پيشدر آمد
نهادي به نام "آموزش و پرورش" چه مي كند؟
اين نهاد در پي "آموزش" چه چيزي و "پرورش" چه انساني است؟
اين نهاد چرا و چگونه بوجود آمده است؟
ريشه ي اين نهاد آموزشي كجاست؟
در پي پاسخ به كدام نياز است؟
ما چه نيازي به نهاد آموزش داريم؟
آيا به نياز هاي ما هم پاسخ خواهد گفت؟
در مورد آموزش و پرورش و بخصوص نهاد آموزشي جامعه ما گمان بردم مهم ترين و پايه اي ترين مسئله هايي كه مي توان مطرح نمود همين ها است كه در پاسخ به تك تك آنها در حد وسع برخواهم آمد.
آنچه كه اكنون در كشور ما بنام نظام آموزشي رسمي متداول است نظامي است كه بطور كلي از غرب گرفته شده؛ در باب تاريخ ورود مدارس و دانشگاه ها (كه هر دو نهاد توسط روشنفكران تربيت شده غرب آورده شده) بسيار مطلب گفته شده كه خود جاي تامل بسيار دارد و در اينجا بحث از آن نمي كنيم؛ اما بايد به اين سوال پرداخت كه در خود غرب نظام آموزشي در پي پاسخ به كدام نياز شكل گرفت؟
بايد توجه داشت بسياري از مباني تمدن امروزي در رنسانس و توسط معماران آزاد روشنگري كه در پي بناي شيوه ي جديدي از زندگي بودند شكل امروزي اش را گرفت، اما در مورد آموزش بايد اضافه كرد، درست است كه آنها در پي تغيير در آموزش هاي رسمي كه آن زمان از سوي كليسا هدايت مي شد بودند اما هيچ گاه به فكر ايجاد نهادي به نام آموزش همگاني نيافتادند.اصحاب دايرة المعارف و فيلوزوف هاي روشنگري فقط بدنبال ايجاد قشري جديد به نام روشنفكر بودند كه رهبري اجتماعي را عهده دار باشد و در مقابل كليسا توده را دعوت به علوم سكولار نمايد. پس نهاد آموزشي فعلي از كجاست؟ بد نيست به چگونگي تاسيس اين نهاد گذري بياندازيم. الوين تافلر در كتاب موج سوم مي نويسد:
«با روي دادن انقلاب صنعتي و نياز به كار تخصصي صاحبان صنايع در يافتند كه "تربيت افراد بالغ براي كار مفيد در كارخانه تقريبا غير ممكن است." بنا بر اين بسراغ كودكان رفتند؛ در نتيجه ساختار ديگري بوجود آمد كه همانا "آموزش و پرورش همگاني" بود. آموزش همگاني كه بر پايه ي مدل كارخانه طرح ريزي شده بود خواندن، نوشتن، حساب و قدري تاريخ و موضوعات درسي ديگر را ياد مي دادند. اين "برنامه ي درسي آشكار" بود. اما در پشت آن يك "برنامه درسي نهاني" كه چندان آشكار نبود وجود داشت، كه اساسي تر بود. اين برنامه مشتمل بر سه درس است: درس وقت شناسي، درس اطاعت و درس كار تكراري و طوطي وار. كار در كارخانه به كارگراني نياز دارد كه بخصوص در مورد كار زنجيره اي بموقع سر كار حاضر شوند و از مقام بالا دستور بگيرند و بدون چون و چرا دستورات را اجرا كنند. در نهايت، كارخانه به زنان يا مرداني احتياج دارد كه غلام حلقه بگوش ماشين يا اداره باشند و كارهاي فوق العاده تكراري و يكنواخت را بي چون و چرا انجام دهند. و طبيعي بود در قرن 19 با فتح يك به يك كشور ها بدست تكنولوژي اين ابزار هم همراه آن باشد. با نگاهي به همه اينها چنين نتيجه مي گيريم كه مدارس به شيوه ي كارخانه اي جوانان را براي نقش هايشان در جامعه صنعتي آماده مي سازد.»(1و۲)
بله...! 12 سال تحصيل مقدماتي و حداقل 4 تا 10 سال تحصيلات تكميلي رايگان و اجباري يعني اتلاف هزينه هاي هنگفت و قسمت اصلي عمر يك انسان، تنها بخاطر اين كه جامعه ي صنعتي براي توسعه هر چه بيشتر خود نياز به اين انسان هاي متخصص دارد. از مهندس و پزشك گرفته تا استراتژيست هاي مسايل ملي!
