
مدتی است به علم می اندیشم ؛ به دانایی ؛ به جهل ؛ به معلومات ؛ فهم ؛ دانش ؛ نور و روشنی ؛ تاریکی .
به اینکه واقعا جهل چیست؟ دانایی یعنی چه؟ روشنایی و دانایی کجاست و نسبتش با جهل و تاریکی چگونه است؟
چرا فیلسوفی 20 سال ندا سر می دهد که فلان فلان است و 20 سال دیگر صلا که فلان فلان نبوده است و تازه فیلسوفی دیگر رای اول او را می پسندد و آخرالامر در مورد افکارش می گویند فلانی متقدم و فلانی متاخر !
اینجا دانایی کدام است؟ مگر ممکن است کسی از دانایی به سوی نادانی حرکت کند؟ کیست که از دانستن به ندانستن حرکت کند؟ اصلا مگر می شود فردی چیزی را بداند و بعد نداند؟!
لحظه ای به تمامی اعتقادات خود بیاندیش فکر می کنی کدام را می دانی؟ واضح ترین دانسته ات چیست؟ - خدا وجود دارد؟ - زمین گرد است؟ - زمین می چرخد؟ - و هزار مورد دیگر؟ اگر فردا کسی به شما ثابت کرد زمین مسطح است و مثلا این صرفا اشتباه نظریه های علم فیزیک و تکیه ای بر فیزیک اشتباه بوده که زمین را گرد نشان می داد چه می گویی؟ آیا تو می دانستی زمین گرد است و دیگر نمی دانی که گرد است یا نه؟؟؟ به نظرت کدام یک از این ها علم است؟ کدام جهل؟
این فقط در حوزه علوم تجربی (یا به قولی همان استقرای ناقص) نیست؛ در بنیادی ترین تفکرات انسان نیز وضع همین گونه است؛ چرا فیلسوفی عمری می اندیشد و می گوید انسان فطرتی پاک دارد و آخر عمر توبه می جوید از گفته خویش که انسان حیوانی شهوت پرست بوده و ما هر دو نظر او را می خوانیم و به طور قطع نمی توانیم گفتن که کدام درست است؟!
اصلا بگذارید با سوالی بنیادین مسله را روشن کنم :
آیا می توان در این سطح از معرفت(اگر بتوان گفت معرفت)از علم و جهل سخن گفت؟ دانستن و ندانستن کجای این علوم است؟

نکته 1:
فلیلوزوف های (معادل روشنفکر نه فیلسوف) عصر روشنگری به شدت خود را تحویل می گرفتند و می گفتند وقتی ما ذهن را روشن کرده ایم دیگر خاموش نمی شود وقتی چیزی یاد داده شد دیگر فراموش نمی شود که! اما اینک منتسکیو نیست که پاسخ دهد: پس پست مدرنیسم چیست؟!
نکته 2:
کارل پوپر - تئوریسین بنیادهای دولتی امریکایی- می گوید علم یعنی همین گزاره های ابطال پذیر ؛ یعنی دیگر چیزی به اسم حقیقت وجود ندارد علم یعنی گزاره ابطال پذیری که ابطال نشده است ، یعنی گزاره های دینی یا ایمانی علمی نیست چون قابل رد علمی نیست ، چون تجربی نیست! و انسان در میان این علم محکوم به تجربه مکرر و شکست تا ابد است؛ و انسان نیاز ندارد حقیقت زندگانی خویش را بیابد!
نکته 3:
پارادایم یعنی جهان بینی؛ یعنی منظری برای نگرش همه چیز؛ مجموعه ای از اندیشه ها گرد هم می آیند تا یک پارادایم بسازند. مجموعه ای که همه یک ریشه دارند؛ پارادایم هیچ گاه از بین نمی رود مگر هنگامی که دیگر قادر به پاسخ به سوالات جدید نباشد، آن وقت انسان ها می فهمند آن حقیقت نبوده است، اما سوال از افراد داخل پارادایم بر نمی آید چون آنها درون پارادایم هستند و به آن می اندیشند که خود پارادایم به آنها یاد داده است! پس این سوالات از کجاست؟! چگونه ما به این سوالات می رسیم؟ آیا این از آموزه های پارادایم های دیگر نیست؟؟!
ادامه دارد ... .


