پیش درآمد:
در دوره نوجوانی که برای اولین بار با متفکرین غرب آشنا می شدم، همیشه این سوال مرا آزار می داد که چرا فیلسوفان و نوابغی با این درجه از درک، اسلام و راه مسلمانی را نیافته اند؟ با اینکه اغلب آنها آشنایی خوبی با آن داشته و حتی افرادی مانند گوته قرآن را بسیار می ستودند. البته این پیش فرض را با خود داشتم که اسلام یگانه حقیقت درخشان برای بشریت است. اما کم کم نه به خیل متفکرین غربی که به حقانیت اسلام شک بردم؛ مانند بسیاری از همسن و سالان روشنفکر خودم!
اما چرا خارجی ها جذب اسلام نمی شوند؟ و حداکثر حقانیت آن را پذیرفته اما دیدی از خارج به آن دارند، اگر هم اسلام را فرستاده خدا بانگارند، باز ممکن نیست نماز بخوانند.
***

بسیار می شنویم که نویسنده یا متفکری می گوید مثلا فلان اندیشه زیباست یا ببنید اسلام چقدر زیبا گفته و... اینها توجه نمی کنند که معیار و محک اسلام و به طور کلی هر جهان بینی ما نیستیم، یعنی این تو نیستی که تشخی می دهی چه چیزی زیبا و چه چیزی غلط است، بلکه این خود جهانبینی است که به ما می گوید چه چیزی خوب است و چه چیزی نه! این جهانبینی است که به ما می آموزد از چه چیزی خوشمان بیاید و از چه چیزی بدمان بیاید؛ نه اینکه تو بیایی و اسلام را با پیشفرض های قبلی خودت محک بزنی و در موردش اظهار نظر کنی!
روشنفکران دینی می گوید ما اسلام را با عقلمان محک می زنیم، آنها توجه ندارند مایه محک انسان و عقل اسلام است نه اینکه اسلام را با عقل یا بعبارت بهتر ارزش هایمان محک بزنیم! این اسلام است که شیوه ی استفاده از عقل را به ما می آموزد، اسلام یک سری اشیا مختلف مانند میز و صندلی نیست که بتوان این گونه آن را شناخت. اسلام خود یعنی شناخت، یعنی چگونگی برخورد ما با آنچه می بینیم، ما بدون این که بدانیم از روش ها استفاده می کنیم و ما بدون اینکه متوجه باشیم همیشه عینکی به چشم داریم.
متفکر غربی عینک سلام را به چشم نمی زند، بلکه با عینک خود عینک اسلام را در دست گرفته مثلا در مورد رنگ و اندازه و فورمش نظر می دهد!
اغلب ما هم نادانسته به همین کار دست می زنیم، اغلب تفسیر های ما از اسلام به همین نحو است؛ روشنفکران دینی که دیگر در این مورد غوغا کرده اند، بخصوص عده ای از آنها که معتقدند اصلا اسلام جهانبینی نیست و اسمش را می گذارند "فربه تر از ایدئولوژی"!!
نکته یک:
دو تن از اساتید که از نزدیک با ایشان در ارتباط بوده ام در غرب تحصیل نموده اند، هر دو این اساتید از انقلابیون بودند، یکی از موسسین جهاد در منطقه و دیگری از جانبازان جنگ تحمیلی. هر دو پس از تحصیل با دگرگونی بنیادین عقیدتی مواجه بوده اند،منشا این تغییر کجاست؟ جو گیری؟! یا به قول برخی لمس برخی واقعیات؟؟؟ به عقیده بنده هیچ کدام! منشا این تغییر را فقط می توان با شناخت عنصر پارادایم شناخت. این افراد بدون اطلاع از وجود پارادایم در اندیشه خویش، دست به مقایسه نگرش های خود با نگرش های غربی زده و با روش تفکر مدرن اعتقادات خویش را محک زده اند.
نکته دو:
وقتی ما به یک سری اصول برای تفکر خود قایل نباشیم چه می شود؟ وقتی ما اصول تفکر خویش را شناسایی نمی توانیم کرد؛ وقتی از وجود اصول خبر نداریم ؛ وقتی فکر می کنیم حرکتمان بی روش است؛ آنگاه وقتی یک جهان بینی برایمان اصول تفکر مطرح کرد به تحیر تحسینش می کنیم و بدون بررسی جهان بینی خود آن را می پذیریم بدون اینکه بدانیم این ریشه، ثمره اش میوه ای، جز آنچه ما می خواهیم است! آنگاه با حرکت در این اصول، تفکرات جهان بینی خویش را غیر معتبر می یابیم.
جامعه کنونی ما چه عینکی به چشم دارد؟
می توان در جهان مدرن تک وجهی نگرشی دیگر گونه داشت؟
در این نظام جهانی و جهان خوار می توان با زبانی دیگر حرف زد؟
ادامه دارد ... .