با يك مقايسه كوچك مي توان فاصله ي "تعليم و تعلم عبادت است" را با آموزش و پرورشي كه نظام اومانيسم براي ما به ارمغان آورده درك نمود؛ افقي كه غربيان براي ايجاد نهاد آموزشي در نظر داشتند را با اين جمله امير مومنان كه مي فرمايند:" بايد سعي و تلاش تو براي زندگي پس از مرگ باشد" مقايسه كنيد! به نظر شما خنده دار نيست كه ما روي چنين مدارسي بنويسيم: "ز گهواره تا گور دانش بجوي"؟! خيلي مسخره است كه يك مفهوم را از يك جا بگيريم و معناي كلمات همان قضيه را از جايي ديگر!! دانشجويي از گهواره تا گور را از پيامبر (ص) مي آموزيم و چيستي دانش را از مونتسكيو و كانت!
جدا از اين بايد ديد آنچه به نام علوم مختلف در اين نظام آموزش داده مي شود چيست؟ آيا اين علوم هم سوغات فرنگ است؟ آيا آنها مانند آچار فرانسه براي هر بينش و روشي كه اجتماعات مختلف براي زندگي دارند كار آمدند؟ آيا اين علوم فقط يك سري فنون خنثي براي ما به ارمغان آورده اند؟ قبل از همه چيز بايد دانست كه علومي كه امروز متداول است بر پايه يك سري اصول پذيرفته شده خاص و فلسفه ي علم و منطق خاص همان اصول بنا شده است. اين علوم، هر چند بسياري از آنها تنها به بيان و تببين واقعيات بپردازند اما باز هم بي طرف و خنثي نيستند و منطق و چارچوب خود را دارند؛ يك مثال كوچك و يكي از اين اركان، تكامل گرايي است كه از انسان شناسي و جامعه شناسي گرفته تا زيست شناسي را تحت سيطره خود دارد، يكي ديگر از اين اركان را مي توان جزءگرايي و تجربه گرايي دانست (۳) كه روش اصلي كار اغلب اين علوم است. اين علوم درون يك سيستم و پارادايم كلي تعريف شده و معنا يافته اند، و براي ادامه ي بقاي همين سيستم شكل يافته اند. پارادايمي كه در آن انسان و لذايذ مادي او محور همه چيز است، اين علوم وقتي معناي تام خود را نشان ما مي دهند كه بدانيم كانت هدف آن را سيطره انسان بر طبيعت دانسته است و شاگردان فكري خود را (كه همان معماران دنياي جديد باشند) به سراغ علمي مي فرستد كه به غلبه انسان بر طبيعت منجر گردد، در حقيقت اين دروس اصول و مباني و چيستي پارادايم اومانيسم را آموزش مي دهند و اين دروس در پي چيزي جز ارضاي نياز هاي صنعت هاي غول آسا و نياز هاي جديد تمدن مادي جديد نيستند.
مهم ترين رشته هاي تحصيلي در ممالك غربي كدامند؟ حقوق، مديريت،فلسفه، پزشكي، جامعه شناسي و چند رشته از همين دست كه علي رغم تفاوت هاي ظاهري قلب تپنده تمدن جهاني امروز را در دست دارند. دانشمندان اين علوم كه هزينه هاي سنگيني صرف پرورش آنها مي شود به چه كار مي آيند؟مگر جز اين است كه آنها تنها "در پي هموار كردن مسير توسعه اند"؟!(۴)
حال بايد ديد كه آيا نياز ما هم همين است؟ ما هم در پي جا انداختن پارادايم اومانيسم هستيم كه كودكان معصوم خود را 12 سال بطور اجباري در معرض اين آموزه ها قرار مي دهيم؟ در اين 12 سال جهانبيني ما خلاصه مي شود به كتب بينش اسلامي! پس بقيه دروس از كدام بينش (لزوما غير اسلامي) اخذ شده اند؟؟! آيا خداوند براي ما كفايت نمي كند؟ پس معناي خيل آموزه هاي مختلف در كنار كتاب هاي بينش اسلامي چيست؟؟؟ آيا بينش اسلامي بايد خلاصه شود به احكام نماز و روزه؟ آيا اسلام منطق و روش و علم خاص خود را ندارد؟
مقايسه ي حوزه ي علميه (با تمام كاستي ها و نواقص) كه كم و بيش برآمده از پارادايم اسلام و معطوف به معاد است با دانشگاه كه در پرتو و با چارچوب سيستم اومانيسم شكل يافته در اينجا بسيار مفيد است، آنچه در مدارس مي آموزيم ما را در مسير كداميك قرار مي دهد؟ آيا طبيعي نيست كه پس از 12 سال تحصيل در اين مدارس افرادي كه به حوزه علميه براي ادامه تحصيل مراجعه مي كنند كمتر از يك درصد شيفتگان ورود به دانشگاه باشد؟
