تبليغاتX
بتکده

 

تا کنون در مطالب مختلف و با طرق مختلف پارادایم را تشریح کرده ام.هر پارادایم با اصول بینش خود به هستی، در عمل و در سطح اجتماع نوعی شیوه زندگی را بوجود می آورد "life style " که همه چیز در آن دیده می شود. مبدا زندگی، مقصد زندگی، هدف زندگی و چگونگی زندگی.

غرب لایف استایل خاصی برای خود دارد که با توجه به فلسفه زندگی اش آن را ساخته.هر چند مجال اینجا بسیار کمتر از آن است که این شیوه ی زندگی را عمیقا بررسی کنیم اما اجمالا اشاره میکنم که شیوه خاص زندگی غربی وسایل خاص خود را می طلبد. فلسفه زندگی غربی اومانیسم است و هدفش خوشی و راحتی و ولنگاری و شهوت. و به دنبال مقصدی و مبدایی نیست جز آنچه فراهم کننده همین خوشی و راحتی و لذت باشد. اصول بنیادی و چهار چوب این شیوه زندگی این هاست ؛گاهی از معنویت و عرفان و گاهی از مادی گرایی برای رسیدن به این مقصود استفاده می کند. گاهی مسیحیت پروتستان را باب می کند و گاهی مولوی می خواند و خود را تسکین می دهد.(1) گاهی با راسیسم هیتلری فردای روشن تر را ندا می دهد و گاهی با کمونیسم لنینی انسان را بیچاره می کند.(تنها بخاطر ادعایش در روش زندگی اش که میخواهد "خطر کند و مستقل بیاندیشد!"(2)) فرقی نمی کند همه اینها، هر چند ظاهرا شوروی و آلمان با هم جنگ می کردند اما هر دو پرورده انسان محوری مدرنیته اند. هر دو می خواستند انسان را به گونه ای بهتر به آن راحتی معهود خویش برسانند.هیتلر در پی آن بود که اَبرَ مردی را که نیچه وعده داده بود بیابد و استالین بهشت زمینی کمونیسم را می ساخت!

اما شیوه زندگی اسلامی را کجا باید جست؟ بر فرض که فهمیدیم پارادایم غربی یک سره باطل است چگونه می توان به شیوه زندگی اسلامی راه یافت و هدف و مقصد و فلسفه و شیوه خود را بکمک اسلام بدست آورد.

جدا از اینکه کل اسلام و کتاب قرآن آموزش روش حیات طیبه است در این نوشتار می خواهم به داستان های قرآن اشاره کنم.به تاریخی که خداوند در قرآن از آن حرف زده. تاریخی که اگر اسلام را یک پارادایم مستقل بدانیم می فهمیم که نه قصه و افسانه است و نه فقط مثال هایی برای درس گرفتن(که البته این هم هست)؛ بلکه عین واقعیت است که می تواند برای زندگی ما بزیبایی یک الگو بسازد.بهتر بگویم می تواند یک مدل و الگوی کامل برای زندگی با تمامی جزییاتش باشد. بعقیده من یکی از مهم ترین علل تاکید فراوان قرآن بر این روایات تاریخی و مطالعه تاریخ همین است. برای اینکه ما نمونه کامل یک زندگی راستین را مشاهده کنیم و الگو بگیریم.

اجازه دهید مقصود خود را با بیان یک مثال روشن کنم. فیلسوفان اگزیستانسیالیست مانند "ژان پل سارتر" برای توضیح فسلفه خویش و بیان نظریات و مقاصد خود از رمان استفاده می کردند. امسال سارتر معتقدند که وقتی در مورد انسان سخن می گوییم باید همه هستی او را در نظر بگیریم و هستی را بشکافیم و (همان گونه که "میلان کوندرا" می گوید) تنها از عهده رمان بر می آید که با تمام وجود درگیر زندگی انسان می شود و به مخاطب اجازه می دهد آنگونه از زندگی را با عمق فهم خود لمس کند.

در مورد بحث ما هم وضعی مشابه این داریم.برای اینکه زندگی را یاد بگیریم باید نمونه یک زندگی در برابرمان باشد؛ و آنچه قرآن از زندگی پیامبران و مردان خدا برایمان نقل می کند برای همین مقصود است، و اینها نمونه آرمانی از زندگی توحیدی است.

 

تازه با مطالعه این شیوه ی زیستن است که می فهمیم راه کجاست و ما کجای کاریم! و حتی فراتر از این گاهی نمی توانیم باور کنیم که زندگی واقعا باید این گونه باشد و آنرا قصه و حکایت پند آموز می خوانیم!!غافل از اینکه با نگرشی غیر دینی به آن مسلمانان نگاه می کنیم و آنها را از این روست که غریب می بینیم.

اگر می خواهید بدانید چقدر اسلامی زندگی می کنید، قرآن را باز کنید و ببینید بینش انبیاء خدا کجاست و شما کجایید!

                                                                                                ادامه دارد... .

پی نوشت:

1.       غرب برای چه در جست و جوی مولوی است؟ قطعا نه از ایران دل خوشی دارد و نه از اسلام! او به دنبال مُسکّن؛ برای آلام وحشتناک خودش است؛ بدنبال معنویت های پوشالی، به دنبال خدایی که برایش گریه کنی اما به حرفش گوش ندهی! حال بیا و ببین ما را که کجای کاریم و بیخبر از همه جا برای مال خود کردن مولوی سینه می چاکیم!! غافل از اینکه اصل ماجرا چیست.

2.        این جمله ی معروف کانت خطاب به باصطلاح روشنگران رنسانس بود.

 

نوشته شده در  دوشنبه دوم اردیبهشت 1387  توسط احسان  |