راه مسلمانی را نیافته اند؟ با اینکه اغلب آنها آشنایی خوبی با آن داشته و حتی افرادی مانند گوته قرآن را بسیار می ستودند. البته این پیش فرض را با خود داشتم که اسلام یگانه حقیقت درخشان برای بشریت است. اما کم کم نه به خیل متفکرین غربی که به حقانیت اسلام شک بردم؛ مانند بسیاری از همسن و سالان روشنفکر خودم!
اما چرا خارجی ها جذب اسلام نمی شوند؟ و حداکثر حقانیت آن را پذیرفته اما دیدی از خارج به آن دارند، اگر هم اسلام را فرستاده خدا بانگارند، باز ممکن نیست نماز بخوانند.
***

بسیار می شنویم که نویسنده یا متفکری می گوید مثلا فلان اندیشه زیباست یا ببنید اسلام چقدر زیبا گفته و... اینها توجه نمی کنند که معیار و محک اسلام و به طور کلی هر جهان بینی ما نیستیم، یعنی این تو نیستی که تشخی می دهی چه چیزی زیبا و چه چیزی غلط است، بلکه این خود جهانبینی است که به ما می گوید چه چیزی خوب است و چه چیزی نه! این جهانبینی است که به ما می آموزد از چه چیزی خوشمان بیاید و از چه چیزی بدمان بیاید؛ نه اینکه تو بیایی و اسلام را با پیشفرض های قبلی خودت محک بزنی و در موردش اظهار نظر کنی!
روشنفکران دینی می گوید ما اسلام را با عقلمان محک می زنیم، آنها توجه ندارند مایه محک انسان و عقل اسلام است نه اینکه اسلام را با عقل یا بعبارت بهتر ارزش هایمان محک بزنیم! این اسلام است که شیوه ی استفاده از عقل را به ما می آموزد، اسلام یک سری اشیا مختلف مانند میز و صندلی نیست که بتوان این گونه آن را شناخت. اسلام خود یعنی شناخت، یعنی چگونگی برخورد ما با آنچه می بینیم، ما بدون این که بدانیم از روش ها استفاده می کنیم و ما بدون اینکه متوجه باشیم همیشه عینکی به چشم داریم.
متفکر غربی عینک سلام را به چشم نمی زند، بلکه با عینک خود عینک اسلام را در دست گرفته مثلا در مورد رنگ و اندازه و فورمش نظر می دهد!
اغلب ما هم نادانسته به همین کار دست می زنیم، اغلب تفسیر های ما از اسلام به همین نحو است؛ روشنفکران دینی که دیگر در این مورد غوغا کرده اند، بخصوص عده ای از آنها که معتقدند اصلا اسلام جهانبینی نیست و اسمش را می گذارند "فربه تر از ایدئولوژی"!!
نکته یک:
دو تن از اساتید که از نزدیک با ایشان در ارتباط بوده ام در غرب تحصیل نموده اند، هر دو این اساتید از انقلابیون بودند، یکی از موسسین جهاد در منطقه و دیگری از جانبازان جنگ تحمیلی. هر دو پس از تحصیل با دگرگونی بنیادین عقیدتی مواجه بوده اند،منشا این تغییر کجاست؟ جو گیری؟! یا به قول برخی لمس برخی واقعیات؟؟؟ به عقیده بنده هیچ کدام! منشا این تغییر را فقط می توان با شناخت عنصر پارادایم شناخت. این افراد بدون اطلاع از وجود پارادایم در اندیشه خویش، دست به مقایسه نگرش های خود با نگرش های غربی زده و با روش تفکر مدرن اعتقادات خویش را محک زده اند.
نکته دو:
وقتی ما به یک سری اصول برای تفکر خود قایل نباشیم چه می شود؟ وقتی ما اصول تفکر خویش را شناسایی نمی توانیم کرد؛ وقتی از وجود اصول خبر نداریم ؛ وقتی فکر می کنیم حرکتمان بی روش است؛ آنگاه وقتی یک جهان بینی برایمان اصول تفکر مطرح کرد به تحیر تحسینش می کنیم و بدون بررسی جهان بینی خود آن را می پذیریم بدون اینکه بدانیم این ریشه، ثمره اش میوه ای، جز آنچه ما می خواهیم است! آنگاه با حرکت در این اصول، تفکرات جهان بینی خویش را غیر معتبر می یابیم.