فراتر از همه اين ها بايد ديد ما بدنبال چه چيزي هستيم؟ براي ساختن چه نوع تمدني تقلا مي كنيم؟ با كدام نگرش جهان را مي نگريم؟ انقلاب ما انقلاب بر عليه اومانيسم بود يا يك خانواده فاسد؟ اصلا انقلاب يعني چه؟ چرا در كشور ما انقلاب رخ داد؟ انقلاب فقط در عرصه ي سياست لازم بود؟ مشكل ما با شخصي به نام شاه بود يا سيستمي كه شاه توليد مي كرد؟ انقلاب يعني ساختار شكني، يعني نارضايتي از وضع موجود و در مورد انقلاب ايران نارضايتي از اومانيسم و (همان گونه كه ميشل فوكو مي گويد) بازگشت به معنويت؛ وقتي ما ساختار هاي موجود را مي شكنيم و در پي ايجاد ساختار هاي جديد هستيم بايد روش جديدي هم براي توليد ساختار بيابيم؛ چه، اگر با روش هاي معمول پيش رويم باز هم ساختار هايي مشابه آنچه از پيش وجود داشته خواهيم ساخت (۵)؛ نتيجه آموزش غربي اين است كه با اينكه هنوز مي گوييم مرگ بر آمريكا، اساتيدمان را با بورسيه هاي چند صد ميليوني راهي دانشگاه هاي آمريكا مي كنيم و نمي بينيم كه دولت امريكا را سيستم امريكايي اداره مي كند كه برآمده از دانشگاه امريكايي و پارادايم امريكايي است!
چگونه در پي بازگشت به خويشتن توحيدي خود هستيم در حالي كه سالانه ميليون ها دانش آموز و دانشجو را در پارادايم اومانيسم پرورش مي دهيم؟؟؟ اگر اين ميليون ها غربزده ي خود پرورده پشت به انقلاب مي كنند و آنرا نمي فهمند و ما مجبوريم براي قبولاندن مثبت بودن انقلاب بگوييم شاه همجنس باز و خواهرش فاحشه بود و ...! جاي تعجب ندارد، چرا كه با هر انساني 12 سال در فضاي فكري خاص و با منطق خاصي سخن بگويي خواه ناخواه آنرا بجان خواهد پذيرفت. وقتی ۱۲ سال بزبان اومانیسم با او سخن می گویی معلوم است منطق اسلام برایش هضم ناشدنی می نماید!
و تا زماني كه نفهميم اسلام پارادايمي و سيستمي و منطقي و روشي و شيوه ي زندگي مستقلي دارد و "تا زماني كه سعي مان بر اين است كه اسلام را خرده فرهنگي در برابر فرهنگ كل مدرنيته در نظر آوريم و آنچه در اسلام است با علم و منطق مدرن تعريف و تفسير نماييم" در همين چرخ لنگ خواهيم زد و هر روز گامي به عقب خواهيم برد!
سخن واپسين را به آويني مي سپارم:
«هر گونه تحول در سيستم آموزشي فرع بر شناخت ماهيت علم و ماهيت اين سيستم آموزشي و ارزيابي آن از دريچه اسلام است.»
پي نوشت:
1. ر.ج. توسعه و مبانی تمدن غرب،سید مرتضی آوینی،نشر ساقی، صفحه ۱۷۴
۲. عجب اینکه كه الوين تافلر كه خود ستاينده ي بي حد و حصر تمدن غرب است 40 سال پيش اين را نشان داده است و برخي از ما حالا هم قضيه به اين سادگي را نمي فهميم!۳. كه هيچ يك از قدما و دانشمندان اسلام آنها را معتبر ندانسته اند، جالب اينكه برخي علماي اسلام قبل از اينكه در غرب سخن از تجربه گرايي گفته شود و تمدني بر پايه آن بنا گردد آن را طرح و نقد كرده و بوضوح نقاط ضعف و خطاي اين روش را گوش زد كرده و رد نموده بودند.
۴. بقول استاد شهيد آويني: "آيا انسان بعد از طي مراحلي و اخذ مدرك مهندسي و دكتري صاحب اخلاق حسنه مي شود و به بهشت مي رود؟"
۵. بعد نتيجه اين مي شود كه بعد از سي سال مي گويند شعار هاي آن زمان از سر احساس بود، آرمان گرايي خوب است اما بايد واقع گرا هم بود! و بعد مي گويند اي آقا ما هم اول انقلاب همين ها را مي گفتيم اما با اين ديد احساسي و ايده آليستي كه نمي شود مملكت اداره كرد!! و اين قصه سر دراز دارد... .



