تبليغاتX
بتکده

 

پارادایم یعنی جهان بینی. یعنی منظری برای نگرش همه چیز. یعنی اصولی که دیدن، شنیدن و تفسیر هر داده ای را به ما می آموزد.

پارادایم عینکی است که یادمان می دهد هر اتفاقی را تفسیر کنیم و فراتر از این، چگونه اندیشیدن را یادمان می دهد؛ پارادایم یادمان می دهد چه چیزی درست است و چه چیزی نه! حتی تعیین ارزش های ما هم با پارادایم است.

پارادایم حتی یادمان می دهد چگونه فکر کنیم. در مسایل دنبال چه باشیم؛ نسبت به چه چیزی حساس باشیم.

چه ایده ای را با چه ویژگی هایی حقیقت بدانیم.

 

 

***

پارادایمی می گوید اگر کسی از انسانیت، دوستی، محبت، همزیستی و صلح سخن گفت: او خوب است. پارادایمی می گوید اگر کسی خود خواه بود و در همه چیز تنها خود را می دید و از همزیستی برای منافع خود حرف می زد: او بد است.

تا حال از خود پرسیده ای چرا انسانیت خوب است؟ چرا قانون شکنی بد است؟ چرا دزدی زشت است؟

آیا انسان ذاتا انسانیت را داراست؟ آیا انسانیت منافع ما را تامین می کند؟ آیا برای رسیدن به هدف کمکمان می کند؟
هدفمان را چه کسی تعیین می کند؟ هدفمان کی تعیین شد؟

***

پارادایمی به ما می گوید: تو، اگر با خدا باشی؛ اگر از خدا خواهی ؛اگر بنده ی پاکی باشی به وقت خشکسالی، خدا بارانی ات خواهد کرد وقتی نماز باران بخوانی؛ وقتی از طبیعت خواهش کنی. و پارادایمی دیگر می گوید اگر باران می بارد بخاطر ابر است، ابر بخاطر تبخیر دریاست، تبخیر دریا بخاطر گرماست، گرما بخاطر وجود خورشید است، خورشید با انفجارهای پی در پی، باران می آورد. به وقت خشکسالی می توان ابر ساخت، دریا تبخیر کرد، خورشید منفجر کرد و طبیعت را وادار به باریدن کرد.

 

 

نکته یک:

در یونان قدیم و اوایل تفکر فسلفی یونانی کسی به دنبال خدا نبود، این سوال اساسا در جامعه آنها وجود نداشت که جهان باید صانعی داشته باشد و اینکه خدا کجاست؟ آنها اصلا نیازی به این سوال احساس نمی کردند.سوالی که در پارادایم ما بدیهی و جزو فطرت انسان محسوب می شود.(این تنها یک مثال بود)

نکته دو:

در میان انسان ها ارسطو را می توان نخستین پارادایم ساز تاریخ دانست(تا جایی که به تاریخ دسترسی داریم) بسیاری از اصولی که ما فکر می کنیم تابلو(!!)است و عمیقا با سنتهایمان عجین شده اندیشه های مطرح شده توسط ارسطو است؛بسیاری از اصول زندگانی ما را که بنظرمان حرف های منطقی و عقلانی پیش پا افتاده اند را ارسطو ساخته است.

نکته سه:

فیلوزوف های عصر روشنگری آگاهانه به ساخت و اشاعه یک پارادایم پرداختند؛ بی جهت نبود که دکارت نام کتاب خود را گفتار در روش نامید. او می دانست که آنها وارد روشی جدید از زندگی،روشی جدید در دیدن و روشی جدید در فکر کردن شده اند، پارادایمی که ما آن را مدرنیته می خوانیم  و اغلب ما فکر می کنیم حقیقت است و ما توجه نداریم که این تنها یک روش برای دیدن است.

 

 

فراتر از پارادایم ها می توان بود؟

خارج از پارادایم می توان دید؟ فکر کرد؟ می توان زیست؟

 

                                                                                    ادامه دارد ...

 

نوشته شده در  چهارشنبه یکم اسفند 1386  توسط احسان  |