جامعه کنونی ما چه عینکی به چشم دارد؟
می توان در جهان مدرن تک وجهی نگرشی دیگر گونه داشت؟
در این نظام جهانی و جهان خوار می توان با زبانی دیگر حرف زد؟
ادامه دارد ... .
پارادایم یعنی جهان بینی. یعنی منظری برای نگرش همه چیز. یعنی اصولی که دیدن، شنیدن و تفسیر هر داده ای را به ما می آموزد.
پارادایم عینکی است که یادمان می دهد هر اتفاقی را تفسیر کنیم و فراتر از این، چگونه اندیشیدن را یادمان می دهد؛ پارادایم یادمان می دهد چه چیزی درست است و چه چیزی نه! حتی تعیین ارزش های ما هم با پارادایم است.
پارادایم حتی یادمان می دهد چگونه فکر کنیم. در مسایل دنبال چه باشیم؛ نسبت به چه چیزی حساس باشیم.
چه ایده ای را با چه ویژگی هایی حقیقت بدانیم.
***
پارادایمی می گوید اگر کسی از انسانیت، دوستی، محبت، همزیستی و صلح سخن گفت: او خوب است. پارادایمی می گوید اگر کسی خود خواه بود و در همه چیز تنها خود را می دید و از همزیستی برای منافع خود حرف می زد: او بد است.
تا حال از خود پرسیده ای چرا انسانیت خوب است؟ چرا قانون شکنی بد است؟ چرا دزدی زشت است؟
آیا انسان ذاتا انسانیت را داراست؟ آیا انسانیت منافع ما را تامین می کند؟ آیا برای رسیدن به هدف کمکمان می کند؟
هدفمان را چه کسی تعیین می کند؟ هدفمان کی تعیین شد؟
***
پارادایمی به ما می گوید: تو، اگر با خدا باشی؛ اگر از خدا خواهی ؛اگر بنده ی پاکی باشی به وقت خشکسالی، خدا بارانی ات خواهد کرد وقتی نماز باران بخوانی؛ وقتی از طبیعت خواهش کنی. و پارادایمی دیگر می گوید اگر باران می بارد بخاطر ابر است، ابر بخاطر تبخیر دریاست، تبخیر دریا بخاطر گرماست، گرما بخاطر وجود خورشید است، خورشید با انفجارهای پی در پی، باران می آورد. به وقت خشکسالی می توان ابر ساخت، دریا تبخیر کرد، خورشید منفجر کرد و طبیعت را وادار به باریدن کرد.
نکته یک:
در یونان قدیم و اوایل تفکر فسلفی یونانی کسی به دنبال خدا نبود، این سوال اساسا در جامعه آنها وجود نداشت که جهان باید صانعی داشته باشد و اینکه خدا کجاست؟ آنها اصلا نیازی به این سوال احساس نمی کردند.سوالی که در پارادایم ما بدیهی و جزو فطرت انسان محسوب می شود.(این تنها یک مثال بود)
نکته دو:
در میان انسان ها ارسطو را می توان نخستین پارادایم ساز تاریخ دانست(تا جایی که به تاریخ دسترسی داریم) بسیاری از اصولی که ما فکر می کنیم تابلو(!!)است و عمیقا با سنتهایمان عجین شده اندیشه های مطرح شده توسط ارسطو است؛بسیاری از اصول زندگانی ما را که بنظرمان حرف های منطقی و عقلانی پیش پا افتاده اند را ارسطو ساخته است.
نکته سه:
فیلوزوف های عصر روشنگری آگاهانه به ساخت و اشاعه یک پارادایم پرداختند؛ بی جهت نبود که دکارت نام کتاب خود را گفتار در روش نامید. او می دانست که آنها وارد روشی جدید از زندگی،روشی جدید در دیدن و روشی جدید در فکر کردن شده اند، پارادایمی که ما آن را مدرنیته می خوانیم و اغلب ما فکر می کنیم حقیقت است و ما توجه نداریم که این تنها یک روش برای دیدن است.
فراتر از پارادایم ها می توان بود؟
خارج از پارادایم می توان دید؟ فکر کرد؟ می توان زیست؟
ادامه دارد ...
فکر می کنید دنیایی که به ما نشان می دهند واقعا چگونه دنیایی است؟
سیستمی که آن را اداره می کند تا چه حد به شعار هایی که خودش می دهد عمل می کند؟ (جدا از این که شعارهایش هم شیطانی است)
فکر می کنید مدینه فاضله ای که رسانه های غربی نشان می دهند برای چند درصد مردم جهان دست یافتنی است؟
می دانید که:
6 درصد مردم امریکا 60 درصد ثروت جهان را دارا هستند
80%مردم جهان فقیرند
50% دچار سو تغذیه هستند
فقط 1 % مردم تحصیلات عالی دارند
و فقط 1% کامپیوتر دارند
آیا می دانی تویی که سقفی بالای سر و رخت خوابی برای خواب داری از 57 % مردم جهان ثروتمندتری؟!

تا حال چند بار قصه ی اکثریتی را که شب ها در سرما می خوابند را شنیده ای؟ چند بار زنی را که از گرسنگی کودکش جان می دهد را دیده ای؟

و می دانم که بارها دیده ای آن فیلم را که یک پدر و مادر خوشگل و فرزندان تر و تازه شان کنار پرچم آمریکا در حیاط خانه شان می خندند و برای پدربزرگ سالخورده شان سوپ می خورانند! و گاهی که پسرشان در مدرسه دعوا می کند تراژدی شان آغاز می شود و دردمند می شوند!!
می دانی با غذای 6 میلیون سگ و گربه فرانسوی ها مردم افریقا سیر می شوند؟!

آنچه ما می شنویم صدای همه انسان ها نیست، چون 99% مردم جهان لال هستند! حالا آن 1 % ، ما لال ها را به هم معرفی می کنند!!
تا حال چند فیلم در مورد زندگی ۸۰۰ میلیون انسانی که در افریقا زندگی می کنند دیده اید؟
تا حال چند فیلم در مورد امریکا دیده اید؟ می دانید جمعیت امریکا یک سوم جمعیت افریقا است؟
می دانی در آمد ملی یک امریکایی 100 برابر یک کنیایی است؟ به نظر تو امریکایی به اندازه 100 کنیایی کار می کند؟ به نظر من یک امریکایی مزد کار 100 کنیایی را می دزدد! فکر می کنی کشور های عقب مانده هم می توانند مثل امریکا شوند؟
اگر قرار باشد همه دزد و دلال باشند پس چه کسی کار کند؟!
همه جهان کار می کنند برای 30 % مردم جهان، این 30% آنهایند که ظاهرا توسعه یافته اند،
اما آیا می دانی در ژاپن هر ساله خیل بسیاری بر اثر کار زیاد جان می دهند؟!
می دانی که اغلب مردم کشور های توسعه یافته روزانه بیش از 11 ساعت کار می کنند؟ و بهتر بگویم از گرده آنها کار می کشند؟ البته این آمار رسمی است و حقیقت این است که آنها تمام عمر کار می کنند.
برده داری نوین یعنی این!! یعنی همه کار می کنند تا 200 خانواده ثروتمند جهان ثروتمندتر شوند!
راستی ما هم کار می کنیم؟ کار تو کجا می رود؟ تو برای چه کار می کنی؟ می خواهی ثروتمند شوی ؟ دزد یا دلال ؟
آیا واقعا زندگی این است؟ مدینه فاضله ما کجاست؟ روش زندگی ما چگونه باید باشد؟

مدتی است به علم می اندیشم ؛ به دانایی ؛ به جهل ؛ به معلومات ؛ فهم ؛ دانش ؛ نور و روشنی ؛ تاریکی .
به اینکه واقعا جهل چیست؟ دانایی یعنی چه؟ روشنایی و دانایی کجاست و نسبتش با جهل و تاریکی چگونه است؟
چرا فیلسوفی 20 سال ندا سر می دهد که فلان فلان است و 20 سال دیگر صلا که فلان فلان نبوده است و تازه فیلسوفی دیگر رای اول او را می پسندد و آخرالامر در مورد افکارش می گویند فلانی متقدم و فلانی متاخر !
اینجا دانایی کدام است؟ مگر ممکن است کسی از دانایی به سوی نادانی حرکت کند؟ کیست که از دانستن به ندانستن حرکت کند؟ اصلا مگر می شود فردی چیزی را بداند و بعد نداند؟!
لحظه ای به تمامی اعتقادات خود بیاندیش فکر می کنی کدام را می دانی؟ واضح ترین دانسته ات چیست؟ - خدا وجود دارد؟ - زمین گرد است؟ - زمین می چرخد؟ - و هزار مورد دیگر؟ اگر فردا کسی به شما ثابت کرد زمین مسطح است و مثلا این صرفا اشتباه نظریه های علم فیزیک و تکیه ای بر فیزیک اشتباه بوده که زمین را گرد نشان می داد چه می گویی؟ آیا تو می دانستی زمین گرد است و دیگر نمی دانی که گرد است یا نه؟؟؟ به نظرت کدام یک از این ها علم است؟ کدام جهل؟
این فقط در حوزه علوم تجربی (یا به قولی همان استقرای ناقص) نیست؛ در بنیادی ترین تفکرات انسان نیز وضع همین گونه است؛ چرا فیلسوفی عمری می اندیشد و می گوید انسان فطرتی پاک دارد و آخر عمر توبه می جوید از گفته خویش که انسان حیوانی شهوت پرست بوده و ما هر دو نظر او را می خوانیم و به طور قطع نمی توانیم گفتن که کدام درست است؟!
اصلا بگذارید با سوالی بنیادین مسله را روشن کنم :
آیا می توان در این سطح از معرفت(اگر بتوان گفت معرفت)از علم و جهل سخن گفت؟ دانستن و ندانستن کجای این علوم است؟

نکته 1:
فلیلوزوف های (معادل روشنفکر نه فیلسوف) عصر روشنگری به شدت خود را تحویل می گرفتند و می گفتند وقتی ما ذهن را روشن کرده ایم دیگر خاموش نمی شود وقتی چیزی یاد داده شد دیگر فراموش نمی شود که! اما اینک منتسکیو نیست که پاسخ دهد: پس پست مدرنیسم چیست؟!
نکته 2:
کارل پوپر - تئوریسین بنیادهای دولتی امریکایی- می گوید علم یعنی همین گزاره های ابطال پذیر ؛ یعنی دیگر چیزی به اسم حقیقت وجود ندارد علم یعنی گزاره ابطال پذیری که ابطال نشده است ، یعنی گزاره های دینی یا ایمانی علمی نیست چون قابل رد علمی نیست ، چون تجربی نیست! و انسان در میان این علم محکوم به تجربه مکرر و شکست تا ابد است؛ و انسان نیاز ندارد حقیقت زندگانی خویش را بیابد!
نکته 3:
پارادایم یعنی جهان بینی؛ یعنی منظری برای نگرش همه چیز؛ مجموعه ای از اندیشه ها گرد هم می آیند تا یک پارادایم بسازند. مجموعه ای که همه یک ریشه دارند؛ پارادایم هیچ گاه از بین نمی رود مگر هنگامی که دیگر قادر به پاسخ به سوالات جدید نباشد، آن وقت انسان ها می فهمند آن حقیقت نبوده است، اما سوال از افراد داخل پارادایم بر نمی آید چون آنها درون پارادایم هستند و به آن می اندیشند که خود پارادایم به آنها یاد داده است! پس این سوالات از کجاست؟! چگونه ما به این سوالات می رسیم؟ آیا این از آموزه های پارادایم های دیگر نیست؟؟!
ادامه دارد ... .



